{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم چراآمادی و یک یادگاری تلخ دردرون قلبم گذاشتی رفتی

نمیدانم چراآمادی و یک یادگاری تلخ دردرون قلبم گذاشتی رفتی و هوای قلبم را با حضورت سردبی روح کردی .هر
شب خیس است چشمهای خسته ام ، ازتمام روزها بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام ازعشق دوست داشتن.
میخواهم هرروزکنارساحل بروم با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را..
دیدگاه ها (۵)

چقدر زیبا گفت "محمود دولت آبادی""چون عشق جاى تهى کندتهیگاه آ...

#عشق #دلنشین #خاص

«پاییز بی تو»  پارت ¹«ویو جونگکوک»  داشتم توی مغازه بین قفسه...

زندگی جدید (پارت۱۰)ویو تهیونگهمین که جک گفت “اسمش ا/ت بود”، ...

عمو های منp8غروب شده بود و نور خورشید کم‌کم داشت محو می‌شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط