My soul
My soul
part 34
« ویو هاری »
دو هفته تموم مثل برق و باد گذشت...
بلاخره روز تولد شاهزاده رسید... تموم این مدت مشغول تمرین رقص با رقصنده هام بودم...
تا الان هم که داخل قصر بودم حتی یک بارم ندیدمش... اما از بقیه ندیمه ها شنیدم اون خیلی خوشگله...
چهرش مثل قرص ماه میمونه... اونقدر زیبا که ادمو مثل جادوگر، جادو میکنه... مست حالت چشماش و چهره جذابش میشی
ندیمه: بانوی من... بانوی من بهتره هرچه سریعتر اماده بشید مراسم الانهاست که شروع بشه
هاری: ( با صدای ندیمه از افکارم خارج شدم... حالا متوجه اون نامه میشم... این لباس و این نامه از طرف شاهزاده بوده...
ازم خواسته حتما این لباس توری سفید که بهم هدیه داده بپوشم ولی اخه تور...
نمیتونم که همینجوری بپوشمش بهتره از روش یک شنلی چیزی بندازم... اره اینجوری خوبه )
خیلی خب... کمکم کنید اماده بشم... سیسو بگو ببینم بقیه امادن؟... همه چی ردیفه؟
ندیمه ای که برام گذاشته بودن اسمش سیسو بود، دومین دوستم بعد تهیونگ... تو خیلی از کارا کمکم کرده ازش خیلی ممنونم
ندیمه (سیسو): ( لبخندی بهم زد )
بانوی من همه چی ردیفه نگران چیزی نباشید...
( رو به بقیه ندیمه ها کرد )
زود باشید... بانو اماده کنید
...........
یک ساعتی میشد که در حال اماده کردنم بودن، همونجور که شاهزاده ازم خواست لباس توری پوشیدم و ماسک توری سفیدرنگی روی چشمام بستم...
نمیدونستم زمان چوسان هم جشن بالماسکه میشناختن یا شایدم هم جزئی از رسمشون بوده...
بادبزنم که نوک ان با پرهای نارنجی تزیین شده بود دستم گرفتم به سمت مراسم حرکت کردم
ادامه دارد.....
part 34
« ویو هاری »
دو هفته تموم مثل برق و باد گذشت...
بلاخره روز تولد شاهزاده رسید... تموم این مدت مشغول تمرین رقص با رقصنده هام بودم...
تا الان هم که داخل قصر بودم حتی یک بارم ندیدمش... اما از بقیه ندیمه ها شنیدم اون خیلی خوشگله...
چهرش مثل قرص ماه میمونه... اونقدر زیبا که ادمو مثل جادوگر، جادو میکنه... مست حالت چشماش و چهره جذابش میشی
ندیمه: بانوی من... بانوی من بهتره هرچه سریعتر اماده بشید مراسم الانهاست که شروع بشه
هاری: ( با صدای ندیمه از افکارم خارج شدم... حالا متوجه اون نامه میشم... این لباس و این نامه از طرف شاهزاده بوده...
ازم خواسته حتما این لباس توری سفید که بهم هدیه داده بپوشم ولی اخه تور...
نمیتونم که همینجوری بپوشمش بهتره از روش یک شنلی چیزی بندازم... اره اینجوری خوبه )
خیلی خب... کمکم کنید اماده بشم... سیسو بگو ببینم بقیه امادن؟... همه چی ردیفه؟
ندیمه ای که برام گذاشته بودن اسمش سیسو بود، دومین دوستم بعد تهیونگ... تو خیلی از کارا کمکم کرده ازش خیلی ممنونم
ندیمه (سیسو): ( لبخندی بهم زد )
بانوی من همه چی ردیفه نگران چیزی نباشید...
( رو به بقیه ندیمه ها کرد )
زود باشید... بانو اماده کنید
...........
یک ساعتی میشد که در حال اماده کردنم بودن، همونجور که شاهزاده ازم خواست لباس توری پوشیدم و ماسک توری سفیدرنگی روی چشمام بستم...
نمیدونستم زمان چوسان هم جشن بالماسکه میشناختن یا شایدم هم جزئی از رسمشون بوده...
بادبزنم که نوک ان با پرهای نارنجی تزیین شده بود دستم گرفتم به سمت مراسم حرکت کردم
ادامه دارد.....
- ۱.۸k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط