عزیزکرده‌ی‌منحتی از نوشتن هم خسته شده‌امآنقدر خسته که ت

عزیزکرده‌ی‌من،حتی از نوشتن هم خسته شده‌ام،آنقدر خسته که ت

عزیزکرده‌ی‌من،حتی از نوشتن هم خسته شده‌ام،آنقدر خسته که تمام کلمه های عاشقانه ‌ای که آرزویم گفتنشان به تو بود در ذهنم مرده‌اند،پروانه‌هایِ آبیِ توی قلبم دیگر نای بال زدن ندارند و پلک‌هایم آنقدر سنگینند که حتی دیگر نمی‌توانم خیره به چشمانت بمیرم!

                             ژِنـرال کیم
دیدگاه ها (۰)

### پارت پنجم: «ورود به عمارتِ سایه‌ها»با بیرون آمدنِ تینا و...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 15لب‌هام رو روی هم فشردم...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

چند پارتی (درخواستی)

مافیای من

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

dark life = 38

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط