{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter 6"*frozen*

Chapter 6"*frozen*
ناشناس بود دستام لرزید که جواب بدم ، و جواب دادم
صدای زمزمه ی آشنا به گوشام رسید که در لحظه تشخیص دادم اون کیم تهیونگ بود
_ به به خانوم خانوما ، خسته نباشید خواب بد گذشت بهتون ؟؟
+ تهیونگ پاره شدم از خنده قادر به جواب دادن نیستم
گوشیو روش قطع کردم و پرتش کردم اون ور تخت ،چی بود که اینهمه اذیتم می‌کرد چرا مشکلاتم از نزدیک وحشتناک و از دور بچگونه بنظر میاد ؟؟
دوباره با زنگ تلفن به خودم اومدم و همون شماره ی ناشناسه
آشنا
_ نگا من راضی نیستم پاره شی از خنده ، در ضمن کشته مرده ی صدات نیستم ، باید همدیگرو ببینیم
+ عا حتما
_ هی شوخی ندارم ، میخوام جدی راجب یه چیزی صحبت کنم
+ آههه، کجا دقیقا
_آدرسو برات پیامک میکنم ، دلقک بازی رو بذار کنار و بیا
گوشی رو قطع کردم و یک نفس از روی خستگی بیرون دادم، تئو بغلم دراز کشیده بود و انگار اونم از تصمیماتم خسته شده بود ، پیامکش رو دریافت کردم و بلند شدم تا حاضر شم . ( آرایش ملایم ، اوت فیت اسپورت )
گوشی رو ورداشتم تا به لونا زنگ بزنم چون خیلی وقته رسیدم و حتی بهش پیام ندادم ،...
+ سلامم
× سلامم، چطوری ؟؟ حالت بهتره ؟
+ عام تعریفی نداره ولی دارم باهاش کنار میام ، خیلی معذرت میخوام نتونستم بهت زنگ بزنم ذهنم درگیر بود
× اشکالی نداره ، همین که بهتری برام خیلیه..
متوجه گذر زمان نشدم که چند ساعته دارم با لونا حرف میزنم و الان تقریبا هوا تاریک شده، در و بستم تا راه بیوفتم
قدم هامو به سمت آسناسور گرفتم و برای چند لحظه گوشیمو چک کردم که با میسکال های زیادی مواجه شدم..
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

Chapter 5"*frozen*اشک هام انقدر سرد بود که از پایین اومدنشون...

chapter 4"*frozen*وارد اتاق کاریه پدر شدیم و هردو روی صندلی ...

Part :18. #ریاست.عشقاسم تهیونگ سر...

#قمار_سرنوشت پارت²⁹ویو لونا با صدا زنگ گوشیم از خواب پریدم ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط