{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:¹⁰

صبح روز بعد، ا/ت با صدای زنگ ساعتش از خواب پرید.

چند لحظه به سقف زل زد و بعد به جونگکوک نگاه کرد که هنوز خواب بود.

«خوبه... حداقل یکی‌مون آرومه.»

بعد چند بار صدایش زد.

«جونگکوک؟»

جوابی نیامد.

ا/ت با اخم جلو رفت و پتو را از رویش کشید.

«بلند شو!»

جونگکوک با خواب‌آلودگی گفت:

«پنج دقیقه دیگه...»

«نه! همین الان.»

«چرا؟»

«چون من بیدار شدم، تو هم باید بیدار شی.»

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.

«این چه منطقیه؟»

«منطق خودمه.»

جونگکوک بعد از آماده شدن رفت تو آشپزخونه و برای هر دوتاشون صبحونه درست کرد.

ا/ت به غذا نگاه کرد.

«تو آشپزی هم بلدی؟»

جونگکوک گفت:

«آره. برخلاف چیزی که فکر می‌کنی، فقط با دخترها قرار نمی‌ذارم.»

ا/ت نشست.

«من همچین چیزی نگفتم.»

«ولی توی ذهنت بود.»

«خیلی خودشیفته‌ای.»

داشتن صبحونه‌شون رو می‌خوردن که گوشی جونگکوک زنگ خورد.

جونگکوک جواب داد.

«بله؟»

ا/ت آروم گفت:

«احتمالاً یکی از دوست‌دختراته.»

جونگکوک نگاه تندی بهش انداخت.

«ساکت شو.»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«من که چیزی نگفتم.»

بعد از صبحونه، جونگکوک لباس عوض کرد.

یه لباس مرتب پوشید، موهاشو درست کرد و سوئیچ ماشینشو برداشت.

ا/ت نگاهش کرد.

«کجا؟»

جونگکوک در حالی که می‌رفت سمت در گفت:

«بیرون.»

«کجا بیرون؟»

جونگکوک برگشت.

«به تو ربطی نداره.»

ا/ت لبخند زد.

«باشه. فقط کنجکاو بودم بدونم امروز با کدوم دختر می‌ری.»

جونگکوک اخم کرد.

«خیلی بامزه‌ای.»

و از خونه رفت بیرون.

ا/ت مشغول کارای روزمره‌ش شد.

خونه رو مرتب کرد، لباس‌ها رو شست و ظرف‌ها رو جمع کرد.

ولی هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه می‌کرد.

بعد زیر لب با اخم گفت:

«من منتظرش نیستم. فقط ساعتو نگاه کردم.»

چند ساعت گذشت.

بالاخره شب شد و جونگکوک برگشت.

ا/ت داشت غذا می‌خورد.

جونگکوک به میز نگاه کرد.

«پس غذای من چی؟»

ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

«باید با همون دختره خورده باشی، گل‌پسر.»

جونگکوک اخم کرد.

«خیلی بامزه‌ای.»

ا/ت از جاش بلند شد.

«می‌دونم.»

و رفت روی مبل نشست و تلویزیون رو روشن کرد.

جونگکوک با اخم رفت سمت کابینت، درشو باز کرد و چند تا کیک برداشت.

یکی رو برداشت و شروع کرد به خوردن.

بعد گوشی‌شو گرفت و پیام‌هاشو چک کرد.

چند لحظه بعد اخمش بیشتر شد.

ا/ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

«چی شده؟ مامانت فهمیده دوباره با یه دختر بودی؟»

جونگکوک سرشو بلند کرد.

«تو رفتی به مامان و بابام گفتی امروز با کی بودم؟»

ا/ت به تلویزیون خیره موند.

«شاید.»

جونگکوک چند ثانیه نگاش کرد.

«تو واقعاً...»

ولی ادامه نداد.

فقط با عصبانیت بلند شد و رفت طبقه بالا.


چند دقیقه بعد، ا/ت هم تصمیم گرفت بخوابه.

اما وقتی رفت بالا دید در یکی از اتاق‌ها قفله.

با تعجب رفت سمت اتاق مشترکشون.

اون در هم قفل بود.

چند ضربه زد.

«جونگکوک؟»

جوابی نیومد.

محکم‌تر زد.

«جونگکوک، درو باز کن!»

بازم سکوت.

ا/ت با عصبانیت گفت:

«با توام! چرا درو قفل کردی؟»

از داخل هیچ صدایی نیومد.

چند لحظه ساکت موند و بعد با حرص گفت:

«برای حرص دادن من این کارا رو می‌کنی؟»

چند ثانیه بعد، صدای خونسرد جونگکوک از داخل اومد:

«شاید.»

ا/ت با عصبانیت به در خیره شد.

«جونگکوک!»

صدای جونگکوک دوباره اومد:

«شب بخیر، همسر.»

ا/ت با حرص گفت:

«فردا حسابتو می‌رسم!»

جونگکوک از داخل جواب داد:

«منتظرم.»

ادامه دارد...

حمایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کنننننننننننننننننننن🎀🐰
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:⁹عکاس دست‌هایش را به هم زد.«خب، حالا ی...

نام: قرارداد نفرتPart:⁸صبح، ا/ت با صدای در از خواب پرید.«ا/ت...

نام: قراردادِ نفرتPart:³ساعت دقیقاً ده صبح بود.ا/ت عمداً هنو...

نام: قراردادِ نفرتPart:⁵بعد از رستوران، ا/ت زودتر از همه رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط