جونگکوک به آپارتمان خالی برگشت سکوت خانه مثل خنجر در گو
جونگکوک به آپارتمان خالی برگشت. سکوتِ خانه مثل خنجر در گوشش میپیچید. دیگر خبری از صدای دویدنهای هانا، حبابهای خمیردندان و بوی مربای توتفرنگی نبود. او لبه تخت نشست و به عروسک خرسیِ کوچکی که هانا جا گذاشته بود خیره شد. چشمانش از شدت خشم و بیخوابی سرخ شده بود. او دیگر آن مدیرعاملِ مبادیآداب نبود؛ او یک شکارچی بود.
لپتاپش را باز کرد و با انگشتانی که روی کیبورد میرقصیدند، وارد شبکهی تاریک (Dark Web) شد. او میدانست که در سال ۲۰۲۶، اطلاعات قدرتمندتر از اسلحه است.
گام اول نقشه: ردیابی مخفی
او با نفوذ به سیستم دوربینهای مداربستهی شهر، ماشین عموی هانا را تا عمارتی قدیمی در خارج از شهر ردیابی کرد. او دید که هانا را به زور وارد اتاقی در طبقه دوم کردند. قلبش فشرده شد، اما خودش را کنترل کرد. او به دستیار وفادارش، نامجون، زنگ زد.
«نامجون، تمام سهامهای مخفی "کانگ" رو توی بازار بورس شناسایی کن. میخوام تا طلوع آفتاب، ارزش داراییهاش به صفر برسه. هرچی مدرک از کلاهبرداریهای مالیاتیش داریم رو برای دادستانی بفرست، اما با یک شرط... پلیس نباید تا قبل از اینکه من هانا رو بردارم، وارد عمارت بشه.»
گام دوم نقشه: نفوذ شبانه
نیمهشب، باران هنوز بند نیامده بود. جونگکوک یک لباس کاملاً مشکی به تن کرد و اسلحه کمریاش را پشت کمرش جای داد. او با یک موتور سنگین و بدون چراغ، به نزدیکی عمارت عموی هانا رفت. او نه به عنوان یک تاجر، بلکه مثل یک سایه از دیوارهای سنگی عمارت بالا رفت. سیستم امنیتی عمارت را با یک دستگاه کوچک پارازیتانداز از کار انداخت.
گام سوم: رویارویی
او از پنجرهی بالکن وارد اتاق هانا شد. هانا روی زمین نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و زیر لب داشت اعداد را میشمرد تا نترسد: «هزار و یک... هزار و دو... کوکی الان میاد...»
جونگکوک با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد: «هزار و سه... وروجک.»
هانا با ناباوری سرش را بلند کرد. با دیدن جونگکوک که خیسِ آب و با نگاهی مصمم بالای سرش ایستاده بود، خواست فریاد بزند که جونگکوک دستش را روی دهان او گذاشت و لبخند تلخی زد. «هیش... مگه نگفتم میام دنبالت؟»
هانا خودش را در آغوش او انداخت. جونگکوک او را از زمین بلند کرد و محکم به سینه پشمالوی کتش فشرد. در همین لحظه، صدای قدمهای سنگینی از پشت در اتاق شنیده شد. صدای خندهی چندشآور عموی هانا بود: «فکر کردی به همین راحتیه، جئون؟ من میدونستم تو برای این دخترِ احمق خودت رو به خطر میاندازی.»
لپتاپش را باز کرد و با انگشتانی که روی کیبورد میرقصیدند، وارد شبکهی تاریک (Dark Web) شد. او میدانست که در سال ۲۰۲۶، اطلاعات قدرتمندتر از اسلحه است.
گام اول نقشه: ردیابی مخفی
او با نفوذ به سیستم دوربینهای مداربستهی شهر، ماشین عموی هانا را تا عمارتی قدیمی در خارج از شهر ردیابی کرد. او دید که هانا را به زور وارد اتاقی در طبقه دوم کردند. قلبش فشرده شد، اما خودش را کنترل کرد. او به دستیار وفادارش، نامجون، زنگ زد.
«نامجون، تمام سهامهای مخفی "کانگ" رو توی بازار بورس شناسایی کن. میخوام تا طلوع آفتاب، ارزش داراییهاش به صفر برسه. هرچی مدرک از کلاهبرداریهای مالیاتیش داریم رو برای دادستانی بفرست، اما با یک شرط... پلیس نباید تا قبل از اینکه من هانا رو بردارم، وارد عمارت بشه.»
گام دوم نقشه: نفوذ شبانه
نیمهشب، باران هنوز بند نیامده بود. جونگکوک یک لباس کاملاً مشکی به تن کرد و اسلحه کمریاش را پشت کمرش جای داد. او با یک موتور سنگین و بدون چراغ، به نزدیکی عمارت عموی هانا رفت. او نه به عنوان یک تاجر، بلکه مثل یک سایه از دیوارهای سنگی عمارت بالا رفت. سیستم امنیتی عمارت را با یک دستگاه کوچک پارازیتانداز از کار انداخت.
گام سوم: رویارویی
او از پنجرهی بالکن وارد اتاق هانا شد. هانا روی زمین نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و زیر لب داشت اعداد را میشمرد تا نترسد: «هزار و یک... هزار و دو... کوکی الان میاد...»
جونگکوک با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد: «هزار و سه... وروجک.»
هانا با ناباوری سرش را بلند کرد. با دیدن جونگکوک که خیسِ آب و با نگاهی مصمم بالای سرش ایستاده بود، خواست فریاد بزند که جونگکوک دستش را روی دهان او گذاشت و لبخند تلخی زد. «هیش... مگه نگفتم میام دنبالت؟»
هانا خودش را در آغوش او انداخت. جونگکوک او را از زمین بلند کرد و محکم به سینه پشمالوی کتش فشرد. در همین لحظه، صدای قدمهای سنگینی از پشت در اتاق شنیده شد. صدای خندهی چندشآور عموی هانا بود: «فکر کردی به همین راحتیه، جئون؟ من میدونستم تو برای این دخترِ احمق خودت رو به خطر میاندازی.»
- ۱.۳k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط