صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابهلای پردههای اتاق به داخ
صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابهلای پردههای اتاق به داخل میتابید. آسا بهآرامی پلکهایش را باز کرد، اما ناگهان با گرمایی آشنا در پشتش روبهرو شد.
جیمین از پشت او را در آغوش گرفته بود.
آسا با چشمانی گردشده و قلبی تندتپنده، بهسرعت خودش را جلو کشید و با یک حرکت ناگهانی، جیمین را هل داد.
در یک لحظه، هر دو از دو سمت تخت به پایین افتادند.
صدای برخوردشان با زمین، در سکوت صبحگاهی اتاق پیچید.
جیمین نالهوار گفت: «آخ... چی شد؟»
آسا با صورتی سرخ و موهایی بههمریخته، بلند شد و با دستپاچگی گفت:
«من... ببخشید... اصلاً نمیدونستم تو... یعنی...»
جیمین، که هنوز کف زمین نشسته بود، با یک لبخند خسته ولی مهربون زمزمه کرد:
«صبح بخیر عجیبترین هماتاقی دنیا.»
جیمین از پشت او را در آغوش گرفته بود.
آسا با چشمانی گردشده و قلبی تندتپنده، بهسرعت خودش را جلو کشید و با یک حرکت ناگهانی، جیمین را هل داد.
در یک لحظه، هر دو از دو سمت تخت به پایین افتادند.
صدای برخوردشان با زمین، در سکوت صبحگاهی اتاق پیچید.
جیمین نالهوار گفت: «آخ... چی شد؟»
آسا با صورتی سرخ و موهایی بههمریخته، بلند شد و با دستپاچگی گفت:
«من... ببخشید... اصلاً نمیدونستم تو... یعنی...»
جیمین، که هنوز کف زمین نشسته بود، با یک لبخند خسته ولی مهربون زمزمه کرد:
«صبح بخیر عجیبترین هماتاقی دنیا.»
- ۶.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط