Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_337
ناخدا گاه از دهنم پرید
+جانم؟
ابروهاش بالا پریدو تک خنده ای کرد
_پس هدیه من چی؟؟
پامو گذاشتم روی اون پامو گفتم
+هدیه هم برات میگیرم
اونم برنامه داره
نچی کرد
_همین حالا هدیمو میخوام
+خب الان که ندارم چیزی بهت بدم وا!
میگم دیگه فردا تقدیمت میکنم
_همین حالا بده
وگرنه ناراحت میشما
پوفی کشیدم
+جونگکوک چی بهت بدم خب الان.؟
اشاره ای به لـ.بام کرد
_خب؟
گرمیه روی گونه هام نشون از خجالتم بود
_خجالتی میشی خورد.نی تر میشی
دیگه کم کم داشتم خر میشدم
_خب؟
هدیمو میدی؟؟
از اونجایی که بدمم نمیومد سرمو پایین انداختم و این کارم مثل مهر تایید بود
چونمو گرفتو سرمو بالا اورد..
و توی یک ثانیه لـ/باشو کوبید روی لـ.بام.
مکث کردمو تنها چشمامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که خودش سرشو ازم فاصله داد
اروم بغـ//لم کردو گفت
_بازم ممنونم ازت
فسقلی من!
قلبم دیوانه وار خودشو به دیواره های سی/نم میکوبید
تا جایی که حس کردم الانه که جونگکوک متوجه این موضوع بشه..
احساس من
تنها میتونست یک چیز باشه و اون هم
عشقه!
بغضی به گلوم چنگ زد
و لبخند زورکیی زدم
+خواهش میکنم
کمی توی چشمام جستجو کردو بعد روی صندلی کنارم نشست
_چطوری بدون اینکه متوجه بشم این همه کارو کردی؟؟
+خب اره ولی
بچها خیلی کمک کردن
واقعا بدون اونا کاری از دستم بر نمیومد.
_باید بیشتر حواسم بهت باشه ها
زرنگ تر شدی
تک خنده ای کردم
+قطعا زرنگی من به در.د زندگیمون میخوره!
سعی داشتم به این موضوع اشاره کنم که هرگز خیا||نت نمیکنم..
چهرش تغییر کردو با یه نگاهی که چیزی ازش معلوم نبود بهم زل زد
زیر نگاهش خیلی معذب بودم
هردو همینطور به همدیگه زل زده بودیم که بچها اومدن پیشمون
جونگکوک نگاشو از من گرفت و به میز دوخت..
جیمین دستی توی موهاش کشید
_میگم
دیگه کم کم بریم
همه خسته شدن..
سری تکون دادم
+موافقم
دیگه برنامه خاصی نداریم
پس بلند شین بریم
..
همه اماده رفتن شده بودیم
یکی از دختر عمه و یکی از دختر عمو های جونگکوک که میونه خوبیم با من نداشتن با یه لبخند رو مخ سمتمون اومدن..
به ناچار سلامی دادم ولی اصلا نگامم نکردن
همه از این رفتارشون شوکه شده بودن..
دخترعمه جونگکوک یه جعبه کوچیک دست جونگکوک داد
_جونگکوک اینو جینا برات خریده بود
بهم گفت بهت بدم
270 لایک
#season_Third
#part_337
ناخدا گاه از دهنم پرید
+جانم؟
ابروهاش بالا پریدو تک خنده ای کرد
_پس هدیه من چی؟؟
پامو گذاشتم روی اون پامو گفتم
+هدیه هم برات میگیرم
اونم برنامه داره
نچی کرد
_همین حالا هدیمو میخوام
+خب الان که ندارم چیزی بهت بدم وا!
میگم دیگه فردا تقدیمت میکنم
_همین حالا بده
وگرنه ناراحت میشما
پوفی کشیدم
+جونگکوک چی بهت بدم خب الان.؟
اشاره ای به لـ.بام کرد
_خب؟
گرمیه روی گونه هام نشون از خجالتم بود
_خجالتی میشی خورد.نی تر میشی
دیگه کم کم داشتم خر میشدم
_خب؟
هدیمو میدی؟؟
از اونجایی که بدمم نمیومد سرمو پایین انداختم و این کارم مثل مهر تایید بود
چونمو گرفتو سرمو بالا اورد..
و توی یک ثانیه لـ/باشو کوبید روی لـ.بام.
مکث کردمو تنها چشمامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که خودش سرشو ازم فاصله داد
اروم بغـ//لم کردو گفت
_بازم ممنونم ازت
فسقلی من!
قلبم دیوانه وار خودشو به دیواره های سی/نم میکوبید
تا جایی که حس کردم الانه که جونگکوک متوجه این موضوع بشه..
احساس من
تنها میتونست یک چیز باشه و اون هم
عشقه!
بغضی به گلوم چنگ زد
و لبخند زورکیی زدم
+خواهش میکنم
کمی توی چشمام جستجو کردو بعد روی صندلی کنارم نشست
_چطوری بدون اینکه متوجه بشم این همه کارو کردی؟؟
+خب اره ولی
بچها خیلی کمک کردن
واقعا بدون اونا کاری از دستم بر نمیومد.
_باید بیشتر حواسم بهت باشه ها
زرنگ تر شدی
تک خنده ای کردم
+قطعا زرنگی من به در.د زندگیمون میخوره!
سعی داشتم به این موضوع اشاره کنم که هرگز خیا||نت نمیکنم..
چهرش تغییر کردو با یه نگاهی که چیزی ازش معلوم نبود بهم زل زد
زیر نگاهش خیلی معذب بودم
هردو همینطور به همدیگه زل زده بودیم که بچها اومدن پیشمون
جونگکوک نگاشو از من گرفت و به میز دوخت..
جیمین دستی توی موهاش کشید
_میگم
دیگه کم کم بریم
همه خسته شدن..
سری تکون دادم
+موافقم
دیگه برنامه خاصی نداریم
پس بلند شین بریم
..
همه اماده رفتن شده بودیم
یکی از دختر عمه و یکی از دختر عمو های جونگکوک که میونه خوبیم با من نداشتن با یه لبخند رو مخ سمتمون اومدن..
به ناچار سلامی دادم ولی اصلا نگامم نکردن
همه از این رفتارشون شوکه شده بودن..
دخترعمه جونگکوک یه جعبه کوچیک دست جونگکوک داد
_جونگکوک اینو جینا برات خریده بود
بهم گفت بهت بدم
270 لایک
- ۶۱.۲k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط