عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹
سرم..
سرم درد میکنه.
چرا انقدر بدنم سرده؟
_اقای دکتر،دارن به هوش میان
پلک هام سنگین بودن،با زحمت باز شون کردم.
تنها چیزی که به چشم میرسید روشنایی لامپ بود.
یهو دوتا چشم سیاه،سرد و بیحس،مقابلم ظاهر شد.
یه لبخند ملیح زد و گفت:حالتون خوبه خانم؟
این مرد سیاه پوش کیه؟
مردی که به نظر دکتر بود گفت:همونطور که گفته بودم حافظه شون رو از دست دادن،شب میتونید ببریدشون،برای اینکه خبرنگارا نفهمن باید از در پشتی برید
مرد سیاه پوش سرشو تکون داد و روی صندلی کنار تخت نشست.
نگاهش از روی صورتم بر داشته نمیشد.
اینجا چه خبره؟،چرا توی بیمارستانم؟
با صدای ضعیف رو به مرد سیاه پوش گفتم:من اینجا چیکار میکنم؟
نفس عمیقی کشید؛انگار چیزی آزارش میداد.
_فعلاً به چیزی فکر نکنید،فقط استراحت کنید
سعی کردم بلند شم که یهو دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم استراحت کنید،یکم دیگه میریم خونه
خونه؟..
بعد چند ساعت با کمک اون مرد از بیمارستان رفتیم بیرون.
در عقب ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم.
بعد نیم ساعت سکوت،ماشین جلوی عمارتی بزرگ و مجلل توقف کرد.
مرد درو برام باز کرد و گفت:رسیدیم
دستمو گرفت و به سمت خونه رفتیم.
اینجا کجاست؟
اون منو کجا میبره؟
یه خانم که به نظر خدمتکار بود درو برامون باز کرد،تعظیم کرد و گفت:سلام خانم،خوش اومدید
جونگ کوک به یه اتاق اشاره کرد و گفت:بفرمایید،باید استراحت کنید
به سمت اتاق قدم برداشتیم.
روی تخت نشستم و گفتم:میخوام چند تا سوال ازت بپرسم
مرد منتظر نگاهم کرد.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:میشه بگی من کیم؟،اینجا چیکار میکنم؟،چرا هیچی یادم نمیاد..انگار ذهنم پر از حباب های تو خالیه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹
سرم..
سرم درد میکنه.
چرا انقدر بدنم سرده؟
_اقای دکتر،دارن به هوش میان
پلک هام سنگین بودن،با زحمت باز شون کردم.
تنها چیزی که به چشم میرسید روشنایی لامپ بود.
یهو دوتا چشم سیاه،سرد و بیحس،مقابلم ظاهر شد.
یه لبخند ملیح زد و گفت:حالتون خوبه خانم؟
این مرد سیاه پوش کیه؟
مردی که به نظر دکتر بود گفت:همونطور که گفته بودم حافظه شون رو از دست دادن،شب میتونید ببریدشون،برای اینکه خبرنگارا نفهمن باید از در پشتی برید
مرد سیاه پوش سرشو تکون داد و روی صندلی کنار تخت نشست.
نگاهش از روی صورتم بر داشته نمیشد.
اینجا چه خبره؟،چرا توی بیمارستانم؟
با صدای ضعیف رو به مرد سیاه پوش گفتم:من اینجا چیکار میکنم؟
نفس عمیقی کشید؛انگار چیزی آزارش میداد.
_فعلاً به چیزی فکر نکنید،فقط استراحت کنید
سعی کردم بلند شم که یهو دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم استراحت کنید،یکم دیگه میریم خونه
خونه؟..
بعد چند ساعت با کمک اون مرد از بیمارستان رفتیم بیرون.
در عقب ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم.
بعد نیم ساعت سکوت،ماشین جلوی عمارتی بزرگ و مجلل توقف کرد.
مرد درو برام باز کرد و گفت:رسیدیم
دستمو گرفت و به سمت خونه رفتیم.
اینجا کجاست؟
اون منو کجا میبره؟
یه خانم که به نظر خدمتکار بود درو برامون باز کرد،تعظیم کرد و گفت:سلام خانم،خوش اومدید
جونگ کوک به یه اتاق اشاره کرد و گفت:بفرمایید،باید استراحت کنید
به سمت اتاق قدم برداشتیم.
روی تخت نشستم و گفتم:میخوام چند تا سوال ازت بپرسم
مرد منتظر نگاهم کرد.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و گفتم:میشه بگی من کیم؟،اینجا چیکار میکنم؟،چرا هیچی یادم نمیاد..انگار ذهنم پر از حباب های تو خالیه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۲.۸k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط