{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"Silent Voice"

"Silent Voice"

پارت هفتم⁷

بعد از اینکه معلم همه‌ی اون‌ها رو یه بار توی مسیر برد و یه بار هم برگردوند، همون یه رفت و برگشت کافی بود تا صدای اعتراض بچه‌ها بلند بشه و خستگی به سراغشون بیاد.

توی محل اصلی اقامتشون که جایی آبادتر بود، معلم بالاخره دلش سوخت و بهشون استراحت داد. انگار خودش هم از شنیدن جمله‌ی تکراری بچه‌ها:

«آقا، خیلی راه رفتیم، پاهامون درد گرفتن. نمی‌خوای بذاری استراحت کنیم؟ لطفاً، آخه خیلی راه بود.»

خسته شده بود.

مری به سمت صندلی‌هایی که روبه‌روشون میزهای کوچیکی بود رفت و نشست. بعد از اون تنش کوچیکی که براش پیش اومده بود، استراحتی به خودش داد. انگار خودش هم انتظار نداشت قبل از خودش، یه نفر دیگه جواب اون دختر رو بده؛ لبخند کمرنگی روی لب‌هاش نشست.

از همون‌جا می‌دید که تهیونگ به همراه دوستاش مشغول حرف زدنن و گاهی لبخندهاشون به خنده تبدیل می‌شه.

با گوشیش چیزی تایپ کرد و به محض نزدیک شدن تهیونگ، آروم بلند شد و گوشه‌ی آستینش رو گرفت. نگاه پسر بهش افتاد.

تهیونگ: «شما برید، من الان میام.»

صدای قدم‌های دوستاش نشون می‌داد که ازشون فاصله گرفتن.

مری آروم گوشیش رو جلوش گرفت.

«لازم نبود جوابش رو بدی.»

خم کوچیکی بین ابروهای پسر نشست.

تهیونگ: «از آدم‌های پرحرف خوشم نمیاد.»

ده دقیقه بعد...

استراحتی که از معلم گرفته بودن، حالا به وقت ناهار رسیده بود و همه در حال گرفتن غذا و خوردن اون بودن.

مری بعد از گرفتن غذا، به سمت یکی از میزها رفت و نشست. موهاش رو پشت گوشش فرستاد و شروع کرد به خوردن غذا... تنها.

ارتباط گرفتن با بچه‌ها توی حالت عادی هم براش سخت بود و وضعیتش این کار رو سخت‌تر کرده بود. شاید اگه چهار سال پیش بود، مثل بقیه‌ی بچه‌ها کنار دوستاش می‌نشست و باهاشون حرف می‌زد... شاید.

اون شیک: «وای پسر، یونگ هزار بار اون درخت رو توصیف کرد. فکر کنم به جای درخت، چیز دیگه‌ای رو تصور می‌کرد.»

پقی زد زیر خنده و بقیه هم همراهش خندیدن؛ همه به جز تهیونگ.

اون شیک متوجه شد و ضربه‌ی کوتاهی به بازوی تهیونگ زد.

اون شیک: «حواست کجاست؟»

نگاهش رو دنبال کرد و بعد کلافه‌تر گفت:

اون شیک: «اَه، جون من بی‌خیال. خسته‌کننده نیست؟»

اخم کمرنگی بین ابروهای پسر نشست.

تهیونگ: «بس کن، بهتره به جای زبونت، معدت کار کنه.»

قاشق پر از برنج رو جلوی دهنش گرفت و بعد کرد توی دهن پسر.

تهیونگ: «بخور و ساکت شو.»

بعد از جاش بلند شد و کنار میز مری ایستاد.

تهیونگ: «معلم بهم گفت مراقبت باشم؛ دوباره گم نشی.»

مری دستش رو به سمت گوشیش برد و چند ثانیه بعد صفحه رو جلوش گرفت.

«می‌تونی بری پیش دوستات.»

اخم کمرنگی روی صورت پسر نشست.

تهیونگ: «اونا هر روز هستن.»

مری نگاهش کرد. چشماش چند لحظه بیشتر روی صورت پسر مکث کرد.

تهیونگ، در حالی که دهنش هنوز از لقمه‌ی قبلی پر بود، گفت:

تهیونگ: «غذات سرد می‌شه.»

گوشه‌ی لب‌های مری به لبخند کمرنگی باز شد.

آروم شیر کوچیکی که کنار غذاش گذاشته بودن رو به سمت تهیونگ هُل داد.

چند ثانیه نگاهش روی شیر و بعد روی صورت مری موند.

تهیونگ: «خودت مگه نمی‌خوای بخوریش؟»

مری فقط با همون لبخند کمرنگ، دوباره مشغول خوردن غذاش شد.

چند ثانیه دیگه نگاهش کرد. گوشه‌ی لبش بی‌اختیار بالا رفت؛ اون‌قدر کم‌رنگ که شاید حتی خودش هم متوجهش نشد. بعد شیر رو برداشت.
~~~~~~~~~~~~~
خوشحال میشم نظرتون‌رو بدونمم
دیدگاه ها (۰)

"Silent Vioce"پارت ششم⁶30دقیقه بعد ، همگی توی سه صف تقسیم و ...

"Silent Voice"پارت پنجم⁵.با خروج از اتاقک و تصور راحت شدن ا...

پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۳۵ ویو راوی نورا بعد ...

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط