「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 21
✦.................................
همزمان نفر دوم خواست بازویش را بگیرد اما نیکی مچ دستش را گرفت، بدنش را چرخاند و با یک حرکت سریع، دست او را پیچاند.
نگهبان از درد اخم کرد و بیاختیار زانو زد، نفر سوم از سمت راست نزدیک شد، نیکی بدون مکث کف دستش را محکم به کنار صورت او کوبید صدای برخورد در محوطه پیچید.
مرد چند لحظه تعادلش را از دست داد
نگهبان چهارم که از بقیه کوتاهتر و ریز جثه تر بود، فرصت را غنیمت شمرد به جای درگیر شدن مستقیم، سریع از کنار پاهای نیکی رد شد تا راه خروج را ببندد
نیکی همان لحظه برگشت؛ با دیدن جثهی کوچکترش خندهی کوتاهی کرد
+ تو دیگه از کجا پیدات شد؟
مرد خواست دستش را بگیرد، اما نیکی فقط یک قدم کنار کشید نگهبان از کنارش رد شد و تعادلش را از دست داد؛ همان فرصت کافی بود.
نیکی از فاصلهی بین چهار نفر رد شد و خودش را به در رساند
نگهبان: جلوشو بگیرین!
صدای یکی از نگهبانها بلند شد اما تا آنها دوباره خودشان را جمع کنند نیکی از در بیرون دویده بود چند متر جلوتر کنار خیابان ایستاد و با دست برای تاکسی اشاره کرد.
ماشین زردرنگ مقابلش ترمز زد، راننده شیشه را پایین کشید:
راننده: مقصدتون کجاست؟
نیکی سریع سوار شد
+ حرکت کن... آدرسو تو راه میگم.
تاکسی از مقابل عمارت دور شد، نیکی از شیشهی عقب به نگهبان هایی نگاه کرد که هنوز پشت در ایستاده بودند، لبخند پیروز مندانهای زد
+ لا,شیا
ـ [ حدود چهل دقیقه بعد ]
تاکسی مقابل ساختمان قدیمی خوابگاه توقف کرد، نیکی هنوز کامل از ماشین پیاده نشده بود که صدای آشنایی شنید
یونا با چشم های گرد شده از پلهها پایین دوید
یونا: نیک!
نیکی سرش را بالا آورد، ثانیهی بعد... یونا خودش را محکم در آغوشش انداخت نیکی هم بیاختیار او را بغل کرد چند ثانیه فقط همانطور ایستادند.
انگار هر دو به همین چند لحظه احتیاج داشتند، یونا کمی عقب رفت و با نگرانی صورت نیکی را نگاه کرد
یونا: دلم برات یه ذره شده بود...
نیکی لبخند خستهای زد
+ منم...
یونا اخم ریزی کرد.
یونا: حالا دیگه حق نداری هیچچی رو قایم کنی.
نیکی نفس عمیقی کشید نگاهش را از ساختمان خوابگاه گرفت و دوباره به دوستش دوخت
+ باشه...
مکث کوتاهی کرد
+ از اولش... همهچی رو برات تعریف میکنم.
چند دقیقه بعد...
یونا با چشمهایی گرد فقط به نیکی خیره مانده بود
یونا: یعنی... داییت تو رو مجبور کرد با یه غریبه ازدواج کنی؟
نیکی با خندهای تلخ سر تکان داد
+ آره.
یونا: شوهرت..چیز یعنی شوهر اجباریت... اذیتت کرده؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
+ اون بیشتر از اینکه آدمو اذیت کنه... یخ میزنه.
یونا: یعنی چی؟
+ یعنی انگار هیچ احساسی نداره.
لبخند محوی زد.
+ حتی وقتی دارم باهاش دعوا میکنم، قیافهش عوض نمیشه.
یونا با ناباوری خندید
یونا: تو با شوهرت دعوا کردی؟
نیکی چشم هایش را چرخاند
+ از دقیقهی اول.
هر دو چند لحظه خندیدند اما خندهی نیکی خیلی زود محو شد؛ نگاهش دوباره غمگین شد
+ دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده...برای خوابگاه... برای دانشگاه...برای جیهو، برای تو... حتی برای غرغرای نابی
صدایش آرامتر شد:
+ کاش همهچی مثل قبل بود
یونا دستش را روی دست نیکی گذاشت
یونا: یه راهی پیدا میکنیم...قول میدم.
نیکی لبخند کمرنگی زد.
+ امیدوارم...
ـــــــــــــــــ
ـ [ 🇺🇸 New York | 08:10 AM ]
آخرین طبقهی بلندترین برج تجاری شهر سکوت سنگینی تمام سالن جلسات را پر کرده بود دیوارهای شیشهای، منظرهی تمام منهتن را نشان میدادند.. وسط سالن...
مردی با کتوشلوار مشکی سفارشی، پشت پنجره ایستاده بود؛ یک دستش داخل جیب شلوارش بود دست دیگرش لیوان قهوه را نگه داشته بود
نیکان هشت سال... هشت سال بود که تمام دنیا برایش فقط یک هدف داشت؛ پیدا کردن خواهرش.
بدون اینکه برگردد، پرسید:
نیکان: نتیجه؟
سه مرد کتوشلواری با اضطراب به هم نگاه کردند، یکی از آنها قدمی جلو گذاشت
ـ قربان... هنوز... هیچ ردی پیدا نکردیم.
سکوت، چند ثانیه هیچ صدایی شنیده نمیش، نیکان آرام لیوان قهوه را روی میز گذاشت بعد خیلی آرام برگشت چشم های سردش روی تکتک آنها چرخید
نیکان: هشت ساله دارین همین جمله رو تکرار میکنین.
هیچکس جرئت نداشت سرش را بالا بیاور، مرد دوم با صدای لرزان گفت:
ـ ما تمام ایالتهای آمریکا رو...
قبل از اینکه جملهاش تمام شود صدای مشت محکمی روی میز پیچید همه از جا پریدن
نیکان: من بهونه نمیخوام
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 21
✦.................................
همزمان نفر دوم خواست بازویش را بگیرد اما نیکی مچ دستش را گرفت، بدنش را چرخاند و با یک حرکت سریع، دست او را پیچاند.
نگهبان از درد اخم کرد و بیاختیار زانو زد، نفر سوم از سمت راست نزدیک شد، نیکی بدون مکث کف دستش را محکم به کنار صورت او کوبید صدای برخورد در محوطه پیچید.
مرد چند لحظه تعادلش را از دست داد
نگهبان چهارم که از بقیه کوتاهتر و ریز جثه تر بود، فرصت را غنیمت شمرد به جای درگیر شدن مستقیم، سریع از کنار پاهای نیکی رد شد تا راه خروج را ببندد
نیکی همان لحظه برگشت؛ با دیدن جثهی کوچکترش خندهی کوتاهی کرد
+ تو دیگه از کجا پیدات شد؟
مرد خواست دستش را بگیرد، اما نیکی فقط یک قدم کنار کشید نگهبان از کنارش رد شد و تعادلش را از دست داد؛ همان فرصت کافی بود.
نیکی از فاصلهی بین چهار نفر رد شد و خودش را به در رساند
نگهبان: جلوشو بگیرین!
صدای یکی از نگهبانها بلند شد اما تا آنها دوباره خودشان را جمع کنند نیکی از در بیرون دویده بود چند متر جلوتر کنار خیابان ایستاد و با دست برای تاکسی اشاره کرد.
ماشین زردرنگ مقابلش ترمز زد، راننده شیشه را پایین کشید:
راننده: مقصدتون کجاست؟
نیکی سریع سوار شد
+ حرکت کن... آدرسو تو راه میگم.
تاکسی از مقابل عمارت دور شد، نیکی از شیشهی عقب به نگهبان هایی نگاه کرد که هنوز پشت در ایستاده بودند، لبخند پیروز مندانهای زد
+ لا,شیا
ـ [ حدود چهل دقیقه بعد ]
تاکسی مقابل ساختمان قدیمی خوابگاه توقف کرد، نیکی هنوز کامل از ماشین پیاده نشده بود که صدای آشنایی شنید
یونا با چشم های گرد شده از پلهها پایین دوید
یونا: نیک!
نیکی سرش را بالا آورد، ثانیهی بعد... یونا خودش را محکم در آغوشش انداخت نیکی هم بیاختیار او را بغل کرد چند ثانیه فقط همانطور ایستادند.
انگار هر دو به همین چند لحظه احتیاج داشتند، یونا کمی عقب رفت و با نگرانی صورت نیکی را نگاه کرد
یونا: دلم برات یه ذره شده بود...
نیکی لبخند خستهای زد
+ منم...
یونا اخم ریزی کرد.
یونا: حالا دیگه حق نداری هیچچی رو قایم کنی.
نیکی نفس عمیقی کشید نگاهش را از ساختمان خوابگاه گرفت و دوباره به دوستش دوخت
+ باشه...
مکث کوتاهی کرد
+ از اولش... همهچی رو برات تعریف میکنم.
چند دقیقه بعد...
یونا با چشمهایی گرد فقط به نیکی خیره مانده بود
یونا: یعنی... داییت تو رو مجبور کرد با یه غریبه ازدواج کنی؟
نیکی با خندهای تلخ سر تکان داد
+ آره.
یونا: شوهرت..چیز یعنی شوهر اجباریت... اذیتت کرده؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
+ اون بیشتر از اینکه آدمو اذیت کنه... یخ میزنه.
یونا: یعنی چی؟
+ یعنی انگار هیچ احساسی نداره.
لبخند محوی زد.
+ حتی وقتی دارم باهاش دعوا میکنم، قیافهش عوض نمیشه.
یونا با ناباوری خندید
یونا: تو با شوهرت دعوا کردی؟
نیکی چشم هایش را چرخاند
+ از دقیقهی اول.
هر دو چند لحظه خندیدند اما خندهی نیکی خیلی زود محو شد؛ نگاهش دوباره غمگین شد
+ دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده...برای خوابگاه... برای دانشگاه...برای جیهو، برای تو... حتی برای غرغرای نابی
صدایش آرامتر شد:
+ کاش همهچی مثل قبل بود
یونا دستش را روی دست نیکی گذاشت
یونا: یه راهی پیدا میکنیم...قول میدم.
نیکی لبخند کمرنگی زد.
+ امیدوارم...
ـــــــــــــــــ
ـ [ 🇺🇸 New York | 08:10 AM ]
آخرین طبقهی بلندترین برج تجاری شهر سکوت سنگینی تمام سالن جلسات را پر کرده بود دیوارهای شیشهای، منظرهی تمام منهتن را نشان میدادند.. وسط سالن...
مردی با کتوشلوار مشکی سفارشی، پشت پنجره ایستاده بود؛ یک دستش داخل جیب شلوارش بود دست دیگرش لیوان قهوه را نگه داشته بود
نیکان هشت سال... هشت سال بود که تمام دنیا برایش فقط یک هدف داشت؛ پیدا کردن خواهرش.
بدون اینکه برگردد، پرسید:
نیکان: نتیجه؟
سه مرد کتوشلواری با اضطراب به هم نگاه کردند، یکی از آنها قدمی جلو گذاشت
ـ قربان... هنوز... هیچ ردی پیدا نکردیم.
سکوت، چند ثانیه هیچ صدایی شنیده نمیش، نیکان آرام لیوان قهوه را روی میز گذاشت بعد خیلی آرام برگشت چشم های سردش روی تکتک آنها چرخید
نیکان: هشت ساله دارین همین جمله رو تکرار میکنین.
هیچکس جرئت نداشت سرش را بالا بیاور، مرد دوم با صدای لرزان گفت:
ـ ما تمام ایالتهای آمریکا رو...
قبل از اینکه جملهاش تمام شود صدای مشت محکمی روی میز پیچید همه از جا پریدن
نیکان: من بهونه نمیخوام
- ۲۹۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط