{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۹۴ }🌷



ویو چند ساعت بعد:


× کامل آماده شده بودم...

و منتظر یک حرف یا حتی یک تماس از طرف کسی بودم.

اما هیچ خبری نشد.

انگار تهیونگ فراموشم کرده بود.

کاش این‌قدر برای آماده شدن عجله نمی‌کردم...

وقتی ساعت رو نگاه کردم، دیگه بیخیال خشک کردن کامل موهام شده بودم...

و حالا موهام هنوز کمی نم داشت.

× پس کی میاد...

با تموم شدن حرفم، فکری به سرم زد.

می‌تونستم برم داخل حیاط عمارت.

حداقل اونجا کمتر حوصله‌ام سر می‌رفت.

با همین فکر از روی مبل بلند شدم و با عجله از ورودی عمارت خارج شدم.

به سمت پشت عمارت، جایی که تاب قرار داشت، رفتم.

روی تاب نشستم و شروع کردم با پاهام آروم تاب رو جلو و عقب کردن.

چند دقیقه‌ای می‌شد که همون‌جا نشسته بودم.

هر لحظه بیشتر حس می‌کردم تهیونگ واقعاً منو فراموش کرده...

یا شاید هم سر کارم گذاشته بود.

— خان... خانمم...

با صدای نفس‌نفس زدن خدمتکاری که به سمتم می‌دوید، نگاهم رو بالا آوردم.

خدمتکار خودش رو به من رسوند و با همون حالت نفس‌نفس‌زنان شروع به حرف زدن کرد.

— آقا چند دقیقه‌ست جلوی در عمارت منتظر شما هستند... من هرجایی رو داخل خونه گشتم، نبودید و...

× آروم باش عزیزم، اتفاقی نیفتاده.

از روی تاب بلند شدم.

— الان می‌رم.

خدمتکار با خیال راحت‌تری لبخند زد.

— ممنون خانم.

من هم با دیدن لبخندش لبخند کوچیکی زدم و خواستم از کنارش رد بشم.

اما همین که پام رو روی زمین گذاشتم...

احساس کردم سرم ناگهان سنگین شد.

× آخ...

دستم رو به سرم گرفتم.

خدمتکار با نگرانی نگاهی بهم انداخت

— خانم؟ اتفاقی افتاده؟

× نه عزیزم...

نفس کوتاهی کشیدم.

— فکر کنم چون زیادی تاب خوردم، یکم سرم گیج رفت. چیزی نیست.

بعد بهش نگاه کردم.

— تو می‌تونی بری داخل.

خدمتکار کمی مردد موند، اما در آخر سرش رو تکون داد و به سمت عمارت رفت.

من هم با قدم‌های آروم به سمت خروجی حرکت کردم.

بادیگاردها به محض دیدنم در رو باز کردند.

و همون لحظه ماشین تهیونگ مقابلم ظاهر شد.

ماشین مشکی‌رنگش زیر نور کم شب تقریباً دیده نمی‌شد.

به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

نگاهم رو به سمت تهیونگ بردم.

توی تاریکی داخل ماشین، فقط بخشی از صورتش مشخص بود.

× سلام...

فقط سرش رو کمی تکون داد.

هیچ حرفی نزد.

ماشین رو روشن کرد و موتور غرشی کرد و چرخ های ماشین آزاد شدند و شروع به حرکت کردند...


نگاهم رو به پنجره دادم.

اما با شیشه‌های دودی و فول‌کاور ماشین، چیزی دیده نمی‌شد.

فقط انعکاس کم‌رنگی از صورت خودم روی شیشه بود.

هر لحظه احساس سنگینی سرم بیشتر می‌شد.

سرم رو به صندلی تکیه دادم.

شاید مسیر طولانی باشه ؟!...

پس می‌تونستم کمی بخوابم.

چشم‌هام رو بستم.

اما نمی‌شد.

خوابم نمی‌اومد.

پس این حس سنگینی لعنتی توی سرم برای چی بود؟

— ات...

حرف تهیونگ کامل نشده بود که چند بار پشت سر هم عطسه کردم.

نگاهم رو به سمتش بردم.

توی اون تاریکی، مشخص بود با تعجب نگاهم می‌کنه.

× می‌گم تهیونگ...

کجا می‌ریم؟

اما درست بعد از گفتن جمله‌ام، دوباره چند عطسه‌ی ریز پشت سر هم کردم.

تهیونگ با دیدن وضعیتم، کمی سرعت ماشین رو کم کرد.

بعد دستش رو سمت مانیتور برد و نورهای سفید داخل ماشین رو روشن کرد.

چراغ‌های سقفی روشن شدند و تمام فضای ماشین واضح‌تر شد.

نگاهش رو به من داد.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد دستش رو به سمتم آورد.

ناخواسته کمی عقب رفتم.

اما اون فقط چند تار از موهام رو بین انگشت‌هاش گرفت.

و با دیدن چیزی که متوجه شده بود، با لحنی که انتظارش رو نداشتم گفت...

🌷 ادامه دارد... ✨
دیدگاه ها (۲۶)

رمان تهیونگ

بانوم فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/luna_jk_tae97

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط