{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتاق نامجون و یورا:

اتاق نامجون و یورا:
یورا کنار پنجره ایستاده بود و آسمان شب را نگاه می‌کرد.
نامجون مشغول مطالعه‌ی یکی از کتاب‌های قدیمی بود.
یورا با لبخند برگشت و گفت:
یورا: «همیشه موقع خوندن این‌قدر جدی می‌شی...»
نامجون کتاب را بست، از پشت عینکش نگاهی به او انداخت و با صدایی نرم گفت:
«با تو کنارم، حتی خوندن هم آروم‌تر می‌گذره.»


---

اتاق شوگا و لیان:
لیان آرام روی زمین نشسته بود و با قدرتش اجسام کوچک اطراف را بی‌صدا حرکت می‌داد.
شوگا در گوشه‌ای نشسته بود، تکیه داده به دیوار و چشم‌هایش را بسته بود.
شوگا: «وقتی همه‌چی در حرکته... تو تنها کسی هستی که می‌تونی منو آروم کنی.»
لیان با نگاهی کوتاه، لبخند محوی زد و فقط گفت: «بخواب... امشب وقت آرامشه.»


---

اتاق کوک و هانا:
هانا از پنجره مه را تماشا می‌کرد، بخار سردی روی شیشه نشسته بود.
کوک مشغول بررسی شمشیرش بود.
هانا: «فکر نمی‌کنی زیادی جدی شدی؟ حتی الان؟»
کوک بدون اینکه نگاهش را از شمشیر بردارد گفت:
«برای محافظت، همیشه باید آماده بود.»
هانا با لبخند گوشه‌دار، آرام زمزمه کرد:
«من کنارت احساس امنیت می‌کنم... حتی اگر هیچی نگی.»
دیدگاه ها (۱)

صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابه‌لای پرده‌های اتاق به داخل م...

آسا که هنوز کمی گیج بود، به‌سرعت بلند شد، موهایش را مرتب کرد...

🖤نگاهی به اتاق تهیونگ)سوزی لباس خواب نرمی به رنگ یاسی به تن ...

جیمین: اسا لباساتو عوض کن بیا بخوابیم اسا: باشه اسا رفت سمت ...

تو مال منی...p7

زیبای من...p1

MY DADDY...............................P⁶ویو کوک از اون موقع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط