{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ،خالی هم کنار لب گذاشت
دانۀ دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه،از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل،از بخت بد،دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن،گفت می‌چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌ شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌ دعا بی‌ ابر هم باران گرفت
دید اشکم را،نمی‌دانم چرا خندید و رفت
دیدگاه ها (۱)

تورا بی دلیل دوست دارم چون, نه ادعای عاشقی کردی, نه کلمات را...

احساست را نفس میکشم...نگاهت را میخوانم ...قلبت را مینوازم......

عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...فاش گویم همه داروندارم ک...

از شدت عشق تو، دیوانه شدن زیباست آواره شدن با تو،بی خانه شد...

فصل هفتم: میراث نهاییموضوع: رویارویی با تاریکی درونیک ماه از...

پارت ۴ دستم شیکست بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید...

«نگاه ممنوعه»**Part 15 — Almost Like Peace** بعد از رفتن میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط