{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲
بازوشو گرفتم برگشت سمتم و به چشماش زل زدم
جونگ کوک:میتو...نم باهات حرف بزنم؟!
بلا:کار دارم الان بمونه برا بعد لطفا مزاحم نشو
دستم دور بازوش شل شد و رفت ولی خیلی دلم شکست قشنگ‌خورد تو ذوقم ولی من باشم و نتونم چیزی که میخوام بدست بیارم امکان نداره این چیز بیخیال رفتم سمت کافه ی روبه روی کمپانی و قهومو گرفتم و برگشتم پیش پسرا
ویو بلا
داشتم برمیگشتم خونه که چند طرح بیارم به بابام نشون بدم جلوی در اسانسور بودم که یکی بازومو گرفت با عصبانیت برگشتم سمتش با کمال نابروری با جونگ کوک مواجه شدم چرا اینجوری نگام میکنه ازم خواست صبحت کنیم ولی صددرصد ردش میکنم و کردم ولی فک‌ کنم خورد توی ذوقش ای چرا اینکارو کردم ولش بابا سوار اسانسور شدم و‌رفتم اتاق کارم طرحارو برداشتم رفتم پیش مامانم
بلا:مامان
جی وو:جانم دخترکم
بلا:من رفتم مواظب خودت باش یکی یدونم
جی وو:تو هم مواظب خودت باش قشنگم
سوار ماشین شدم و برگشتم کمپانی
۸ساعت بعد و تموم شدن کار ها‌مون و برگشتن به خونه
توی راه اعضای بی تی اس و توی فروشگاه دیدم که داشتن خرید میکردن بی اهمیت بهشپن از کنارشون رد شدم و رفتم خریدامو کردم ولی وقتی داشتم حساب میمردم جونگ کوک منو دید
برگشتم خونه و شاممو خوردم رفتم خوابیدم چون باید صبح زود پامیشدم به عالمه کار داشتم داشت خوابم میبورد که گوشیم رو ویبره رفت و یه پیامی برام اومد
با دیدن پیام چشمام چهار تا شد
اون پیام کسی نبود جز.......



ادامه دارد
یه اسپویل چند پارت دیکه خیلی خیلی هیجانی میشه
دیدگاه ها (۴)

پارت ۱صبح ساعت 6:30بیدار شدم چون به بابام قول داده بودم یه س...

معرفی فیک........نام فیک:The way to turn enmity into loveمعر...

پشیمانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط