پارت ۴ دستم شیکست
پارت ۴ دستم شیکست
بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید فرا رسیده بود، شب. شب شده بود هوا هم تاریک بود و کاکاشی نمیتوانست بیرون را ببیند. اوایل ایرادی نداشت ولی این اواخر که متوجه شده بود کسی...اطراف خانه اش پرسه میزند اوضاع را زیاد جالب نمیکرد. مخصوصا اینکه ان شخص دفعه ی قبلی یجورایی امده بود داخل خانه و تی شرتش را برداشته بود، همین مدرکی بود که این یارو هر چی هست، شوخی بردار نیست.
کاکاشی دو سه دور در را قفل کرد و پرده ها را کشید، بعد یواش رفت توی تختش.
K:" کسی اینجا نیس، هیچکس اینجا نیست."
ولی امان از اقای 'هیچکس'.
O:"حیحی من اینجامم~."
اوبیتو جلوی در خانه کاکاشی ایستاده بود، چشم بسته هم میتوانست بگوید که کاکاشی خوابیده. پوزخند نشست روی لب هایش:"بریم چکش کنیم. برای خودم؟ نه بابا واسه سلامتی خودش."
اوبیتو سر تا پا مشکی پوشیده بود که اگه یوقت کاکاشی بیدار شد توی تاریکی او را نبیند. کلاه سوییشرتش را کشید روی سرش و ماسک نارنجی پرتقالی ای که داشت را زد. بعد خیلی راحت قفل در را باز کرد:"این مثلا قفله یا پر کاه؟ با این چیزا جلوی منو نمیتونی بگیری کاکا خان."
اوبیتو، امد داخل. جوری وجب به وجب خانه را بلد بود انگار کلا مال خودش است. یواش در را بست. یاد گرفته بود وقتی کاکاشی خواب است اصلا صدایی از خودش در نیاورد.
O:"گوگولی، خوابیدی؟ خوب بخوابی."
خم شد، با لمس خیلی سبکی موهای نقره ای کاکاشی را از توی صورتش زد کنار. پتو را روی او مرتب کرد:"سرما نخوری."
بعد دوباره صاف شد، شروع کرد اطراف خانه راه رفتن:"اه، خب...کجاها بود؟"
و شروع کرد دوربین های کوچولو را بیشتر کردن. گوشه ی اشپزخانه، توی یخچال، زیر چوب لباسی ها و هر جایی که دید خوبی داشته باشد توی چنگ اوبیتو بود. جلوی در حمام ایستاد:"اینجا هم بذارم؟"
نیشش باز شد:"اینجا دیگه خیلیی حال میده اگه بذارم ولی...حریم شخصیشه." (خاک تو سر مثلا تو خونه ش حریم شخصی نیست؟)
یک نگاه به کاکاشی که هفت پادشاه خواب میدید انداخت، لبخندش زیر ماسکش کش امد:"من که لباس عوض کردنشو دیدم، بعدا بهترشم میبینم."
●
کاکاشی از خواب پرید، نفس نفس میزد. صبح زود بود، هوا روشن شده بود. کمی اطرافش را نگاه کرد. همه چیز عادی بود، توی خانه ی خودش بود و یک روز دیگر. اهسته از روی تخت بلند شد:"برم دانشگاه بهتر میشم، حال بدم مال کابوسه."
او گفت و رفت سر یخچال. ولی به محض اینکه میخواست در را باز کند، یک یادداشت روی در یخچال دید. قلبش افتاد توی شکمش. با چشم های گرد شده یادداشت را خواند:"قفل درتو عوض کن بیب."
و همین کافی بود تا کل روز ذهن کاکاشی را درگیر کند.
K:"کی اونو گذاشته؟ وااای یعنی اومده تو خونممم؟ یا هفت امام این یارو دیگه از حدش گذشته."
کاکاشی حتی نمیتوانست تصور کند. که یک نفر، نه تنها او را زیر نظر دارد، بلکه حتی تا توی خانه اش هم میاید. (داداش کجاشو دیدی تازه اولشه)
کاکاشی به محض اینکه پایش را از خانه گذاشت بیرون، رفت اداره پلیس.
پلیس اطلاعات را یادداشت کرد و بعد به کاکاشی نگاه کرد:"یعنی شما میگید که...یه اِستاکِر دارید؟" (استاکر کسیه که کار اوبیتو رو میکنه، اگه نمیدونید. به کسایی میگن که یواشکی بقیه رو تعقیب میکنن.)
کاکاشی تند تند سر تکان داد:"ا..اره. خیلی وقته یه حس بدی داشتم تا اینکه امروز صبح دیدم یه یادداشت از یه فرد غریبه روی یخچالمه. باورتون نمیشه جناب سروان نزدیک بود سکته کنم."
پلیس گفت:"میتونم یادداشتو ببینم؟"
کاکاشی کاغذ را از توی جیبش دراورد و داد به پلیس. پلیس یک نگاه کلی به ان انداخت:"خب اقای هاتاکه، ما میتونیم کمکتون کنیم. ولی اول، باید بفهمیم این کسی که این یادداشتو گذاشته کیه."
بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید فرا رسیده بود، شب. شب شده بود هوا هم تاریک بود و کاکاشی نمیتوانست بیرون را ببیند. اوایل ایرادی نداشت ولی این اواخر که متوجه شده بود کسی...اطراف خانه اش پرسه میزند اوضاع را زیاد جالب نمیکرد. مخصوصا اینکه ان شخص دفعه ی قبلی یجورایی امده بود داخل خانه و تی شرتش را برداشته بود، همین مدرکی بود که این یارو هر چی هست، شوخی بردار نیست.
کاکاشی دو سه دور در را قفل کرد و پرده ها را کشید، بعد یواش رفت توی تختش.
K:" کسی اینجا نیس، هیچکس اینجا نیست."
ولی امان از اقای 'هیچکس'.
O:"حیحی من اینجامم~."
اوبیتو جلوی در خانه کاکاشی ایستاده بود، چشم بسته هم میتوانست بگوید که کاکاشی خوابیده. پوزخند نشست روی لب هایش:"بریم چکش کنیم. برای خودم؟ نه بابا واسه سلامتی خودش."
اوبیتو سر تا پا مشکی پوشیده بود که اگه یوقت کاکاشی بیدار شد توی تاریکی او را نبیند. کلاه سوییشرتش را کشید روی سرش و ماسک نارنجی پرتقالی ای که داشت را زد. بعد خیلی راحت قفل در را باز کرد:"این مثلا قفله یا پر کاه؟ با این چیزا جلوی منو نمیتونی بگیری کاکا خان."
اوبیتو، امد داخل. جوری وجب به وجب خانه را بلد بود انگار کلا مال خودش است. یواش در را بست. یاد گرفته بود وقتی کاکاشی خواب است اصلا صدایی از خودش در نیاورد.
O:"گوگولی، خوابیدی؟ خوب بخوابی."
خم شد، با لمس خیلی سبکی موهای نقره ای کاکاشی را از توی صورتش زد کنار. پتو را روی او مرتب کرد:"سرما نخوری."
بعد دوباره صاف شد، شروع کرد اطراف خانه راه رفتن:"اه، خب...کجاها بود؟"
و شروع کرد دوربین های کوچولو را بیشتر کردن. گوشه ی اشپزخانه، توی یخچال، زیر چوب لباسی ها و هر جایی که دید خوبی داشته باشد توی چنگ اوبیتو بود. جلوی در حمام ایستاد:"اینجا هم بذارم؟"
نیشش باز شد:"اینجا دیگه خیلیی حال میده اگه بذارم ولی...حریم شخصیشه." (خاک تو سر مثلا تو خونه ش حریم شخصی نیست؟)
یک نگاه به کاکاشی که هفت پادشاه خواب میدید انداخت، لبخندش زیر ماسکش کش امد:"من که لباس عوض کردنشو دیدم، بعدا بهترشم میبینم."
●
کاکاشی از خواب پرید، نفس نفس میزد. صبح زود بود، هوا روشن شده بود. کمی اطرافش را نگاه کرد. همه چیز عادی بود، توی خانه ی خودش بود و یک روز دیگر. اهسته از روی تخت بلند شد:"برم دانشگاه بهتر میشم، حال بدم مال کابوسه."
او گفت و رفت سر یخچال. ولی به محض اینکه میخواست در را باز کند، یک یادداشت روی در یخچال دید. قلبش افتاد توی شکمش. با چشم های گرد شده یادداشت را خواند:"قفل درتو عوض کن بیب."
و همین کافی بود تا کل روز ذهن کاکاشی را درگیر کند.
K:"کی اونو گذاشته؟ وااای یعنی اومده تو خونممم؟ یا هفت امام این یارو دیگه از حدش گذشته."
کاکاشی حتی نمیتوانست تصور کند. که یک نفر، نه تنها او را زیر نظر دارد، بلکه حتی تا توی خانه اش هم میاید. (داداش کجاشو دیدی تازه اولشه)
کاکاشی به محض اینکه پایش را از خانه گذاشت بیرون، رفت اداره پلیس.
پلیس اطلاعات را یادداشت کرد و بعد به کاکاشی نگاه کرد:"یعنی شما میگید که...یه اِستاکِر دارید؟" (استاکر کسیه که کار اوبیتو رو میکنه، اگه نمیدونید. به کسایی میگن که یواشکی بقیه رو تعقیب میکنن.)
کاکاشی تند تند سر تکان داد:"ا..اره. خیلی وقته یه حس بدی داشتم تا اینکه امروز صبح دیدم یه یادداشت از یه فرد غریبه روی یخچالمه. باورتون نمیشه جناب سروان نزدیک بود سکته کنم."
پلیس گفت:"میتونم یادداشتو ببینم؟"
کاکاشی کاغذ را از توی جیبش دراورد و داد به پلیس. پلیس یک نگاه کلی به ان انداخت:"خب اقای هاتاکه، ما میتونیم کمکتون کنیم. ولی اول، باید بفهمیم این کسی که این یادداشتو گذاشته کیه."
- ۷.۹k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط