star key ring:3
چهره ملایم و درخشانی داشت ولی خیلی خوشتیپ بود.
یه دست. روی شونه ام حس کردم. . چرخیدم ، و با دیدن چشمای ریز و کنجکاو یوری خنده ام گرفت
《چرا اینجوری بهم نگاه می کنی خره ؟ 》
با چشم های قهوایی انگار داشت به اون پسره خوشتیپ اشاره میکرد و کنارم نشست ، و گفت :
《 وای وای هوشیمی خانم ما از راه نرسیده چشماش میجنبه 》
ولی خاک تو سرم. ، چرا عربده میکشی حالا ، حتی کلاس های بغلی هم فهمیدن
تنها راه ، فرار بود چون یوری حسابی سمج بود و ول نمی کرد. پس با نهایت سرعتم به سمت ، در ورودی رفتم
بالاخره ، رسیدیم خونه ، البته خونه نبود که کاخ بود. نفس نفس هام رو جمع کردم و به سمت حموم رفتم. و یه جلایی به خود و بدن بلوری دادم
امروز هیچ کس خونه نبود ، فقط چند تا از پیش خدمت ها بودن . یکم حداقل میتونستم استراحت کنم و با چشم های آدم خور خاله کائورو ملاقات نکنم
با صدای پیامک از فکر اومدم بیرون. میدونستم یوری ناکسه
《 ترشیده چرا فرار می کنی ؟ مثلا میخواستم در مورد فومیا بهت بگم 》
فومیا ؟ چرا انقدر این چند روز اسم فومیا میشنوم نکنه اینجا رسمه که همه اسم پچه شون رو بزارن فومیا
《 خب بلان 》
این بین رفتم آشپز خونه تا آب بخورم و همینطور هم با یوری چت می کردم
《 باید بگم دل رو به کس معروفی دادی گلم. فومیا جذاب ترین ، پولدار ترین ، سرد ترین و سینگل ترین دانش اموز مدرسه س ، همه دخترا به جز من روش کراشن 》
یعنی باید بگم تف تو شانسم ، اولین بارم که کراش میزنم که خدا جان یکی زد تو
سرم . وایسا ببینم ، اگه همه روش کراشن چرا سینگل ترین دانش آموز؟ یعنی از منم سینگل تره ؟
فکر نکنم
یوری دوباره پیام داد
《 راستی بد اخلاق ترین هم هست ، اصلا برای همینه که سینگل ه 》
واقعا که ، ای خدا چرا ، اشکال نداره خودم اخلاقش. و خوب می کنم حالا بزار فردا بیاد یه جور مخ زنی هایی می کنم حز کنی خودت آقا فومیا
؛
داشتم میرفتم بیرون که به یه نفر برخورد کردم ، نزدیک بود بیوفتم که یه دست دور کمرم من رو گرفت سرم رو بلند کردم و با چیزی که دیدم. ، خشکم زدددد
محکم داد زدم
《 فومیااااااااا》
...........................................................
ادامه دارد
اینجوری نوشتن خوب تره یا رمانی ؟
یه دست. روی شونه ام حس کردم. . چرخیدم ، و با دیدن چشمای ریز و کنجکاو یوری خنده ام گرفت
《چرا اینجوری بهم نگاه می کنی خره ؟ 》
با چشم های قهوایی انگار داشت به اون پسره خوشتیپ اشاره میکرد و کنارم نشست ، و گفت :
《 وای وای هوشیمی خانم ما از راه نرسیده چشماش میجنبه 》
ولی خاک تو سرم. ، چرا عربده میکشی حالا ، حتی کلاس های بغلی هم فهمیدن
تنها راه ، فرار بود چون یوری حسابی سمج بود و ول نمی کرد. پس با نهایت سرعتم به سمت ، در ورودی رفتم
بالاخره ، رسیدیم خونه ، البته خونه نبود که کاخ بود. نفس نفس هام رو جمع کردم و به سمت حموم رفتم. و یه جلایی به خود و بدن بلوری دادم
امروز هیچ کس خونه نبود ، فقط چند تا از پیش خدمت ها بودن . یکم حداقل میتونستم استراحت کنم و با چشم های آدم خور خاله کائورو ملاقات نکنم
با صدای پیامک از فکر اومدم بیرون. میدونستم یوری ناکسه
《 ترشیده چرا فرار می کنی ؟ مثلا میخواستم در مورد فومیا بهت بگم 》
فومیا ؟ چرا انقدر این چند روز اسم فومیا میشنوم نکنه اینجا رسمه که همه اسم پچه شون رو بزارن فومیا
《 خب بلان 》
این بین رفتم آشپز خونه تا آب بخورم و همینطور هم با یوری چت می کردم
《 باید بگم دل رو به کس معروفی دادی گلم. فومیا جذاب ترین ، پولدار ترین ، سرد ترین و سینگل ترین دانش اموز مدرسه س ، همه دخترا به جز من روش کراشن 》
یعنی باید بگم تف تو شانسم ، اولین بارم که کراش میزنم که خدا جان یکی زد تو
سرم . وایسا ببینم ، اگه همه روش کراشن چرا سینگل ترین دانش آموز؟ یعنی از منم سینگل تره ؟
فکر نکنم
یوری دوباره پیام داد
《 راستی بد اخلاق ترین هم هست ، اصلا برای همینه که سینگل ه 》
واقعا که ، ای خدا چرا ، اشکال نداره خودم اخلاقش. و خوب می کنم حالا بزار فردا بیاد یه جور مخ زنی هایی می کنم حز کنی خودت آقا فومیا
؛
داشتم میرفتم بیرون که به یه نفر برخورد کردم ، نزدیک بود بیوفتم که یه دست دور کمرم من رو گرفت سرم رو بلند کردم و با چیزی که دیدم. ، خشکم زدددد
محکم داد زدم
《 فومیااااااااا》
...........................................................
ادامه دارد
اینجوری نوشتن خوب تره یا رمانی ؟
- ۲۵۵
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط