{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسا که هنوز کمی گیج بود، به‌سرعت بلند شد، موهایش را مرتب

آسا که هنوز کمی گیج بود، به‌سرعت بلند شد، موهایش را مرتب کرد و رفت سراغ چمدانش تا لباس روزانه‌اش را بپوشد. جیمین هم که حالا روی تخت نشسته بود، با دست موهای آشفته‌اش را کنار زد و خمیازه‌ای کشید.

چند دقیقه بعد، آسا با لباس ساده‌ای که برای داخل قصر مناسب بود، از پشت‌پرده بیرون آمد.
جیمین: «حالا شدی همون آسا قبلی... ولی دیگه بدون اجازه نپر وسط تخت من، باشه؟»

آسا با اخم ریزی جواب داد: «تو بودی که از پشت بغلم کردی، جیمین!»

جیمین لبخندی زد و شانه بالا انداخت. «بریم پایین، فکر کنم بقیه الان دور میز صبحونه‌ن.»

با هم از اتاق بیرون رفتند. راهروی سنگی قصر در سکوت صبحگاهی زیبایی خاصی داشت. خدمتکارها در حال رفت‌وآمد بودن و عطر نان تازه توی فضا پیچیده بود.

وقتی وارد سالن شدند، نامجون و هوپی از قبل اونجا بودن.
سوزی هم کمی دورتر نشسته بود و نگاهش بی‌قرار بین آسا و تهیونگ جابه‌جا می‌شد.

تهیونگ، مثل همیشه، بی‌تفاوت و سرد، مشغول خوردن چای خودش بود.

جیمین و آسا روی صندلی‌هاشون نشستن.
هوپی با لبخند گفت: «صبح بخیر خواب‌آلودها!»

آسا با لبخند کوتاهی جواب داد و به نان و عسل پیش روش خیره شد. صبح آغاز شده بود... اما انگار چیزی در دلش هنوز آرام نشده بود.
دیدگاه ها (۳)

شوگا: جیمین چی شده انگار میلنگی؟ جیمین: اسا منو محکم از تخت ...

تهیونگ که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، بی‌مقدمه و با لحنی سرد...

صبح زود، نور ملایم آفتاب از لابه‌لای پرده‌های اتاق به داخل م...

اتاق نامجون و یورا:یورا کنار پنجره ایستاده بود و آسمان شب را...

ازدواج قرار دادی ۷۰

تلخی عشق شیرین Pt10راوی...صبح آرامی بود.نور خورشید از پنجره‌...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط