{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را د

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدمبیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولیپدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطراینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلیشبیه تو بود ... »از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند …
دیدگاه ها (۴)

هییییی... روزگار گی منت...

ارخ اینجوریاس

دخترک از میان جمعیتی که ساکت و بعضا بی تفاوت شاهد اجرای تعزی...

جون همه کست نخونده لایک نکن بخون ببین ماچقدرمدیون این مرداهس...

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 8بعد از تمام شدن ناهار ظرف ها ر...

پرواز قاصدک

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

سایه ای در راهرو های نقره ای

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

پارت سوم..... :)

وارث سایه ها

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط