عشق مافیا :))
عشق مافیا :))
پارت سه:
ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و رفت حموم
فلش بک به بعد حموم
ات اومد و لباساشو پوشید و رفت دم اتاق پدرش در زد و وارد شد
پدر ات: بله ات کاری داری؟
ات: بابا تو میخوای بری من میشه برم پیش دوستم نونا این مدت ؟
پدر ات: باشه
ات: مرسی
و از اتاق بیرون اومد
وارد آشپزخونه شد و چند تا میوه برداشت و رفت تو اتاقش
ساعت و دید ۷:۳۳
بعد از خوردن میوه خدمت کار اومد واسه شام ات و پدرش رو صدا کرد
خدمت کار: « صدای در »
ات :بیا تو
خدمت کار: بفرمایین شام
ات : اومدم
ویو ات:
یکی از قانون های خونمون اینه حتما باید بیای سر شام و من از این قانون متنفرم
فلش بک سر میز
همچی سکوت بود که یهو پدرم گفت
پدر ات : هر جا رفتی مراقب خودت باش ولی زیاد به من زنگ نزن در حد صبح بخیر و شب بخیر چون سرم شلوغه
از این حرف پدرم شوکه شدم پدرم همیشه میگفت کاری داشتی زنگ بزن یا در طول روز زنگ بزن ولی الان نه.
یه چیز مشکوکه !!!
پدر ات : ات ، ات... اتتت « داد »
ات از فکر و خیال اومد بیرون
ات: بله
پدر ات: فهمیدی؟
ات: آره..... من سیر شدم مرسی بابت غذا
ات به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد و خودش رو روی تخت انداخت و غرق در فکر شد
ذهن ات :
بابام خیلی امروز باهام سرد شده و رفتارش عجیبه نکنه کاری کردم و....
همین طور که آت غرق در افکار بود چشماش سنگین شد وخوابش برد....
فلش بک به فردا ساعت ۶ صبح آلارم گوشی زنگ زد و ات هم کلافه سریع خاموشش کرد و بلند شد رفت سرویس و کارای لازمو انجام داد . وسایلشو جمع کرد و لباسش رو پوشید و رفت پایین برای صبحانه و با پدرش که تمام دقتش به گوشیه رو به رو شد این کار هر روز پدرش بود که پدرش گفت
پدر ات : امروز پرواز دارم
ات: عهه خوب باشه سفر خوبی داشته باشی
پدر ات هیچ حرفی نزد
ات چند لقمه خورد و بعد بلند شد و گوشیش رو گرفت گفت
ات: من میرم
پدرش هم با لحنی سرد گفت
پدر ات : خدافظ
ات : ماتش برده بود اما سریع خودشو جمع و جور کرد و حرکت کرد و هندزفریش رو در آورد و آهنگی گذاشت
فلش بک به دانشگاه
ویو ات:
وارد دانشگاه شدم و چند قدمی رفتم که صدای داد نونا رو شنیدم
نونا: اتتتتتتتت
ات: چطوری
نونا : خوبم
ات: امروز میتونی بیای خونمون ؟؟
نونا: بابات..
ات : یادم رفت بهت بگم بابام یکی دو هفته میره آمریکا
نونا: عهههه
ات: آره
نونا: پس فک کنم آره ولی بعدش باید برم خونه وسایلمو جمع کنمممم
ات: اووو راس میگی خو برو خونتون وسایلتو جمع کن بعد بیا
نونا : اوکی ولی فعلا بریم سر کلاسمون
ات: بریم
ات وارد کلاس شد و تمام مدت به خوبی هم درست مینوشت هم جواب میداد و فقط یک دقیقه مونده بود تا پایان کلاس و همه بچه خسته بودن جز ات
زنگ خورد
ات آروم وسایلشو جمع کرد و از کلاس خارج شد که با اکیپ قلدرا روبرو شد
جیسا: به به ات خانم چه سرحالی
ات: برو حوصلتو ندارم
جیسا : اوههه زبون دراز هم که شدی
و باز هم خماریییییی
هار هاررررر دسته خررر
قراره برم برا کاشت ناخون بعدش باز پارت میزارممم
ماچ بایییی
پارت سه:
ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و رفت حموم
فلش بک به بعد حموم
ات اومد و لباساشو پوشید و رفت دم اتاق پدرش در زد و وارد شد
پدر ات: بله ات کاری داری؟
ات: بابا تو میخوای بری من میشه برم پیش دوستم نونا این مدت ؟
پدر ات: باشه
ات: مرسی
و از اتاق بیرون اومد
وارد آشپزخونه شد و چند تا میوه برداشت و رفت تو اتاقش
ساعت و دید ۷:۳۳
بعد از خوردن میوه خدمت کار اومد واسه شام ات و پدرش رو صدا کرد
خدمت کار: « صدای در »
ات :بیا تو
خدمت کار: بفرمایین شام
ات : اومدم
ویو ات:
یکی از قانون های خونمون اینه حتما باید بیای سر شام و من از این قانون متنفرم
فلش بک سر میز
همچی سکوت بود که یهو پدرم گفت
پدر ات : هر جا رفتی مراقب خودت باش ولی زیاد به من زنگ نزن در حد صبح بخیر و شب بخیر چون سرم شلوغه
از این حرف پدرم شوکه شدم پدرم همیشه میگفت کاری داشتی زنگ بزن یا در طول روز زنگ بزن ولی الان نه.
یه چیز مشکوکه !!!
پدر ات : ات ، ات... اتتت « داد »
ات از فکر و خیال اومد بیرون
ات: بله
پدر ات: فهمیدی؟
ات: آره..... من سیر شدم مرسی بابت غذا
ات به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد و خودش رو روی تخت انداخت و غرق در فکر شد
ذهن ات :
بابام خیلی امروز باهام سرد شده و رفتارش عجیبه نکنه کاری کردم و....
همین طور که آت غرق در افکار بود چشماش سنگین شد وخوابش برد....
فلش بک به فردا ساعت ۶ صبح آلارم گوشی زنگ زد و ات هم کلافه سریع خاموشش کرد و بلند شد رفت سرویس و کارای لازمو انجام داد . وسایلشو جمع کرد و لباسش رو پوشید و رفت پایین برای صبحانه و با پدرش که تمام دقتش به گوشیه رو به رو شد این کار هر روز پدرش بود که پدرش گفت
پدر ات : امروز پرواز دارم
ات: عهه خوب باشه سفر خوبی داشته باشی
پدر ات هیچ حرفی نزد
ات چند لقمه خورد و بعد بلند شد و گوشیش رو گرفت گفت
ات: من میرم
پدرش هم با لحنی سرد گفت
پدر ات : خدافظ
ات : ماتش برده بود اما سریع خودشو جمع و جور کرد و حرکت کرد و هندزفریش رو در آورد و آهنگی گذاشت
فلش بک به دانشگاه
ویو ات:
وارد دانشگاه شدم و چند قدمی رفتم که صدای داد نونا رو شنیدم
نونا: اتتتتتتتت
ات: چطوری
نونا : خوبم
ات: امروز میتونی بیای خونمون ؟؟
نونا: بابات..
ات : یادم رفت بهت بگم بابام یکی دو هفته میره آمریکا
نونا: عهههه
ات: آره
نونا: پس فک کنم آره ولی بعدش باید برم خونه وسایلمو جمع کنمممم
ات: اووو راس میگی خو برو خونتون وسایلتو جمع کن بعد بیا
نونا : اوکی ولی فعلا بریم سر کلاسمون
ات: بریم
ات وارد کلاس شد و تمام مدت به خوبی هم درست مینوشت هم جواب میداد و فقط یک دقیقه مونده بود تا پایان کلاس و همه بچه خسته بودن جز ات
زنگ خورد
ات آروم وسایلشو جمع کرد و از کلاس خارج شد که با اکیپ قلدرا روبرو شد
جیسا: به به ات خانم چه سرحالی
ات: برو حوصلتو ندارم
جیسا : اوههه زبون دراز هم که شدی
و باز هم خماریییییی
هار هاررررر دسته خررر
قراره برم برا کاشت ناخون بعدش باز پارت میزارممم
ماچ بایییی
- ۱۵۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط