چند پارتی تهیونگ p
چند پارتی تهیونگ p³
چون تو هیچوقت خیالت راحت نمیشه....تنها راه اینکه خیالت بخواد راحت بشه طلاقه!
×*اون کلمه....قلبم داشت تند تند میزد....دست و پاهام شل شده بودن....نزدیک بود از حال برم....حالم بشدت بد بود....اما تونستم چند کلمه ی بیشتر حرف بزنم...*....ط...ط....ط...طلاق؟...
&آره....طلاق....دیگه ازت خسته شدم سهبوم....خسته شدم از رفتار احمقانه و مزخرفی که داری....خسته شدم از اینکه همش بهم گیر های چرت و پرت میدی....خسته شدم از اینکه همش باید نراقب رفتارم باشم تا تو یوقت ناراحت نشی...خسته شدم از تو....از رفتارت....از اخلاقت....از خصوصیاتت....از چهرت....از صدات....از همه چیت....از وجودت...طلاق بهترین راهه....دیگه از دست تو و رفتارت راحت میشم....میفهمیییی؟* صدای عربده های تهیونگ توی کل خونه میپیچید*
×*حرفای تهیونگ مثل تیر به قلب سهبوم نشونه میرفتن و قلبشو تیکه تیکه میکردن...صبر و تحمل دخترک به آخر رسیده بود....بغض داشت گلوشو چنگ میزد و چشماش پر از اشک بودن...سرشو پایین انداخت و با همون لحن غمگین و چشمای اشک آلود و صدای لرزون...شروع به صحبت کردن کرد...*...آ...آ....آره....حق....حق با توئه....ط..ل..ا..ق...میگیریم...چند روز دیگه...اوهوم....اینجوری خیالت راحت میشه...
&*از اینکه سهبوم اینقد به سرعت به پیشنهادش جواب مثبت داده بود خیلی تعجب کرد...پیش خودش میگفت نکنه این ایده همیشه تو ذهن اون بوده؟...اما به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت*...*به سمت در رفت کتش رو پوشید و کلیدای ماشین رو برداشت و رفت بیرون*...
___سهبوم ویو___
×*اینکه با حرفای تهیونگ تا الان تونستم دووم بیارم حتی برای خودم هم شوکه کننده بود...سرم بشدت درد گرفته بود...محکم با دوتادستم سرم رو گرفتم و بی اختیار شروع به گریه کردم...اشکام تمومی نداشتن...داشتم دیوونه میشدم....گثل ابر بهار تا چند ساعت گریه کردم...به هق هق افتاده بودم و ساعت 12 شب بود...نگران تهیونگ شده بودم....درسته ازم متنفر بود....اما....من عاشق اون بودم....تو وجود من چیزی به اسم عشق بود....
با همون سرگیجه و سردرد شدیدم گوشیم رو پیدا کردم و شماره ی تهیونگ رو گرفتم....وقتی داشت زنگ میخورد چشمم به اسمی که تهیونگ رو باهاش سیو کرده بودم افتاد..."خرس عسلی"..هه....چقد خوش خیال بودم که به عشق بین خودم تهیونگ باور داشتم....بهم قول داده بود که میمونه....گفته بود تا ابد باهامه....اما الان زده بود زیر همه ی حرفاش....چند بار زنگ زدم....96 بار زنگ زدم بهش اما جوابمو نمیداد تا اینکه در زد...*
___تهیونگ ویو___
&*از حرفایی که زده بودم پشیمون شدم اما نتونستم اون لحظه ازش عذر خواهی کنم...اگه توی خونه میموندم نمیتونستم باهاش چشم تو چشم شم....من الان چیکار کرده بودم؟...میخواستم از سهبوم طلاق بگیرم؟از کسی که تن و روحم بهش وصله؟....از خونه زدم بیرون و شروع به راه رفتن کردم...وقتی یکم آروم شدم به سمت خونه برگشتم....دست کردم تو جیبم تا کلیدای خونه رو بردارم....دستم به یچیزی توی جیبم برخورد کرد....اهههههه لعنتی....بجای کلیدای خونه سوئیچ ماشین رو برداشتم....مجبور شدم در بزنم...فک میکردم سهبوم خواب باشه و مجبورم تا صبح تو ماشین بخوابم اما با کمال ناباوری در رو برام باز کرد....چشمای اشکی و بدن ضعیفش...من کاری کردم که فرشته کوچولوم ساعت ها بخاطر حرفام گریه کرده....من باهاش خوب نبودم....بهش چیزی نگفتم....نمیتونستم معذرت خواهی کنم...بخاطر همین سریع از کنار سهبوم رد شدم و رفتم سمت اتاق خوابمون تا بگیدم بخوابم...*
___سهبوم ویو___
از اینکه تهیونگ اومده بود خیلی خوشحال شدم...انگار یه بار سنگین رو از روی دوشم برداشتن...اما...مث اینکه اون زیاد اشتیاقی به روبه رو شدن با من رو نداشت...با تمام سرعت و چهره ی بی احساس از کنارم رد شد و گرفت خوابید...
چون تو هیچوقت خیالت راحت نمیشه....تنها راه اینکه خیالت بخواد راحت بشه طلاقه!
×*اون کلمه....قلبم داشت تند تند میزد....دست و پاهام شل شده بودن....نزدیک بود از حال برم....حالم بشدت بد بود....اما تونستم چند کلمه ی بیشتر حرف بزنم...*....ط...ط....ط...طلاق؟...
&آره....طلاق....دیگه ازت خسته شدم سهبوم....خسته شدم از رفتار احمقانه و مزخرفی که داری....خسته شدم از اینکه همش بهم گیر های چرت و پرت میدی....خسته شدم از اینکه همش باید نراقب رفتارم باشم تا تو یوقت ناراحت نشی...خسته شدم از تو....از رفتارت....از اخلاقت....از خصوصیاتت....از چهرت....از صدات....از همه چیت....از وجودت...طلاق بهترین راهه....دیگه از دست تو و رفتارت راحت میشم....میفهمیییی؟* صدای عربده های تهیونگ توی کل خونه میپیچید*
×*حرفای تهیونگ مثل تیر به قلب سهبوم نشونه میرفتن و قلبشو تیکه تیکه میکردن...صبر و تحمل دخترک به آخر رسیده بود....بغض داشت گلوشو چنگ میزد و چشماش پر از اشک بودن...سرشو پایین انداخت و با همون لحن غمگین و چشمای اشک آلود و صدای لرزون...شروع به صحبت کردن کرد...*...آ...آ....آره....حق....حق با توئه....ط..ل..ا..ق...میگیریم...چند روز دیگه...اوهوم....اینجوری خیالت راحت میشه...
&*از اینکه سهبوم اینقد به سرعت به پیشنهادش جواب مثبت داده بود خیلی تعجب کرد...پیش خودش میگفت نکنه این ایده همیشه تو ذهن اون بوده؟...اما به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت*...*به سمت در رفت کتش رو پوشید و کلیدای ماشین رو برداشت و رفت بیرون*...
___سهبوم ویو___
×*اینکه با حرفای تهیونگ تا الان تونستم دووم بیارم حتی برای خودم هم شوکه کننده بود...سرم بشدت درد گرفته بود...محکم با دوتادستم سرم رو گرفتم و بی اختیار شروع به گریه کردم...اشکام تمومی نداشتن...داشتم دیوونه میشدم....گثل ابر بهار تا چند ساعت گریه کردم...به هق هق افتاده بودم و ساعت 12 شب بود...نگران تهیونگ شده بودم....درسته ازم متنفر بود....اما....من عاشق اون بودم....تو وجود من چیزی به اسم عشق بود....
با همون سرگیجه و سردرد شدیدم گوشیم رو پیدا کردم و شماره ی تهیونگ رو گرفتم....وقتی داشت زنگ میخورد چشمم به اسمی که تهیونگ رو باهاش سیو کرده بودم افتاد..."خرس عسلی"..هه....چقد خوش خیال بودم که به عشق بین خودم تهیونگ باور داشتم....بهم قول داده بود که میمونه....گفته بود تا ابد باهامه....اما الان زده بود زیر همه ی حرفاش....چند بار زنگ زدم....96 بار زنگ زدم بهش اما جوابمو نمیداد تا اینکه در زد...*
___تهیونگ ویو___
&*از حرفایی که زده بودم پشیمون شدم اما نتونستم اون لحظه ازش عذر خواهی کنم...اگه توی خونه میموندم نمیتونستم باهاش چشم تو چشم شم....من الان چیکار کرده بودم؟...میخواستم از سهبوم طلاق بگیرم؟از کسی که تن و روحم بهش وصله؟....از خونه زدم بیرون و شروع به راه رفتن کردم...وقتی یکم آروم شدم به سمت خونه برگشتم....دست کردم تو جیبم تا کلیدای خونه رو بردارم....دستم به یچیزی توی جیبم برخورد کرد....اهههههه لعنتی....بجای کلیدای خونه سوئیچ ماشین رو برداشتم....مجبور شدم در بزنم...فک میکردم سهبوم خواب باشه و مجبورم تا صبح تو ماشین بخوابم اما با کمال ناباوری در رو برام باز کرد....چشمای اشکی و بدن ضعیفش...من کاری کردم که فرشته کوچولوم ساعت ها بخاطر حرفام گریه کرده....من باهاش خوب نبودم....بهش چیزی نگفتم....نمیتونستم معذرت خواهی کنم...بخاطر همین سریع از کنار سهبوم رد شدم و رفتم سمت اتاق خوابمون تا بگیدم بخوابم...*
___سهبوم ویو___
از اینکه تهیونگ اومده بود خیلی خوشحال شدم...انگار یه بار سنگین رو از روی دوشم برداشتن...اما...مث اینکه اون زیاد اشتیاقی به روبه رو شدن با من رو نداشت...با تمام سرعت و چهره ی بی احساس از کنارم رد شد و گرفت خوابید...
- ۶۹۰
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط