من

‏من...

‏من...
روز خویش را..
با آفتابِ رویِ تو
کز مشرقِ خیال دمیده است
اغاز میکنم...
من با تو مینویسم و میخوانم.
من با تو راه می روم و حرف میزنم.‌‌‌..
وز شوق این محال : که دستم به دستِ توست
من جای راه رفتن..
پرواز می کنم...

فریدون مشیری🖤
دیدگاه ها (۴)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

The Queen of My Heart ❤️👑پارت ۴۵ویو لیاـبالاخره جلوی خونه رس...

پارت بیست و هشتم《Custom kiss》 +همینک...

رمان : يك قدم تا توپارت ۵:علامت ها: ا.ت:+متیو:_ریگولاس:*دامب...

مافیای من

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

My lovely neighbor part : ۸۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط