v m vla writer
łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
Pŧ:¹¹
( کوک)
الان دیگه سه روزه گزشته .. دارم دیوونه میشم .. هرکاری کردم نتونستم برم دنبالش .. هنوز چهره ی انیآ با اون سرو وضع توی سرما یادمه...کابوسای تکراری و مداوم.. نگرانی داره میکوشه منو ..صب بود..جیمین با یه سینیه صبحونه اومد توی اتاقم
§کوک..بیا
سرمو اونری کردمو آروم سینیو دور کردم
§از وقتی انیآ رفته تو فقط با ابو چند تیکه میوه زنده ای .. این جوری نمیشه
$«بیجون» میل ندارم
§کوک تو اونو باید فراموش کنی .. به دختر بود دیگه .. الانم پیش نامجونه.. دیگه به ما ربطی نداره . اون با تو هیچ نسبتی نداشت
$ساکت شو .. خواهش میکنم
صدای در از بیرون مهکم شنیده شد.. انگار در تویلست کیه این وقت صبح
©قربانننننننننن .. کجایین .. دختره دختره
(راوی)
کوک سریع از جاش پریود از اتاق رفت بیرون و جیمینم رفت پیشش
$چیشده .. آنیا چی؟
©نامجون به ویدیو ارسال کرده ..
گوشیو سریع از مرد گرفت و فیلمو پلی کرد ... نامجون توی یه جای دارک و سیاه بود .. پوز خند میزد و از انیای بیجون که سرو بدنش کبودو خونی بود فیلم میگرفت ...
¥کوککک..یا امشب تمام محصولاتتون رو برام میارین یا با این کوچولو خدا فظی میکنی
دقیقا با گفتن این حرف .. با کاتری که توی دستش بود یه خط روی صورت انیآ انداخت ... کوک با دیدن ویدیو ... حسابی نگران و عصبی شد ..
$بدویید .. همین الان .. کاری که میگمو بکنید ..
جیمین وسط حرف کوک پرید
§توکه نمیخوای
$میریم سر قرار
§کوکککک
$جاست .. شات آپ (فقط خفه شو)
افراد کوک دستورشو اجرا کردنو چیزایی رو آماده کردن .. ساعت ۷ بود ... اونا آماده شدن برن جای تعیین شده
..کوک با افرادش اونجا بود .. ولی نامجون هنوز نیومده بود .. کوک فکر میکرد این میتونه یه تله باشه ولی براش اهمیت نداشت .. اون فقط میخواست جون انیارو نجات بده
¥به به .. جناب جئون جونگ کوک
صدای نامجونو از پست سرش شنید .. برگشتو در حالی که دستاش توی جیبش بود با تمسخر به کوک نگاه میکرد
$انیا کجاست
¥و مواد من؟
$گفتم آنیا کجاســــت؟
¥بده موادو تا بیارنش
کوک تمامیه احتمالاتو پیش بینی کرده بود .. امکان داشت وقتی موادو بگیره بره و انیارو بازم نگهش داره ولی این تنها راه بود ..مواد هارو دادو .. نامجونم با یه سوت .. یکی از افرادش از ون مشکی پیاده شد و انیارو با موهاش به بیرون آورد .. قیافه ی کوک بعد از دیدن آنیا.. میشه گفت بغضش گرفت..حالش خوب نبود به هیچ عنوان ... سریع رفتو اونو آورد پیش خودش ..
$حالت خوبه ؟
¥حالا از اینجا برین
کوک انیآ رو برآید استایل بغل کردو
$جیمین درو باز کن
جیمین رفتو در پشتیو باز کرد
$چرا معطل میکنی بدو دیگه
جیمین یه پلکی از از تعجب زدو رفت در شاگرد رو باز کرد .. کوک با یه حرکت همون جوری که انیآ بغلش بود سوال شدو انیارو روی پاش گزاشت .. جیمین واقعا شوکشده بود ولی رفتو ماشینو روشن کردو راه افتادن ..
&من میخوام برم پشت بشینم
$به چه دلیل
&م..میخوام دراز بکشم خستم .. آره آره
$الانشم دراز کشیده .
آنیا سعی کرد خودشو تکون بده ولی کوک دستشو گذاشت روی روند پاهاش تا تکون نخوره که انیآ یه جیغ خیلی آرومی زدو چشماشو روی هم فشار داد
$چیشد؟خوبی؟
&اییی.. دستتو بردار ...پاهام
$اونقدرا هم محکم نزاشتما
جیمین یه نگاهی بهشون کردو از زیر لباس تونست یه چیزی روی رون پاهای انیآ ببینه
§انیا تو ذخمی شدی؟
&نه
§کوک یه نگاهی به رون پاهاش بنداز
$تو به چه حقی به پاهاش نگاه میکنی ها
§اینو ولش کن پاهاشو نگاه بنداز
کوک به زره لباسشو داد بالا جوری فقط خودش بتونه ببینه .. رد سوختگیه آنیا رو دید.. خیلی بد سوخته بود
$چه بلایی سرت اومده این چیه
&کار نامجونه...
تلفن کوک زنگخورد
$یابو سه یو
©جناب جئون بیمارستان هستن خودتونو برسونید آقا
$جیمین زود برو به بیمارستان
§چرت چی شده
$هارابوجی
با سرعت به سمت بیمارستان رفتن ... پذیرش
$اقای جئون همین الان .. اتاقش گذاشت
؟ایشون توی اتاق عملن آقا عمل قلب دارن
$...
آنیا روی سندلیا نشسته بود .. کوک رفت به سمتمو... جلوی آنیا روی زانو هاش نشست و دستای دختر رو گرفت
$منو ببخش انیآ.. نباید اون شب اونجوری حرف میزدم .. من میدونم تو بیگناهیو.. نباید اینجا باشی.. قول میدم وقتی هرچه سریع تر برت گردونم
&ولی من نمیخوام از اینجا برم....... نمیخوام از پیش .. پیش تو برم ... شاید شماها خلافکار یا هرچی باشید ولی من نمیخوام از پیشت برم .. درضمن من جاییرو برای موندن ندارم..پیش تو احساس آرامش میکنم .. فقط پیش تو
کوک لحظه ای فک کرد قلبش ایستاده...یعنی انیآ هم عاشق کوک شده بود..
خب چطور بود؟
شرط : ۲۰ لایک و ۱۵ کامنت 🤍📜
🫶🙃
Pŧ:¹¹
( کوک)
الان دیگه سه روزه گزشته .. دارم دیوونه میشم .. هرکاری کردم نتونستم برم دنبالش .. هنوز چهره ی انیآ با اون سرو وضع توی سرما یادمه...کابوسای تکراری و مداوم.. نگرانی داره میکوشه منو ..صب بود..جیمین با یه سینیه صبحونه اومد توی اتاقم
§کوک..بیا
سرمو اونری کردمو آروم سینیو دور کردم
§از وقتی انیآ رفته تو فقط با ابو چند تیکه میوه زنده ای .. این جوری نمیشه
$«بیجون» میل ندارم
§کوک تو اونو باید فراموش کنی .. به دختر بود دیگه .. الانم پیش نامجونه.. دیگه به ما ربطی نداره . اون با تو هیچ نسبتی نداشت
$ساکت شو .. خواهش میکنم
صدای در از بیرون مهکم شنیده شد.. انگار در تویلست کیه این وقت صبح
©قربانننننننننن .. کجایین .. دختره دختره
(راوی)
کوک سریع از جاش پریود از اتاق رفت بیرون و جیمینم رفت پیشش
$چیشده .. آنیا چی؟
©نامجون به ویدیو ارسال کرده ..
گوشیو سریع از مرد گرفت و فیلمو پلی کرد ... نامجون توی یه جای دارک و سیاه بود .. پوز خند میزد و از انیای بیجون که سرو بدنش کبودو خونی بود فیلم میگرفت ...
¥کوککک..یا امشب تمام محصولاتتون رو برام میارین یا با این کوچولو خدا فظی میکنی
دقیقا با گفتن این حرف .. با کاتری که توی دستش بود یه خط روی صورت انیآ انداخت ... کوک با دیدن ویدیو ... حسابی نگران و عصبی شد ..
$بدویید .. همین الان .. کاری که میگمو بکنید ..
جیمین وسط حرف کوک پرید
§توکه نمیخوای
$میریم سر قرار
§کوکککک
$جاست .. شات آپ (فقط خفه شو)
افراد کوک دستورشو اجرا کردنو چیزایی رو آماده کردن .. ساعت ۷ بود ... اونا آماده شدن برن جای تعیین شده
..کوک با افرادش اونجا بود .. ولی نامجون هنوز نیومده بود .. کوک فکر میکرد این میتونه یه تله باشه ولی براش اهمیت نداشت .. اون فقط میخواست جون انیارو نجات بده
¥به به .. جناب جئون جونگ کوک
صدای نامجونو از پست سرش شنید .. برگشتو در حالی که دستاش توی جیبش بود با تمسخر به کوک نگاه میکرد
$انیا کجاست
¥و مواد من؟
$گفتم آنیا کجاســــت؟
¥بده موادو تا بیارنش
کوک تمامیه احتمالاتو پیش بینی کرده بود .. امکان داشت وقتی موادو بگیره بره و انیارو بازم نگهش داره ولی این تنها راه بود ..مواد هارو دادو .. نامجونم با یه سوت .. یکی از افرادش از ون مشکی پیاده شد و انیارو با موهاش به بیرون آورد .. قیافه ی کوک بعد از دیدن آنیا.. میشه گفت بغضش گرفت..حالش خوب نبود به هیچ عنوان ... سریع رفتو اونو آورد پیش خودش ..
$حالت خوبه ؟
¥حالا از اینجا برین
کوک انیآ رو برآید استایل بغل کردو
$جیمین درو باز کن
جیمین رفتو در پشتیو باز کرد
$چرا معطل میکنی بدو دیگه
جیمین یه پلکی از از تعجب زدو رفت در شاگرد رو باز کرد .. کوک با یه حرکت همون جوری که انیآ بغلش بود سوال شدو انیارو روی پاش گزاشت .. جیمین واقعا شوکشده بود ولی رفتو ماشینو روشن کردو راه افتادن ..
&من میخوام برم پشت بشینم
$به چه دلیل
&م..میخوام دراز بکشم خستم .. آره آره
$الانشم دراز کشیده .
آنیا سعی کرد خودشو تکون بده ولی کوک دستشو گذاشت روی روند پاهاش تا تکون نخوره که انیآ یه جیغ خیلی آرومی زدو چشماشو روی هم فشار داد
$چیشد؟خوبی؟
&اییی.. دستتو بردار ...پاهام
$اونقدرا هم محکم نزاشتما
جیمین یه نگاهی بهشون کردو از زیر لباس تونست یه چیزی روی رون پاهای انیآ ببینه
§انیا تو ذخمی شدی؟
&نه
§کوک یه نگاهی به رون پاهاش بنداز
$تو به چه حقی به پاهاش نگاه میکنی ها
§اینو ولش کن پاهاشو نگاه بنداز
کوک به زره لباسشو داد بالا جوری فقط خودش بتونه ببینه .. رد سوختگیه آنیا رو دید.. خیلی بد سوخته بود
$چه بلایی سرت اومده این چیه
&کار نامجونه...
تلفن کوک زنگخورد
$یابو سه یو
©جناب جئون بیمارستان هستن خودتونو برسونید آقا
$جیمین زود برو به بیمارستان
§چرت چی شده
$هارابوجی
با سرعت به سمت بیمارستان رفتن ... پذیرش
$اقای جئون همین الان .. اتاقش گذاشت
؟ایشون توی اتاق عملن آقا عمل قلب دارن
$...
آنیا روی سندلیا نشسته بود .. کوک رفت به سمتمو... جلوی آنیا روی زانو هاش نشست و دستای دختر رو گرفت
$منو ببخش انیآ.. نباید اون شب اونجوری حرف میزدم .. من میدونم تو بیگناهیو.. نباید اینجا باشی.. قول میدم وقتی هرچه سریع تر برت گردونم
&ولی من نمیخوام از اینجا برم....... نمیخوام از پیش .. پیش تو برم ... شاید شماها خلافکار یا هرچی باشید ولی من نمیخوام از پیشت برم .. درضمن من جاییرو برای موندن ندارم..پیش تو احساس آرامش میکنم .. فقط پیش تو
کوک لحظه ای فک کرد قلبش ایستاده...یعنی انیآ هم عاشق کوک شده بود..
خب چطور بود؟
شرط : ۲۰ لایک و ۱۵ کامنت 🤍📜
🫶🙃
- ۱۴۳
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط