{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی تهیونگ(فاقد نام و نشان) p¹

چند پارتی تهیونگ(فاقد نام و نشان) p¹


__سه‌بوم ویو__
این چند روزه تهیونگ برای سفر کاری رفته بود روسیه...وقتی که اون نبود من دائما توی گوشی بودم و هی پیج های این و اون رو چک میکردم و یجورایی از حال تهیونگ با خبر میشدم‌‌‌....اکسپلورم حتی بیشتر از قبل همش از تهیونگ بود....اما اون لا به لا .... یه چندتایی کلیپ هم بود که مربوط میشد به....تهکوک....اوایل....اینکه تهیونگ و جونگکوک رو با هم شیپ میکردن عصبی میشدم و پیش خودم میگفتم که این حرفا نمیتونن واقعیت داشته باشن‌....چون تهیونگ شوهر منه....اون نمیتونه با همجنس خودش وارد رابطه بشه....اما تازگیا .... حس میکنم دیگه نمیتونم مقاومت کنم‌....یجورایی انگار بخشی که از مغزم در برابر این قضیه و این افکار مزخرف محافظت میکرده الان به کل نابود شده....داشتم اون حرفارو باور میکردم...داشتم باور میکردم.....باور میکردم که ممکنه تهیونگ و جونگکوک واقعا باهم باشن....با کلیپایی که میدیدم افکارم بزرگ و بزرگتر میشدن...مغزم متلاشی شده بود....ذهنم درگیر بود...اما سعی میکردم به تهیونگ چیزی نگم و خودم این قضیه رو با خودم حل کنم....
(چند روز بعد)
تا امروز حدود 2 هفته میشه که مغزم داره خودخوری میکنه...انگار بجز این قضیه به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنم....امروز روزی بود که تهیونگ قرار بود از روسیه برگرده...صبح که از خواب پاشدم با خودم عهد بستم که امروز به این چرت و پرتا توجهی نکنم و به فکر خوشگذروندن با تهیونگ باشم...بخاطر همین شروع کردم به مرتب کردن خونه و کارای دیگه....خونه رو جمع و جور کردم،یه عالمه خوراکی و مواد غذایی خریدم،آهنگ گوش دادم،غذای مورد علاقه ی تهیونگ رو درست کردم،میوه شستم،شیرینی هارو توی ظرف چیدم و....خلاصه کلی کار کردم....خداروشکر اون قضیه بهم فشاری نیاورد و تونستم با خیال راحت کارام رو انجام بدم...همه ی کارام رو انجام دادم که با صدای انداختن کلید توی قفل در...نزدیک بود از خوشحالی بمیرم....
بالاخره بعد از دوهفته میتونم با تهیونگ وقت بگذرونم و این مسئله خیلی ذوق زده‌ام میکرد...تهیونگ وارد خونه شد و من با یه بغل درست و حسابی ازش یه استقبال گرم کردم...
(تهیونگ& سه‌بوم×)
&سلام عزیزم
×سلاااام.‌..خیلییییی دلم برات تنگ شده بود....چرا بهم زنگ نمیزدی*با گفتن این جمله خودمو لوس کردم و از بغلش اومدم بیرون*
&اوو.......عزیزم....میدونی که کلی کار دارم....اما بازم ببخشید....راست میگی....من باید بهت زنگ میزدم....ازت معذرت میخوام....منو میبخشی خورشید خانوم؟*یه لبخند میزنه*
×*با لبخندش حس آرامش و شادی گرفتم....دلم نیومد باهاش دعوا کنم....بخاطر همین دوباره محکم بغلش کردم*...باشه میبخشمت....اما فقط این بار..
&مرسی....قول میدم دیگه تکرار نشه...*سر سه‌بوم رو میبوسه*...*یه نگاهی به دور و بر میندازه*...میبینم که برام کلی چیز تدارک دیدی
×بله....چی فک کردی....حالا برو زود لباساتو عوض کن....
&باشه الان میرم‌....اگه یذره بیشتر اسنجا بمونم نمیتونم خودمو کنترل کنم و همه چیز رو میخورم
×*با دستش میزنه به شونه ی تهیونگ*...یااااااا.....زود باش دیگه اینقد مسخره بازی در نیار.....
&باشه باشه رفتم رفتم.....*میخنده و کوتشو میگیره رو دستش و میره به سمت اتاق تا لباساشو عوض کنه*....
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی تهونگ p²_سه‌بوم ویو_×*تو این فاصله که تهیونگ داشت ل...

چند پارتی تهیونگ p³چون تو هیچوقت خیالت راحت نمیشه....تنها را...

دخترا پسرا خانما آقایون عزیزان...توجه کنید....فیک جدید تو را...

پری کوچولوی من part⁴×بفرمایید جنابِ....*میخواستم اسمشو بگم ا...

part=5

هایی👋میخواستم در مورد چند تا چیز باهاتون صحبت کنم اینکه من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط