{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابه‌لای پرده‌های اتاق به داخ

صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابه‌لای پرده‌های اتاق به داخل می‌تابید. آسا به‌آرامی پلک‌هایش را باز کرد، اما ناگهان با گرمایی آشنا در پشتش روبه‌رو شد.

جیمین از پشت او را در آغوش گرفته بود.

آسا با چشمانی گردشده و قلبی تندتپنده، به‌سرعت خودش را جلو کشید و با یک حرکت ناگهانی، جیمین را هل داد.

در یک لحظه، هر دو از دو سمت تخت به پایین افتادند.

صدای برخوردشان با زمین، در سکوت صبحگاهی اتاق پیچید.

جیمین ناله‌وار گفت: «آخ... چی شد؟»

آسا با صورتی سرخ و موهایی به‌هم‌ریخته، بلند شد و با دستپاچگی گفت:
«من... ببخشید... اصلاً نمی‌دونستم تو... یعنی...»

جیمین، که هنوز کف زمین نشسته بود، با یک لبخند خسته ولی مهربون زمزمه کرد:
«صبح بخیر عجیب‌ترین هم‌اتاقی دنیا.»
دیدگاه ها (۳)

آسا که هنوز کمی گیج بود، به‌سرعت بلند شد، موهایش را مرتب کرد...

شوگا: جیمین چی شده انگار میلنگی؟ جیمین: اسا منو محکم از تخت ...

اتاق نامجون و یورا:یورا کنار پنجره ایستاده بود و آسمان شب را...

🖤نگاهی به اتاق تهیونگ)سوزی لباس خواب نرمی به رنگ یاسی به تن ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم. #Part 1هوای دم‌کرده‌ی تاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط