🖤نگاهی به اتاق تهیونگ)
🖤نگاهی به اتاق تهیونگ)
سوزی لباس خواب نرمی به رنگ یاسی به تن داشت و روی تخت تهیونگ دراز کشیده بود. موهای روشنش روی بالش پخش شده بود و لبخندی ساختگی روی لب داشت.
سوزی: «آقای تهیونگ...»
تهیونگ حتی نگاهش را هم به او نینداخت. همچنان کنار پنجره ایستاده بود، با همان حالت سرد و بیاحساس همیشگیاش. سکوتی کوتاه میانشان افتاد. تهیونگ سرانجام گفت:
تهیونگ: «شب بخیر.»
تنها همین. نه نگاهی، نه توجهی.
سوزی زیر لب آهی کشید و به سقف خیره شد. تهیونگ هیچ حسی به او نداشت، حتی حضورش هم برایش اهمیتی نداشت.
سوزی این را میدانست... اما نمیخواست بپذیرد.
🖤
❤️(نگاهی به اتاق هوپی)
اتاق هوپی با رنگهای گرم و نورهای ملایم پر از حس زندگی بود. بوی گلهای تازه در فضا پیچیده بود و موسیقی آرامی از یک جعبه موسیقی کوچک پخش میشد.
هوپی با آرامش روی کاناپه نشسته بود و دفترچهی یادداشت کوچکش را ورق میزد. همراه او، نارا ـ الهه رنگ ـ روی زمین نشسته بود و با چند تکه پارچهی رنگارنگ بازی میکرد.
نارا: «میخوای این طرح رو برای لباس جشن امتحان کنم؟»
هوپی با لبخند: «تو هر رنگی بزنی، قشنگ میشه. ولی آبی روشن بیشتر به حالت میاد.»
نارا لبخند زد، لبخندی از جنس آرامش و فهم.
میانشان نه سردی بود، نه اجبار؛ فقط یک همراهی ساده و بیحاشیه.
اتاق هوپی مثل خودش، پر از انرژی مثبت و بینقاب بود.
نارا: هوپی بیا بخوابیدم
هوپی دفترچه خودشو بست آروم به سمت نارا رفت، پشتش ایستاد و بازوهاش رو دورش حلقه کرد.
نارا هم سرش رو به سینهی هوپی تکیه داد و چشمهاش رو بست.
هوپی: «شب بخیر، رنگینکمون من...»
نارا با صدای آرومی زمزمه کرد: «شب بخیر هوپی...»
نور ملایم شمعها هنوز در گوشهی اتاق میرقصید، و اون دو نفر، توی آرامشی لطیف، در آغوش هم به خواب رفتن.
❤️
سوزی لباس خواب نرمی به رنگ یاسی به تن داشت و روی تخت تهیونگ دراز کشیده بود. موهای روشنش روی بالش پخش شده بود و لبخندی ساختگی روی لب داشت.
سوزی: «آقای تهیونگ...»
تهیونگ حتی نگاهش را هم به او نینداخت. همچنان کنار پنجره ایستاده بود، با همان حالت سرد و بیاحساس همیشگیاش. سکوتی کوتاه میانشان افتاد. تهیونگ سرانجام گفت:
تهیونگ: «شب بخیر.»
تنها همین. نه نگاهی، نه توجهی.
سوزی زیر لب آهی کشید و به سقف خیره شد. تهیونگ هیچ حسی به او نداشت، حتی حضورش هم برایش اهمیتی نداشت.
سوزی این را میدانست... اما نمیخواست بپذیرد.
🖤
❤️(نگاهی به اتاق هوپی)
اتاق هوپی با رنگهای گرم و نورهای ملایم پر از حس زندگی بود. بوی گلهای تازه در فضا پیچیده بود و موسیقی آرامی از یک جعبه موسیقی کوچک پخش میشد.
هوپی با آرامش روی کاناپه نشسته بود و دفترچهی یادداشت کوچکش را ورق میزد. همراه او، نارا ـ الهه رنگ ـ روی زمین نشسته بود و با چند تکه پارچهی رنگارنگ بازی میکرد.
نارا: «میخوای این طرح رو برای لباس جشن امتحان کنم؟»
هوپی با لبخند: «تو هر رنگی بزنی، قشنگ میشه. ولی آبی روشن بیشتر به حالت میاد.»
نارا لبخند زد، لبخندی از جنس آرامش و فهم.
میانشان نه سردی بود، نه اجبار؛ فقط یک همراهی ساده و بیحاشیه.
اتاق هوپی مثل خودش، پر از انرژی مثبت و بینقاب بود.
نارا: هوپی بیا بخوابیدم
هوپی دفترچه خودشو بست آروم به سمت نارا رفت، پشتش ایستاد و بازوهاش رو دورش حلقه کرد.
نارا هم سرش رو به سینهی هوپی تکیه داد و چشمهاش رو بست.
هوپی: «شب بخیر، رنگینکمون من...»
نارا با صدای آرومی زمزمه کرد: «شب بخیر هوپی...»
نور ملایم شمعها هنوز در گوشهی اتاق میرقصید، و اون دو نفر، توی آرامشی لطیف، در آغوش هم به خواب رفتن.
❤️
- ۷.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط