"Silent Voice"
"Silent Voice"
پارت پنجم⁵.
با خروج از اتاقک و تصور راحت شدن از دست اون دختر به پیش دوستاش رفت . حدود ده دقیقه بعد متوجه نبود چیزی میشه و با خودش میگه " باز چی شده؟" و برمیگرده به اتاقک . و با دیدن دختر که تمام وسایلی که داشت جمع میکرد و حالا بهم ریخته و نه از روی لجبازی ، بلکه از روینگرانی . با خودش گفت .
تهیونگ: " چرا وسایلت رو دوباره ریختی بیرون؟"
مری بدون توجه بهش به کارش ادامه میداد و کیفش رو زیر و رو میکرد که تهیونگ با حالت غز زدن گفت:
تهیونگ:" داری چیکار میکنی؟"
مری از زیر وسایل گوشیش رو اورد و چیزی تایپ کرد و بعد با همون نگاه نگران دستاش که گوشی رو گرفته بودن رو ، رو به روی تهیونگ گرفت ، پسر نوشته رو خوند.
تهیونگ:" برای یه دفترچه اینهمه وقت تلف میکنی؟"
جوابی ازش نگرفت و وقتی دید هنوزم با نگرانی داره میگرده و دست هاش میلرزید، صبر کن .. اون دختر میخواست گریه کنه؟ ساکت شد و به کمکش رفت ، بالاخره پیداش کرد.
مری جمله ای توی دفترش نوشت و رو به روی پسر گرفت ،《ممنون》
انتظار این رو نداشت فکر میکرد ناراحت باشه حداقل ، ولی فقط یه تشکر ساده کرد و همین باعث گیج شدنش شد.
تهیونگ برای اولین بار متوجه شد، این فقط یک دفترچه معمولی نبود . برای مری ، چیزی بود که جای صدایش را گرفته بود؛ چیزی که حرف های ناگفته اش را نگه میداشت.
اروم دفترچه رو از دستش گرفت و با دستاش خاک روش رو که از زمین کفپوشی بهش خورده بود رو پاک کرد و دفتر رو به سمت دختر گرفت و عادی گفت
تهیونگ:"دفعه بعد بیشتر مراقبش باش"
ولی درواقع منظور از مراقب ، دفترچه نیست و انگار داشت بهش میگفت " مراقب خودت باش" اما خودش همنمیدونست چرا اینو فقط درباره دفترچه نگفته بود و برای اولینبارنگران چیزی شده بودکه قرار نبود برایش مهم باشد.
لب های مری به لبخندی کوچک باز شد .
~~~~~~~~~~~~~
تقدیم به چشمای خوشگلتون🤎🤏🏻
پارت پنجم⁵.
با خروج از اتاقک و تصور راحت شدن از دست اون دختر به پیش دوستاش رفت . حدود ده دقیقه بعد متوجه نبود چیزی میشه و با خودش میگه " باز چی شده؟" و برمیگرده به اتاقک . و با دیدن دختر که تمام وسایلی که داشت جمع میکرد و حالا بهم ریخته و نه از روی لجبازی ، بلکه از روینگرانی . با خودش گفت .
تهیونگ: " چرا وسایلت رو دوباره ریختی بیرون؟"
مری بدون توجه بهش به کارش ادامه میداد و کیفش رو زیر و رو میکرد که تهیونگ با حالت غز زدن گفت:
تهیونگ:" داری چیکار میکنی؟"
مری از زیر وسایل گوشیش رو اورد و چیزی تایپ کرد و بعد با همون نگاه نگران دستاش که گوشی رو گرفته بودن رو ، رو به روی تهیونگ گرفت ، پسر نوشته رو خوند.
تهیونگ:" برای یه دفترچه اینهمه وقت تلف میکنی؟"
جوابی ازش نگرفت و وقتی دید هنوزم با نگرانی داره میگرده و دست هاش میلرزید، صبر کن .. اون دختر میخواست گریه کنه؟ ساکت شد و به کمکش رفت ، بالاخره پیداش کرد.
مری جمله ای توی دفترش نوشت و رو به روی پسر گرفت ،《ممنون》
انتظار این رو نداشت فکر میکرد ناراحت باشه حداقل ، ولی فقط یه تشکر ساده کرد و همین باعث گیج شدنش شد.
تهیونگ برای اولین بار متوجه شد، این فقط یک دفترچه معمولی نبود . برای مری ، چیزی بود که جای صدایش را گرفته بود؛ چیزی که حرف های ناگفته اش را نگه میداشت.
اروم دفترچه رو از دستش گرفت و با دستاش خاک روش رو که از زمین کفپوشی بهش خورده بود رو پاک کرد و دفتر رو به سمت دختر گرفت و عادی گفت
تهیونگ:"دفعه بعد بیشتر مراقبش باش"
ولی درواقع منظور از مراقب ، دفترچه نیست و انگار داشت بهش میگفت " مراقب خودت باش" اما خودش همنمیدونست چرا اینو فقط درباره دفترچه نگفته بود و برای اولینبارنگران چیزی شده بودکه قرار نبود برایش مهم باشد.
لب های مری به لبخندی کوچک باز شد .
~~~~~~~~~~~~~
تقدیم به چشمای خوشگلتون🤎🤏🏻
- ۵۲
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط