My soul
My soul
part 32
تا اینو گفتم برگشت سمتم... چشماش برق خاصی داشت... به زور اب دهنم قورت دادم... بدبخت شدم... اون چشما اصلا حس خوشایندی برام نداشتن
پوزخند وحشتناکش هنوز رو ل*ب هاش بود... دستی بر چونش کشید و سپس با انگشت اشاره اش بهم فهموند دنبالش برم... من بدبخت هم چاره ای جز اطاعت نداشتم... شاید این جوری بتونم مخش بزنم و به ارزوم برسم پس همراهش رفتم
بعد از دقایقی به کلبه ای چوبی رسیدیم... در ظاهر پوسیده بود اما اگر دقیق تر نگاه میکردی صد در صد قول ظاهرش میخوردی... واقعا هم همین بود طوری ساخته شده بود که کسی به اونجا مشکوک نشه که هیچ حتی سمتش هم نره
اونجا انبار سلاح ها بود... سلاح های فوق خفن که من تموم این مدت فقط از دور نگاشون میکردم... نیزه ها... شمشیرها... انواع و اقسام سلاح ها که حتی اسمشونم نمی دونستم چه برسه به کار کردن باهاشون
نگاهی به فرمانده جئون کردم که درست کنار من ایستاده بود... مثل اینکه از نگاهم فهمید میخوام چی بگم
فرمانده جئون: خب بچه فسقلی از من به تو نصیحت... اگر میخوای زودتر برگردی به تخت گرم و نرمت بهتره زودتر کارتو شروع کنی
تهیونگ: ( همینجور داشتم ور ور نگاش می کردم... منظورش چیه زودتر؟!... صبر کن ببینم... الان چی گفت!... بچه فسقلی... اونم به من... الان حالیت میکنم... نه نه ته به اعصابت مسلط باش تا بیشتر از این خودتو و ابروتو از بین نبردی همینجوریش هم روت نمیشه خواستتو ازش بخوای... افرین... اروم... اروم ) ببخشید متوجه منظورتون نمیشم؟!
ادامه دارد....
part 32
تا اینو گفتم برگشت سمتم... چشماش برق خاصی داشت... به زور اب دهنم قورت دادم... بدبخت شدم... اون چشما اصلا حس خوشایندی برام نداشتن
پوزخند وحشتناکش هنوز رو ل*ب هاش بود... دستی بر چونش کشید و سپس با انگشت اشاره اش بهم فهموند دنبالش برم... من بدبخت هم چاره ای جز اطاعت نداشتم... شاید این جوری بتونم مخش بزنم و به ارزوم برسم پس همراهش رفتم
بعد از دقایقی به کلبه ای چوبی رسیدیم... در ظاهر پوسیده بود اما اگر دقیق تر نگاه میکردی صد در صد قول ظاهرش میخوردی... واقعا هم همین بود طوری ساخته شده بود که کسی به اونجا مشکوک نشه که هیچ حتی سمتش هم نره
اونجا انبار سلاح ها بود... سلاح های فوق خفن که من تموم این مدت فقط از دور نگاشون میکردم... نیزه ها... شمشیرها... انواع و اقسام سلاح ها که حتی اسمشونم نمی دونستم چه برسه به کار کردن باهاشون
نگاهی به فرمانده جئون کردم که درست کنار من ایستاده بود... مثل اینکه از نگاهم فهمید میخوام چی بگم
فرمانده جئون: خب بچه فسقلی از من به تو نصیحت... اگر میخوای زودتر برگردی به تخت گرم و نرمت بهتره زودتر کارتو شروع کنی
تهیونگ: ( همینجور داشتم ور ور نگاش می کردم... منظورش چیه زودتر؟!... صبر کن ببینم... الان چی گفت!... بچه فسقلی... اونم به من... الان حالیت میکنم... نه نه ته به اعصابت مسلط باش تا بیشتر از این خودتو و ابروتو از بین نبردی همینجوریش هم روت نمیشه خواستتو ازش بخوای... افرین... اروم... اروم ) ببخشید متوجه منظورتون نمیشم؟!
ادامه دارد....
- ۱.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط