{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم..

نمیدانم، هیچ چیز را نمیدانم..
کلافه ام ؛ از اینکه بی حد و مرز در میان افکارم جا خوش کرده ای .
شاید هیچگاه به دستت نیاورم ، شاید هیچ زمان از آن من نخواهی بود ..
نور شب های تاریکِ من ، چگونه از وسعت چشم هایت به زبان بیاورم؟!
چشم هایی که وقتی از من دوری نگاهم تنها در انعکاس آن میان صفحه ای خلاصه میشود ..
چگونه از بی انتهایی افکارم برایت بگوییم ؟!
چگونه برایت از کم اوردن شعرها دربرابر توصیفت بگویم ؟!
جانِ من ..
روزنه نور در عمق تاریکی ها تنها تو و چشمانت بودی ؛
چشمانی به گرمای خورشید ..
و تویی به وسعت کهکشان ..
دیدگاه ها (۰)

اشتباه بود ، با تمام گوشت و پوستش می‌دونست اشتباههمی‌دونست ا...

خلاصه‌ای از زندگیم:اهمیت دادن به آدمایی که کوچیکترین اهمیتی ...

پس بگو قرار بود که تو بيايی و . . من نمی‌دانستم!‌ دردت ...

#درخواستی

نویسنده فیک نویس:اورانیا لاجورد. نام رمان فیک:« سایه های خون...

#برای چشمانی که روزگاری دنیای من بود…این چشم‌ها… چقدر دوستشا...

نویسنده فیک نویس:اورانیا لاجورد. نام رمان فیک:« سایه های خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط