spanish girl:3 فصل دوم
هنوز گرمای نفس های دنیل رو روی صورتم حس می کردم . اونقدر نزدیک بود که انگار میتونستم ضربان قلبش رو هم بشنوم.اصلا یادم رفته بود که پاش تیر خورده و درد داره ؛ کلا مغزم اون لحظه از کا افتاده بود . اصلا نمیدونم چی به سرم زد . ولی یهو بدون اینکه حتی به عواقبش فکر کنم، خودم رو کشیدم جلو و یه بوسه ی سریع و شیطنت آمیز نشوندم روی گونه اش
وقتی عقب کشیدم ، دیدم دنیل خشکش زده ! انگار یهو برق از سرش پریده بود و همون طور مات و مبهوت نگام می کرد . منم که از این کار خودم وحشت کرده بودم ، تا دیدم فرصت دارم ، از روی پاش پریدم پایین و با تمام سرعت زدم بیرون از اتاق .
در حالی که داشتم با سرعت می دویدم ، با خودم می گفتم :《 لیلی ، تو واقعا دیونه ای ! آفرین به این مغز پوکه ات 》
رسیدم به آشپزخونه و با دستپاچگی خوردم به کابینت . اه اصلا حواس برام نذاشته ، قلبم داشت از سینه میزد بیرون . 《 ای وای ..... حالا چیکار کنم ؟ عمرا برم تو اون اتاق ! اگر برم توی اون اتاق با دونفر برمیگردم !....... اففف 》
رفتم سمت یخچال تا یه کم آب بخورم و شاید این حرارتی که به صورتم نشسته بود کمتر بشه . همین که در یخچال رو بستم ، توی اون تاریکی آشپزخونه ، یهو یکی پرید جلوی چشمم و با صدای بلند گفت :《 بووووو!》
وای ! انگار واقعا زهره ام ترکید ؛ جیغی کشیدم که نگو ، یه لحظه حس کردم قلبم از جا کنده شد با صدای لرزون غریدم:《 امیلی ... ریدم تو خودم ، این چه کاریه ؟ 》
امیلی که روی زمین از خنده غش کرده بود اشکی که از خنده جمع شده بود رو پاک کرد و گفت :《 وایی خدا .... چقدر خنده دار بود !.. ای کاش ازت عکس میگرفتم . حالا بیخیال فقط شوخی بود ، اگه به داداشم چیزی بگی من میدونم تووووو! 》
چشم هامو نازک کردم و گفتم :《 اگه میخوای بهش چیزی نگم. باید بزاری توی اتاقت بخوابم. 》
اون شب رو هم که اصلا نتونستم درست بخوابم ، همش داشتم به اون لحظه ی لعنتی فکر می کردم .
....
صبح که چشم باز کردم ، دیدم امیلی نیست . با گیجی و خستگی چشم هام رو مالیدم و خواستم یه غلت بزنم ، که یهو دیدم دنیل همون جا کنارم نشسته ! دستش رو گذاشته بود زیر سرش و با یه نگاه خیلی خاص ، داره نگام می کنه .جای امیلی خالی بود و دنیل هم مثل یه نگهبان ، با همون نگاه نافذش ، زل زده بود به من
یهو کل خواب از سرم پرید . مگه میشد این طوری یهو بیاد اینجا ؟
صبح بخیر دختر اسپانیای شیطون ...》
.............................................
ادامه دارد
وقتی عقب کشیدم ، دیدم دنیل خشکش زده ! انگار یهو برق از سرش پریده بود و همون طور مات و مبهوت نگام می کرد . منم که از این کار خودم وحشت کرده بودم ، تا دیدم فرصت دارم ، از روی پاش پریدم پایین و با تمام سرعت زدم بیرون از اتاق .
در حالی که داشتم با سرعت می دویدم ، با خودم می گفتم :《 لیلی ، تو واقعا دیونه ای ! آفرین به این مغز پوکه ات 》
رسیدم به آشپزخونه و با دستپاچگی خوردم به کابینت . اه اصلا حواس برام نذاشته ، قلبم داشت از سینه میزد بیرون . 《 ای وای ..... حالا چیکار کنم ؟ عمرا برم تو اون اتاق ! اگر برم توی اون اتاق با دونفر برمیگردم !....... اففف 》
رفتم سمت یخچال تا یه کم آب بخورم و شاید این حرارتی که به صورتم نشسته بود کمتر بشه . همین که در یخچال رو بستم ، توی اون تاریکی آشپزخونه ، یهو یکی پرید جلوی چشمم و با صدای بلند گفت :《 بووووو!》
وای ! انگار واقعا زهره ام ترکید ؛ جیغی کشیدم که نگو ، یه لحظه حس کردم قلبم از جا کنده شد با صدای لرزون غریدم:《 امیلی ... ریدم تو خودم ، این چه کاریه ؟ 》
امیلی که روی زمین از خنده غش کرده بود اشکی که از خنده جمع شده بود رو پاک کرد و گفت :《 وایی خدا .... چقدر خنده دار بود !.. ای کاش ازت عکس میگرفتم . حالا بیخیال فقط شوخی بود ، اگه به داداشم چیزی بگی من میدونم تووووو! 》
چشم هامو نازک کردم و گفتم :《 اگه میخوای بهش چیزی نگم. باید بزاری توی اتاقت بخوابم. 》
اون شب رو هم که اصلا نتونستم درست بخوابم ، همش داشتم به اون لحظه ی لعنتی فکر می کردم .
....
صبح که چشم باز کردم ، دیدم امیلی نیست . با گیجی و خستگی چشم هام رو مالیدم و خواستم یه غلت بزنم ، که یهو دیدم دنیل همون جا کنارم نشسته ! دستش رو گذاشته بود زیر سرش و با یه نگاه خیلی خاص ، داره نگام می کنه .جای امیلی خالی بود و دنیل هم مثل یه نگهبان ، با همون نگاه نافذش ، زل زده بود به من
یهو کل خواب از سرم پرید . مگه میشد این طوری یهو بیاد اینجا ؟
صبح بخیر دختر اسپانیای شیطون ...》
.............................................
ادامه دارد
- ۱.۵k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط