{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"1"

ویو ات


با چیزی که مرد رو به روم بهم گفت سرم رو بالا گرفتم...
خیلی عجیب بود ولی چیز زیادی توی اون زمان یادم نمی یومد...و تصویر های ناواضحی توی ذهنم بود....
با این که مطئین نبودم از مرد رو به روم اروم لب زدم..
+من کجام...؟
چند مین به چشمام خیره شد بعد اروم و قاطع جواب داد .
×یه جای أمن...که دیگه کسی دستش بهت نمی رسه...ات....
سولات زیادی توی سرم بودن ولی حس پوچی زیادی داشتم...هیچ چیز یاد اور اون مرد توی ذهنم نبود...
+م...من..تو رو نمی شناسم...(با تردید)
×می شناسی..... ولی الان نه هنوز..!
با حرفی که زد تعجب کردم....یعنی‌چی..؟
×زمان درستی برای گفتنش نیست ات....به استراحت نیاز داری....
+من جواب میخوام...! تو کی ای؟


ویو نویسنده

از قیافه پسر که معلوم بود از حرف دختر تعجب کرده....برای لحظه ای ماتش برد...
×درست مثل همیشه ای....همون قدر کنجکاو...و باهوش.....
+ت..تو..منو می،شناسی...؟
×بیشتر از چیزی که حتی فکرشم بکنی...
پسر اروم از روی تخت بلند شد و به سمت بالکن قدم برداشت....
×وقتی کسی میره خاطراتش،همیشه براش می مونه....ولی برای تو برعکس بود ات.....
دخترک خیره به پسرک بود...پسرک پشتش به دخترک بود گویی توانایی نگاه به چشمای خیره او نبود....
×خاطرات تو.....رفتن....
بعد از این جمله پسر دخترک سکوت کرد گویی کلمه را درست نشنیده...
+چ..چی؟(با لکنت)
×ت...تو حافظت رو از دست دادی....ولی من دوباره از اول اون خاطرات رو باهات می سازم.....
دخترک کلمات رو نمی تونست درک کنه گویی براش سنگین بود و درست شبیه گولوله ای در مغز او بود...همون قدر سنگین و غیر قابل باور...
دستانش به ارومی روی صورتش قرار گرفتن...به ارومی اشک هایش سرازیر شد...
نه به خاطر ترک خاطراتش....
به خاطر حس تنهایی که در اون ایجاد شد...
درسته پسرک بود ولی....حتی با بودن میلیار ها ادم دخترک نمی تونست احساس تنهایی اش رو خاموش کنه زیرا قلبش منتظر فردی بود.....
پسر به سمت دخترک برگشت و او را در اغوش گرفت...
×گریه کن....سخته....سخته می دونم پس خودتو خالی کن....(زمزمه)
با خارج شدن کلمات از دهان پسر انگار که دختر پناهی داشته باشه گریش به اوج خودش رسید...اشکهای روی گونه های برجستش قلط می خورد..و بر پیرهن پسر می ریخت.....

ویو ارم

با دیدن چهره ات..و حالش.. دلم براش لحظه فرو ریخت....تمام مدت صبر برای پیدا کردنش و به اغوش کشیدنش حالا همراه با غمی بزرگ بود....اغوشی که ذره ای بوی خوشحالی نمی داد....
قطرات اشکش کامل پیرهنم رو خیس کرده بود....
شاید..ات به چیزی بیشتر...از یه بغل و یه حس اشنا نیاز داشت..
چیزی به نام....

اینم از پارت هدیه امیدوارم خوشتون اومده باشه....
و حتما نظرتون رو بهم بگید خوشگلا💫
شرط:
۵۰لایک
۳۰ بازنشر
۲فالور
دیدگاه ها (۲۵)

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part:"2"ویو ارم ات به چیزی بیشتر...از...

It's true that I saw you, but I wish I had never met you, so...

``در این پست کامت گذاشته نشه``..........

به به گلا ببینین براتون چی گذاشتم🥺پیشنمایش فصل دوم عشق و جدا...

p: ۱۷ویو فردا .... ساعت 5:48 دقیقه بود جونگ کوک کنار ات خوا...

︵֪⏜֪࣪︵⏜࣪ ꒰‌  ࣭🌸  ‌꒱ ࣪⏜֪࣪︵֪⏜֪࣪︵اگر درحال نوشتن یک کتاب درباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط