نمیدانم هیچ چیز را نمیدانم

نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم..

نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم..
کلافه ام ؛ از اینکه بی حد و مرز در میان افکارم جا خوش کرده ای .
شاید هیچگاه به دستت نیاورم ، شاید هیچ زمان از آن من نخواهی بود ..
نور شب های تاریکِ من ، چگونه از وسعت چشم هایت به زبان بیاورم؟!
چشم هایی که وقتی از من دوری نگاهم تنها در انعکاس آن میان صفحه ای خلاصه میشود ..
چگونه از بی انتهایی افکارم برایت بگوییم ؟!
چگونه برایت از کم اوردن شعرها دربرابر توصیفت بگویم ؟!
جانِ من ..
روزنه نور در عمق تاریکی ها تنها تو و چشمانت بودی ؛
چشمانی به گرمای خورشید ..
و تویی به وسعت کهکشان ..
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

مونا لیزا اثری از لئوناردو داوینچی

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 2باران هنوز بی‌امان می...

نمیبخشمت p.23

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو) پارت𝟗...برای باکوگو دی...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط