نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁹
عکاس دستهایش را به هم زد.
«خب، حالا یه کم به هم نزدیکتر بشید.»
ا/ت و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
ا/ت گفت:
«همین فاصله خوبه.»
عکاس به فاصلهی بینشان نگاه کرد.
«این فاصله برای یه زوج نیست. برای دو نفره که از هم شکایت دارن.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«ما فقط فاصلهی سالم رو رعایت میکنیم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«تو فقط میترسی بهت نزدیک بشم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«من؟ تو حتی وقتی کنارتم، باهام دعوا میکنی.»
«چون تو ساکت نمیشی.»
«چون تو جواب میدی.»
عکاس با کلافگی گفت:
«فقط لبخند بزنید!»
ا/ت و جونگکوک لبخند مصنوعی زدند.
عکاس به دوربین نگاه کرد.
«این لبخندها چرا شبیه تهدیدن؟»
ا/ت آروم گفت:
«چون طبیعیان.»
وقتی وارد سالن شدند، مهمونا یکییکی جلو میاومدن و تبریک میگفتن.
هر بار کسی نزدیکشون میشد، ا/ت و جونگکوک مجبور بودن کنار هم بایستن و لبخند بزنن.
یکی از مهمونا گفت:
«چقدر به هم میاید!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«ممنون.»
وقتی مهمون رفت، ا/ت آروم گفت:
«این آدم عینک لازم داره.»
جونگکوک لبخند زد.
«بالاخره یه نفر پیدا شد که با من موافقه.»
ا/ت نگاهش کرد.
«من با تو موافق نیستم. فقط دارم حقیقت رو میگم.»
بالاخره نوبت عقد رسید.
ا/ت کنار جونگکوک نشست.
برای اولین بار از صبح، هیچکدوم چیزی برای گفتن نداشتن.
صدای عاقد تو سالن میپیچید.
ا/ت به دستهای خودش نگاه میکرد.
جونگکوک هم ساکت به روبهرو خیره شده بود.
تا اینکه جملهی نهایی گفته شد:
«عقد جاری شد.»
همه شروع کردن به تبریک گفتن.
اما ا/ت و جونگکوک فقط چند لحظه به هم نگاه کردن.
واقعاً تموم شده بود.
الان دیگه زن و شوهر بودن.
جونگکوک آروم گفت:
«خب... تبریک میگم، همسر.»
ا/ت با یه لبخند کوتاه جواب داد:
«به تو هم، شوهر.»
جونگکوک لبخند زد.
«هنوزم میتونی فرار کنی.»
ا/ت ابروشو بالا برد.
«تو اول فرار کن.»
«من شوهرم. تو باید فرار کنی.»
«خیلی پررویی.»
«تازه فهمیدی؟»
ا/ت خواست جواب بده که خانوادهها برای عکس گرفتن صداشون کردن.
مراسم تا شب ادامه پیدا کرد.
تبریک، عکس، لبخندهای مصنوعی و البته کلکلهای یواشکی.
یکی از مهمونا به جونگکوک گفت:
«از همسرت خوب مراقبت کن.»
جونگکوک با لبخند گفت:
«حتماً.»
ا/ت زیر لب گفت:
«اول خودتو جمعوجور کن.»
جونگکوک بدون اینکه لبخندش رو عوض کنه، آروم جواب داد:
«بعداً حسابتو میرسم.»
«من منتظرم.»
نیمهشب، وقتی رسیدن خونه، ا/ت با خستگی کفشهاشو درآورد.
«بالاخره تموم شد.»
جونگکوک گفت:
«مراسم یا تحمل کردن من؟»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«هر دو.»
وقتی وارد اتاق شدن، هر دو همونجا وایسادن.
یه تخت بزرگ وسط اتاق بود.
ا/ت آروم گفت:
«نه.»
جونگکوک هم گفت:
«این دیگه شوخی نیست.»
پدر ا/ت از پشت سرشون گفت:
«از امشب دیگه زن و شوهرید. باید کنار هم بخوابید.»
ا/ت سریع برگشت.
«ما میتونیم جدا بخوابیم.»
مادر جونگکوک گفت:
«نه. خوب نیست.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«چی خوب نیست؟ اینکه دو نفر خواب راحت داشته باشن؟»
مادرش با اخم نگاهش کرد.
«جونگکوک.»
ا/ت به تخت اشاره کرد.
«من این طرف میخوابم.»
جونگکوک گفت:
«نه. اون طرف مال منه.»
ا/ت با تمسخر گفت:
«تخت هم ارثیهست؟»
«نه، ولی من زودتر اینجا زندگی میکردم.»
«تبریک میگم. میخوای براش مدال هم بگیری؟»
جونگکوک یه بالش برداشت.
«من فقط میخوام شب رو سالم برسونم به صبح.»
ا/ت هم یه بالش برداشت و گذاشت وسط تخت.
«این مرزه.»
جونگکوک به بالش نگاه کرد.
«مرز؟»
«آره. تو از این طرف، من از اون طرف.»
جونگکوک گفت:
«اگه ردش کنی چی؟»
ا/ت دراز کشید.
«اول هشدار میدم.»
«بعد؟»
ا/ت چشمهاشو بست.
«بعدش خودت میفهمی.»
جونگکوک چند ثانیه نگاش کرد.
«تو حتی برای خوابیدن هم تهدید میکنی؟»
ا/ت بدون اینکه چشمهاشو باز کنه گفت:
«من آدم ثابتیام.»
جونگکوک سرشو تکون داد و رفت سمت اون طرف تخت.
چند دقیقه گذشت.
ا/ت کمکم خوابش برد.
جونگکوک آروم سرشو چرخوند و چند لحظه نگاش کرد.
این بار خبری از کلکل و جوابهای تند نبود.
فقط یه نگاه کوتاه.
بعد نگاهشو برگردوند و چشمهاشو بست.
و اولین شب زندگی مشترکشون، با یه بالش وسطشون شروع شد.
ادامه دارد....
حمایت کن🎀🎀
Part:⁹
عکاس دستهایش را به هم زد.
«خب، حالا یه کم به هم نزدیکتر بشید.»
ا/ت و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
ا/ت گفت:
«همین فاصله خوبه.»
عکاس به فاصلهی بینشان نگاه کرد.
«این فاصله برای یه زوج نیست. برای دو نفره که از هم شکایت دارن.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
«ما فقط فاصلهی سالم رو رعایت میکنیم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«تو فقط میترسی بهت نزدیک بشم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«من؟ تو حتی وقتی کنارتم، باهام دعوا میکنی.»
«چون تو ساکت نمیشی.»
«چون تو جواب میدی.»
عکاس با کلافگی گفت:
«فقط لبخند بزنید!»
ا/ت و جونگکوک لبخند مصنوعی زدند.
عکاس به دوربین نگاه کرد.
«این لبخندها چرا شبیه تهدیدن؟»
ا/ت آروم گفت:
«چون طبیعیان.»
وقتی وارد سالن شدند، مهمونا یکییکی جلو میاومدن و تبریک میگفتن.
هر بار کسی نزدیکشون میشد، ا/ت و جونگکوک مجبور بودن کنار هم بایستن و لبخند بزنن.
یکی از مهمونا گفت:
«چقدر به هم میاید!»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:
«ممنون.»
وقتی مهمون رفت، ا/ت آروم گفت:
«این آدم عینک لازم داره.»
جونگکوک لبخند زد.
«بالاخره یه نفر پیدا شد که با من موافقه.»
ا/ت نگاهش کرد.
«من با تو موافق نیستم. فقط دارم حقیقت رو میگم.»
بالاخره نوبت عقد رسید.
ا/ت کنار جونگکوک نشست.
برای اولین بار از صبح، هیچکدوم چیزی برای گفتن نداشتن.
صدای عاقد تو سالن میپیچید.
ا/ت به دستهای خودش نگاه میکرد.
جونگکوک هم ساکت به روبهرو خیره شده بود.
تا اینکه جملهی نهایی گفته شد:
«عقد جاری شد.»
همه شروع کردن به تبریک گفتن.
اما ا/ت و جونگکوک فقط چند لحظه به هم نگاه کردن.
واقعاً تموم شده بود.
الان دیگه زن و شوهر بودن.
جونگکوک آروم گفت:
«خب... تبریک میگم، همسر.»
ا/ت با یه لبخند کوتاه جواب داد:
«به تو هم، شوهر.»
جونگکوک لبخند زد.
«هنوزم میتونی فرار کنی.»
ا/ت ابروشو بالا برد.
«تو اول فرار کن.»
«من شوهرم. تو باید فرار کنی.»
«خیلی پررویی.»
«تازه فهمیدی؟»
ا/ت خواست جواب بده که خانوادهها برای عکس گرفتن صداشون کردن.
مراسم تا شب ادامه پیدا کرد.
تبریک، عکس، لبخندهای مصنوعی و البته کلکلهای یواشکی.
یکی از مهمونا به جونگکوک گفت:
«از همسرت خوب مراقبت کن.»
جونگکوک با لبخند گفت:
«حتماً.»
ا/ت زیر لب گفت:
«اول خودتو جمعوجور کن.»
جونگکوک بدون اینکه لبخندش رو عوض کنه، آروم جواب داد:
«بعداً حسابتو میرسم.»
«من منتظرم.»
نیمهشب، وقتی رسیدن خونه، ا/ت با خستگی کفشهاشو درآورد.
«بالاخره تموم شد.»
جونگکوک گفت:
«مراسم یا تحمل کردن من؟»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«هر دو.»
وقتی وارد اتاق شدن، هر دو همونجا وایسادن.
یه تخت بزرگ وسط اتاق بود.
ا/ت آروم گفت:
«نه.»
جونگکوک هم گفت:
«این دیگه شوخی نیست.»
پدر ا/ت از پشت سرشون گفت:
«از امشب دیگه زن و شوهرید. باید کنار هم بخوابید.»
ا/ت سریع برگشت.
«ما میتونیم جدا بخوابیم.»
مادر جونگکوک گفت:
«نه. خوب نیست.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«چی خوب نیست؟ اینکه دو نفر خواب راحت داشته باشن؟»
مادرش با اخم نگاهش کرد.
«جونگکوک.»
ا/ت به تخت اشاره کرد.
«من این طرف میخوابم.»
جونگکوک گفت:
«نه. اون طرف مال منه.»
ا/ت با تمسخر گفت:
«تخت هم ارثیهست؟»
«نه، ولی من زودتر اینجا زندگی میکردم.»
«تبریک میگم. میخوای براش مدال هم بگیری؟»
جونگکوک یه بالش برداشت.
«من فقط میخوام شب رو سالم برسونم به صبح.»
ا/ت هم یه بالش برداشت و گذاشت وسط تخت.
«این مرزه.»
جونگکوک به بالش نگاه کرد.
«مرز؟»
«آره. تو از این طرف، من از اون طرف.»
جونگکوک گفت:
«اگه ردش کنی چی؟»
ا/ت دراز کشید.
«اول هشدار میدم.»
«بعد؟»
ا/ت چشمهاشو بست.
«بعدش خودت میفهمی.»
جونگکوک چند ثانیه نگاش کرد.
«تو حتی برای خوابیدن هم تهدید میکنی؟»
ا/ت بدون اینکه چشمهاشو باز کنه گفت:
«من آدم ثابتیام.»
جونگکوک سرشو تکون داد و رفت سمت اون طرف تخت.
چند دقیقه گذشت.
ا/ت کمکم خوابش برد.
جونگکوک آروم سرشو چرخوند و چند لحظه نگاش کرد.
این بار خبری از کلکل و جوابهای تند نبود.
فقط یه نگاه کوتاه.
بعد نگاهشو برگردوند و چشمهاشو بست.
و اولین شب زندگی مشترکشون، با یه بالش وسطشون شروع شد.
ادامه دارد....
حمایت کن🎀🎀
- ۷۰۲
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط