THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕1️⃣
🖤💋...
_ من باید گروهم رو خبر کنم.
از جاش بلند شد و تلفنش رو برداشت.
9:30p.m
همه چی آماده بود و منتظر گروه هه سو بودن که زنگ در به صدا در اومد.
هه سو به سمت 9 نفری که وارد خونه شده بودن رفت و به اعضا نگاه کرد و گفت :
_بزارین معرفی کنم:
هان جیسونگ
سئوچانگبین
بنگ کریستوفر چان
بنگ هانا
هوانگ هیونجین
لی مینهو
لى یونگ بوک
کیم سونگمین
یانگ جونگین
اینا کسایی که باهم هیسوک رو راه اندازی کردیم و هانا عزیزترین کس منه.!
چشمکی به هانا زد. هانا گفت :
_هه سو ما موقعیت هیون سوک رو از روی ماشین اسباب بازیش پیدا کردیم!
هه سو چشماش برق زد و گفت:
_کجان؟
هانا لوکیشن رو به هه سو نشون داد و هه سو ناباورانه به موقعیت لوکیشن خیره شده بود.
یونگ بوک دستش رو گذاشت رو شونه هه سو و گفت:
_خودمون هم تعجب کردیم!
نامجون کنار هه سو وایساد و نگاهی به تبلت کرد و گفت:
_اینجا کجاست؟
کریستوفر که باورش نمی شد نامجون ندونه کجاست گفت:
_ جایی که هه سو زندگی میکرده تو این 5 سال!
نامجون نگاهی به تهیونگ انداخت و باد دست خواهرش رو گرفت و گفت:
_شرمنده که حتی نمیدونستم کجا زندگی میکنی.
هه سو لبخندی دلگرم کننده زد و گفت:
_ دیگه گذشته و...
که حرفش با زنگ تلفنش قطع شد.
نگاهی به صفحه موبایلش کرد.
سوجين بود که زنگ زده بود.
یه نگاه به 16 نفر مقابلش انداخت و جواب داد.
مکالمه:
_هه سو میدونم که میدونی کجاییم. اگه بچت رو زنده میخوای...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕1️⃣
🖤💋...
_ من باید گروهم رو خبر کنم.
از جاش بلند شد و تلفنش رو برداشت.
9:30p.m
همه چی آماده بود و منتظر گروه هه سو بودن که زنگ در به صدا در اومد.
هه سو به سمت 9 نفری که وارد خونه شده بودن رفت و به اعضا نگاه کرد و گفت :
_بزارین معرفی کنم:
هان جیسونگ
سئوچانگبین
بنگ کریستوفر چان
بنگ هانا
هوانگ هیونجین
لی مینهو
لى یونگ بوک
کیم سونگمین
یانگ جونگین
اینا کسایی که باهم هیسوک رو راه اندازی کردیم و هانا عزیزترین کس منه.!
چشمکی به هانا زد. هانا گفت :
_هه سو ما موقعیت هیون سوک رو از روی ماشین اسباب بازیش پیدا کردیم!
هه سو چشماش برق زد و گفت:
_کجان؟
هانا لوکیشن رو به هه سو نشون داد و هه سو ناباورانه به موقعیت لوکیشن خیره شده بود.
یونگ بوک دستش رو گذاشت رو شونه هه سو و گفت:
_خودمون هم تعجب کردیم!
نامجون کنار هه سو وایساد و نگاهی به تبلت کرد و گفت:
_اینجا کجاست؟
کریستوفر که باورش نمی شد نامجون ندونه کجاست گفت:
_ جایی که هه سو زندگی میکرده تو این 5 سال!
نامجون نگاهی به تهیونگ انداخت و باد دست خواهرش رو گرفت و گفت:
_شرمنده که حتی نمیدونستم کجا زندگی میکنی.
هه سو لبخندی دلگرم کننده زد و گفت:
_ دیگه گذشته و...
که حرفش با زنگ تلفنش قطع شد.
نگاهی به صفحه موبایلش کرد.
سوجين بود که زنگ زده بود.
یه نگاه به 16 نفر مقابلش انداخت و جواب داد.
مکالمه:
_هه سو میدونم که میدونی کجاییم. اگه بچت رو زنده میخوای...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۱.۸k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط