𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۵
بعد از ناهار، چهار امگا از کافهتریا بیرون آمدند.
فلیکس مشغول صحبت با سونگمین بود که همان آلفای چند دقیقه قبل دوباره نزدیک شد.
آلفا: فلیکس، میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
فلیکس ایستاد.
فلیکس: چی؟
آلفا لبخند زد.
آلفا: بعد از مدرسه وقت داری؟ میخواست...
صدای سردی از پشت سرش آمد.
هیونجین: نه.
همه برگشتند.
هیونجین چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
مینهو، چان و چانگبین هم کنارش بودند.
آلفا با تعجب و ترس به او نگاه کرد.
الفا : من با فلیکس بودم
هیونجین جلو آمد.
الفا قدمی عقب رفت
هیونجین: پس جواب منو میدی ...
فلیکس اخم کرد.
فلیکس: هیونجین، خودم میتونم جواب بدم.
هیونجین نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کنار رفت.
هیونجین: باشه.
فلیکس رو به آلفا برگشت.
فلیکس: ممنون، ولی علاقهای ندارم.
آلفا که انتظار این جوابو نداشت ، بدون حرف رفت.
هیونجین هنوز ساکت بود.
فلیکس به او نگاه کرد.
فلیکس: چرا دخالت کردی؟
هیونجین: دخالت نکردم.
فلیکس: پس چی بود؟
هیونجین جواب نداد.
مینهو از کنارشان رد شد و زیر لب گفت:
مینهو: حسادت.
هیونجین فوراً برگشت.
هیونجین: مینهو.
مینهو خندید و دور شد.
فلیکس با تعجب به هیونجین نگاه کرد.
فلیکس: تو... حسادت کردی؟
هیونجین: نه ، حسادت چی ...
فلیکس: پس چرا اینقدر عصبانی شدی؟
هیونجین چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آرام گفت:
هیونجین: خودمم نمیدونم.
فلیکس چیزی نگفت.
برای اولین بار، هیونجین را فقط یک آلفای مغرور و قلدر نمیدید.
اما هنوز نمیتوانست به او اعتماد کند.
آن طرف راهرو، هان با صدای بلند میخندید.
مینهو از دور نگاهش میکرد.
چان کنار سونگمین راه میرفت.
و چانگبین هنوز حواسش به جونگین بود.
چهار آلفا...
چهار امگا...
و چهار گرگ که هر روز بیقرارتر میشدند.
اما هیچکدام هنوز نمیدانستند این بیقراری قرار است همهچیز را تغییر دهد.
پایان پارت ۵
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۵
بعد از ناهار، چهار امگا از کافهتریا بیرون آمدند.
فلیکس مشغول صحبت با سونگمین بود که همان آلفای چند دقیقه قبل دوباره نزدیک شد.
آلفا: فلیکس، میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
فلیکس ایستاد.
فلیکس: چی؟
آلفا لبخند زد.
آلفا: بعد از مدرسه وقت داری؟ میخواست...
صدای سردی از پشت سرش آمد.
هیونجین: نه.
همه برگشتند.
هیونجین چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
مینهو، چان و چانگبین هم کنارش بودند.
آلفا با تعجب و ترس به او نگاه کرد.
الفا : من با فلیکس بودم
هیونجین جلو آمد.
الفا قدمی عقب رفت
هیونجین: پس جواب منو میدی ...
فلیکس اخم کرد.
فلیکس: هیونجین، خودم میتونم جواب بدم.
هیونجین نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کنار رفت.
هیونجین: باشه.
فلیکس رو به آلفا برگشت.
فلیکس: ممنون، ولی علاقهای ندارم.
آلفا که انتظار این جوابو نداشت ، بدون حرف رفت.
هیونجین هنوز ساکت بود.
فلیکس به او نگاه کرد.
فلیکس: چرا دخالت کردی؟
هیونجین: دخالت نکردم.
فلیکس: پس چی بود؟
هیونجین جواب نداد.
مینهو از کنارشان رد شد و زیر لب گفت:
مینهو: حسادت.
هیونجین فوراً برگشت.
هیونجین: مینهو.
مینهو خندید و دور شد.
فلیکس با تعجب به هیونجین نگاه کرد.
فلیکس: تو... حسادت کردی؟
هیونجین: نه ، حسادت چی ...
فلیکس: پس چرا اینقدر عصبانی شدی؟
هیونجین چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آرام گفت:
هیونجین: خودمم نمیدونم.
فلیکس چیزی نگفت.
برای اولین بار، هیونجین را فقط یک آلفای مغرور و قلدر نمیدید.
اما هنوز نمیتوانست به او اعتماد کند.
آن طرف راهرو، هان با صدای بلند میخندید.
مینهو از دور نگاهش میکرد.
چان کنار سونگمین راه میرفت.
و چانگبین هنوز حواسش به جونگین بود.
چهار آلفا...
چهار امگا...
و چهار گرگ که هر روز بیقرارتر میشدند.
اما هیچکدام هنوز نمیدانستند این بیقراری قرار است همهچیز را تغییر دهد.
پایان پارت ۵
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۲۴۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط