{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت²
گفتم:میشه بگی من کیَم؟،اینجا چیکار میکنم؟،چرا هیچی یادم نمیاد..انگار ذهنم پر از حباب های تو خالیه
سرشو تکون داد و بعد لحظه ای سکوت جواب داد:شما لی آرا هستید،دختر آقای لی صاحب شرکت بزرگ LB
لی آرا..
این اسم حس عجیبی بهم میداد..
ادامه داد:پدرتون متاسفانه دو ماه پیش بر اثر ایست قلبی فوت شدن
لحظه‌ای کوتاه مکث کرد و ادامه داد:و شما تو مسیر بیمارستان تصادف کردید،ضربه باعث شد حافظه‌تون رو از دست بدید،می‌دونم سخته..اما باید کم‌کم باهاش کنار بیاید
تصادف؟
مرگ پدرم؟
فراموشی؟
قلبم سنگین شد.
انگار کلماتش وزن داشتن.
با صدای لرزونم گفتم:تو..تو کی هستی؟
بدون مکث جواب داد:جئون جونگ کوک هستم،بادیگارد شخصی شما،طبق قراردادی که با پدرتون داشتم،بعد از فوت ایشون موظفم بیست‌وچهار ساعته از شما محافظت کنم
تا اومدم یه سوال دیگه ازش بپرسم ملحفه رو انداخت روم و گفت:بهتره بخوابید،بعد از اینکه بیدار شدید به سوالاتون جواب میدم
نمیدونم چرا اما..این مرد بهم حس آرامش میده.
برای آرام بخشی که بهم تزریق کرده بودن بی حال شده بودم.
برای همین تا چشمامو گذاشتم روی هم خوابم برد.

ساعت چنده؟
هوا تاریکه،فکر کنم شب شده
بلند شدم و روی تخت نشستم.
این صدای چیه؟
صدای گریه؟
از تخت رفتم پایین و از اتاق رفتم بیرون.
تا درو باز کردم چشمم افتاد به یه دختر خوش اندام که روی مبل نشسته بود.
موهاشو دم اسبی بسته بود و یه لباس مجلسی شیک تنش بود.
سرشو انداخته بود پایین،دستشو گذاشته بود روی صورتش و گریه میکرد.
این دختر کیه؟...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۸)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نـ...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

Part 6 — No Escapeفلیکس رو تخت هتل ولو شده بود، ساعدش رو پیش...

قلدر مدرسه ( پارت ۵۹ )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط