یک معذرت خواهی_قسمت ششم
جونگکوک بعد از حرف های تهیونگ رفت خونش و علت حرف هاش به من رو پرسید
جونگکوک:(سلام تهیونگ چه خبر؟)
تهیونگ:(سلام هیچی سلامتی.)
جونگکوک:(راستش اون روز رو یادته مبینا بدون این که چیزی بهم بگه اومد تا باهم بریم خونه تو مبینا چیزی گفتی؟)
تهیونگ:(مثلا چی گفتم؟)
جونگکوک:(مثلا اینکه من برای اینکه حرس نامزد قبلیم رو دربیارم اومدم با مبینا و بخاطر خودش نبوده.)
تهیونگ:(نه من چیزی نگفتم مثل اینکه مبینا زیاد از من خوشش نمیاد حرف های نامربوط بهت زده.)
جونگکوک:(نه مبینا باهات مشکلی نداره نمیدونم باشه من میرم بعدا میام،خداحافظ.)
تهیونگ:(باشه خداحافظ.)
جونگکوک تصمیم گرفت بره پیش نامجون(لیدر گروهشون) و بگه...
نامجون:(سلام جونگکوک خوبی کارم داشتی؟)
جونگکوک:(آره میگم که حدود یک هفته پیش که کنسرت داشتیم و تهیونگ رفت پشت صحنه یه وسیله ای برداره تو اونجا بودی؟)
نامجون:(آره راستش بودم دیدم تهیونگ داشت با مبینا صحبت میکرد و مبینا یه حالت غمگینی توی چشماش داشت.)
جونگکوک:(واقعا؟آها مرسی گفتی.)
نامجون:(خواهش میکنم فقط یه چیزی تهیونگ درباره ی اون مرد چیزی بهت گفته؟)
جونگکوک:(کدوم مرد؟)
نامجون:(راستش چند روز پیشا تهیونگ و یه مرد عجیبی باهم صحبت میکردند و اون مرد یه پولی بهش داد نمیدونم ولی تو حرفاشون جونگکوک و مبینا بود.)
جونگکوک شک کرد گفت:(یعنی تهیونگ با پول به من خیانت کرد؟نمیدونم؟)
جونگکوک اومد خونه ولی چرا خونه بهم ریختس؟مبینا کجاست؟جونگکوک همه جارو گشت تا به حموم رسید من با صورتی خونی که زخم شده بود و با اینکه دهن و دست و پاهام بسته بود تو حموم بود جونگکوک دست و پاهام رو باز کرد همینطور دهنم رو
جونگکوک:(مبینا چرا خونه اینجوری هست؟چرا تو اینجوری هستی؟
مبینا:(من داشتم با هستی تصویری صحبت میکردم و همینطور غذا درست میکردم ولی دیدم کسی درخونه رو میزنه اومدم گفتم کیه؟هیچکس جواب نداد گفتم شاید تو اومدی منو سوپرایز کنی بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی دیدم به طور وحشیانه داره در میزنه از ترس تماسم رو با هستی قطع کردم و رفتم توی کمد قایم شدم دیدم یهو در باز شد صدای دو نفر میومد شایدم سه نفر نمیدونم خونه رو بهم ریختن یکیشون منو پیدا کرد و انقدر منو زد که دیگه جون تکون خوردن نداشتم دست و پام رو بستن و منو تو حموم انداختن.)
جونگکوک:(چرا انقدر بلا داره سر ما میاد؟ما باید خونمون رو عوض کنیم.)
مبینا:(باشه)
همون روز دنبال خونه گشیم با پول این خونه یه خونه دیگه تو همون سئول گرفتیم بدون اینکه به تهیونگ بگیم یا به بچه های دیگه جونگکوک هم بیشتر روز ها خونه بود تا اتفاقی برای من نیافته ما به پلیس مراجعه کردیم من شکل و قیافه اون آقا رو به اون ها میگفتم ولی اونا هیچی دستگیرشون نشد و کسی را با اون مشخصات پیدا نکردن
برای دیدن قسمت بعدی منتظر باشید
جونگکوک:(سلام تهیونگ چه خبر؟)
تهیونگ:(سلام هیچی سلامتی.)
جونگکوک:(راستش اون روز رو یادته مبینا بدون این که چیزی بهم بگه اومد تا باهم بریم خونه تو مبینا چیزی گفتی؟)
تهیونگ:(مثلا چی گفتم؟)
جونگکوک:(مثلا اینکه من برای اینکه حرس نامزد قبلیم رو دربیارم اومدم با مبینا و بخاطر خودش نبوده.)
تهیونگ:(نه من چیزی نگفتم مثل اینکه مبینا زیاد از من خوشش نمیاد حرف های نامربوط بهت زده.)
جونگکوک:(نه مبینا باهات مشکلی نداره نمیدونم باشه من میرم بعدا میام،خداحافظ.)
تهیونگ:(باشه خداحافظ.)
جونگکوک تصمیم گرفت بره پیش نامجون(لیدر گروهشون) و بگه...
نامجون:(سلام جونگکوک خوبی کارم داشتی؟)
جونگکوک:(آره میگم که حدود یک هفته پیش که کنسرت داشتیم و تهیونگ رفت پشت صحنه یه وسیله ای برداره تو اونجا بودی؟)
نامجون:(آره راستش بودم دیدم تهیونگ داشت با مبینا صحبت میکرد و مبینا یه حالت غمگینی توی چشماش داشت.)
جونگکوک:(واقعا؟آها مرسی گفتی.)
نامجون:(خواهش میکنم فقط یه چیزی تهیونگ درباره ی اون مرد چیزی بهت گفته؟)
جونگکوک:(کدوم مرد؟)
نامجون:(راستش چند روز پیشا تهیونگ و یه مرد عجیبی باهم صحبت میکردند و اون مرد یه پولی بهش داد نمیدونم ولی تو حرفاشون جونگکوک و مبینا بود.)
جونگکوک شک کرد گفت:(یعنی تهیونگ با پول به من خیانت کرد؟نمیدونم؟)
جونگکوک اومد خونه ولی چرا خونه بهم ریختس؟مبینا کجاست؟جونگکوک همه جارو گشت تا به حموم رسید من با صورتی خونی که زخم شده بود و با اینکه دهن و دست و پاهام بسته بود تو حموم بود جونگکوک دست و پاهام رو باز کرد همینطور دهنم رو
جونگکوک:(مبینا چرا خونه اینجوری هست؟چرا تو اینجوری هستی؟
مبینا:(من داشتم با هستی تصویری صحبت میکردم و همینطور غذا درست میکردم ولی دیدم کسی درخونه رو میزنه اومدم گفتم کیه؟هیچکس جواب نداد گفتم شاید تو اومدی منو سوپرایز کنی بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی دیدم به طور وحشیانه داره در میزنه از ترس تماسم رو با هستی قطع کردم و رفتم توی کمد قایم شدم دیدم یهو در باز شد صدای دو نفر میومد شایدم سه نفر نمیدونم خونه رو بهم ریختن یکیشون منو پیدا کرد و انقدر منو زد که دیگه جون تکون خوردن نداشتم دست و پام رو بستن و منو تو حموم انداختن.)
جونگکوک:(چرا انقدر بلا داره سر ما میاد؟ما باید خونمون رو عوض کنیم.)
مبینا:(باشه)
همون روز دنبال خونه گشیم با پول این خونه یه خونه دیگه تو همون سئول گرفتیم بدون اینکه به تهیونگ بگیم یا به بچه های دیگه جونگکوک هم بیشتر روز ها خونه بود تا اتفاقی برای من نیافته ما به پلیس مراجعه کردیم من شکل و قیافه اون آقا رو به اون ها میگفتم ولی اونا هیچی دستگیرشون نشد و کسی را با اون مشخصات پیدا نکردن
برای دیدن قسمت بعدی منتظر باشید
- ۱۲.۸k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط