{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:⁸

صبح، ا/ت با صدای در از خواب پرید.

«ا/ت! بیداری؟»

صدای جونگکوک بود.

ا/ت با خواب‌آلودگی گفت:

«نه، دارم خواب می‌بینم.»

در باز شد و جونگکوک وارد شد.

«پدرت زنگ زده. باید زود آماده شی. قراره بریم لباس و جواهرات عقد رو بخریم.»

ا/ت با اخم از تخت بلند شد.

«چرا این‌قدر زود؟»

جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.

«چون بعضیا صبح‌ها با بالشون جلسه دارن.»

ا/ت بالش را به سمتش پرت کرد.

«برو بیرون!»

بعد از آماده شدن، ا/ت پایین رفت و دید پدر و مادرها منتظرند.

پدر ا/ت گفت:

«خب، آماده‌این؟»

ا/ت و جونگکوک همزمان جواب دادند:

«آره.»

مادر ا/ت لبخند زد.

«پس امروز حداقل جلوی ما یه کم عاشقونه رفتار کنید.»

هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.

مادر جونگکوک گفت:

«قراره عقد کنید، عادت کنید.»

جونگکوک آروم گفت:

«فقط جلوی خانواده‌ها.»

ا/ت با لبخند مصنوعی دستش را گرفت.

«نگران نباش، شوهر آینده.»

جونگکوک هم دستش را فشار داد.

«تو هم نگران نباش، زن آینده.»

هر دو زیر لب غر زدند:

«دیوونه‌ات می‌کنم.»

اول برای خرید جواهرات رفتند. ا/ت یک گردنبند برداشت.

جونگکوک گفت:

«این خیلی گرونه.»

ا/ت گفت:

«پس خوبه.»

«منظورت چیه؟»

«هرچی گرون‌تر، بهتر.»

جونگکوک رو به فروشنده گفت:

«یه چیز ارزون‌تر نشون بدین.»

ا/ت سریع گفت:

«نه، همینو می‌خوام.»

بعد از چند دقیقه کل‌کل، همونو خریدند.

جونگکوک با ناباوری به کیسه نگاه کرد.

«باورم نمی‌شه خریدیش.»

ا/ت گفت:

«منم باورم نمی‌شه تو پولش رو دادی.»

در راه، غذا و نوشیدنی خریدند.

ا/ت لقمه‌ای خورد.

جونگکوک گفت:

«بالاخره یه چیزی پیدا شد که ازش گیر ندی.»

ا/ت نگاهش کرد.

«می‌خوای غذا بخوری یا حرف بزنی؟»

«هر دو.»

بعد به فروشگاه لباس رفتند. ا/ت چند لباس امتحان کرد و جونگکوک مدام نظر می‌داد.

«این نه.»

ا/ت برگشت.

«تو اصلاً از لباس سر درنمیاری.»

«ولی می‌فهمم چی قشنگه.»

ا/ت با تمسخر گفت:

«پس چرا هنوز خودتو توی آینه نگاه می‌کنی؟»

بعد از کلی بحث، بالاخره یه لباس انتخاب کردند.

برای رزرو عکاسی هم رفتند. جونگکوک به یه دکور عجیب اشاره کرد.

«برو کنار اون زرافه وایسا. بهت میاد.»

ا/ت اخم کرد.

«تو هم برو کنار اون گاوه وایسا.»

دعواشون بالا گرفت که مادرها رسیدند.

«کافیه!»

هر دو ساکت شدند.

مادر ا/ت گفت:

«چرا وقتی ما میایم، لال می‌شین؟»

ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:

«ما داشتیم حرف می‌زدیم.»

مادر جونگکوک زیر لب گفت:

«آره، خیلی هم محترمانه.»

بعد از خرید وسایل لازم، همه به خونه برگشتند تا برای مراسم آماده‌اش کنند.

جونگکوک مشغول تی کشیدن بود. ا/ت از کنارش رد شد که او عمداً کف رو بیشتر خیس کرد و ا/ت سر خورد و افتاد.

جونگکوک زد زیر خنده.

«تو واقعاً باید راه رفتن یاد بگیری.»

ا/ت بلند شد.

«تو این کارو کردی!»

جونگکوک لبخند زد.

«مدرک داری؟»

ا/ت تی را از دستش گرفت و به سمتش زد. جونگکوک هم روی زمین افتاد.

ا/ت گفت:

«راه رفتن رو یاد بگیر.»

جونگکوک با ناباوری بلند شد.

«تو واقعاً خطرناکی!»

ا/ت تی را به دستش داد.

«ولی حداقل سرگرم‌کننده‌ام.»

ساعت نزدیک دوازده شب بود و خونه بالاخره آماده شد. همه خسته بودند.

ا/ت به سمت اتاقش رفت.

«شب بخیر.»

جونگکوک هم رفت سمت اتاق خودش.

«شب بخیر.»

اما درست قبل از اینکه وارد اتاق بشه، پدر ا/ت گفت:

«راستی! از فردا باید کنار هم بخوابید.»

ا/ت و جونگکوک برگشتند.

«چی؟!»

مادر جونگکوک گفت:

«بعد از عقد که دیگه زن و شوهرین.»

ا/ت و جونگکوک با عصبانیت به هم نگاه کردند و هر کدوم وارد اتاق خودش شد و در را محکم کوبید.

ا/ت از داخل فریاد زد:

«من با این پسره کنار هم نمی‌خوابم!»

جونگکوک هم فریاد زد:

«منم با این دختر کنار هم نمی‌خوابم!»

پدر ا/ت آهی کشید.

«این دوتا هیچ‌وقت با هم کنار نمیان...»

ادامه دارد...

حمایتتتتتتتتتتتت کنننننننننن🎀🐰
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:⁹عکاس دست‌هایش را به هم زد.«خب، حالا ی...

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁰صبح روز بعد، ا/ت با صدای زنگ ساعتش ا...

نام: قراردادِ نفرتPart:⁷ا/ت بعد از باز کردن چمدانش، به اتاق ...

نام: قراردادِ نفرتpart:⁶صبح روز بعد، ا/ت با صدای پدرش از خوا...

آتیشی که از بارون شروع شدprt19ویوی ا. تچند ثانیه فقط بهش نگا...

آتیشی که از بارون شروع شدprt, 20ویوی ا. تجلوی عمارت ایستاده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط