عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³
این دختر کیه؟
یهو سرشو آورد بالا و به من خیره شد.
چشماش کشیده و دماقش قلمی بود.
بعد از لحظه ای بلند شد و به سمتم دوید.
بغلم کرد و با گریه گفت:آرا..هیچ میدونی چقدر نگرانت بودم؟..وقتی فهمیدم فراموشی گرفتی..
حرفشو ادامه نداد و گریهش اوج گرفت.
کنجکاوانه لب زدم:تو..کی هستی؟
گریهش قطع شد و از آغوشم اومد بیرون
اشک هاشو پاک کرد و لبخند بی روحی زد و گفت:او..ببخشید یادم رفته بود..تو الان منو نمیشناسی
نفسشو کلافه داد بیرون و ادامه داد:هانی هستم..دختر عموت،قبل از اینکه این اتفاقا بیوفته ما مثل خواهر بودیم
دلم برای اون چشمهای اشکیش سوخت..
بنظر میاد قبلا خیلی باهم صمیمی بودیم.
لبخند ملیحی زدم و گفتم:هنوزم مثل خواهریم،چیزی تغییر نکرده
چشمهاش برق زد و دوباره محکم بغلم کرد.
بعد از لحظه ای از بغلم اومد بیرون و گفت:تا وقتی کامل خوب شی کنارتم،راستی..بابا گفت اگه حالت خوبه فردا بری شرکت،بعد از فوت عمو اوضاع شرکت به هم ریخته،فکر کنم وقتشه درباره سهمت صحبت کنی
سهام؟
یعنی حالا من باید جای پدرم تصمیم بگیرم؟
باید با جونگ کوک حرف بزنم..
روبه هانی گفتم:جونگ کوک کجاست؟
سرشو کج کرد و گفت:جونگ کوک؟،اون کیه؟
جواب دادم:بادیگاردم
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:آها،اون توی اتاق کناریه
لبخند زدم و گفتم:ممنون،برو استراحت کن
و بعد به سمت اتاق کناری رفتم.
در زدم..اما صدایی نیومد.
آروم درو باز کردم.
صدای شر شر آب از سمت حموم میومد.
رفته دوش بگیره..
چشمم افتاد به پرونده و کاغذ هایی که روی میزش بود.
کنجکاوانه به سمتمون رفتم،یکی از پرونده ها رو برداشتم و بازش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³
این دختر کیه؟
یهو سرشو آورد بالا و به من خیره شد.
چشماش کشیده و دماقش قلمی بود.
بعد از لحظه ای بلند شد و به سمتم دوید.
بغلم کرد و با گریه گفت:آرا..هیچ میدونی چقدر نگرانت بودم؟..وقتی فهمیدم فراموشی گرفتی..
حرفشو ادامه نداد و گریهش اوج گرفت.
کنجکاوانه لب زدم:تو..کی هستی؟
گریهش قطع شد و از آغوشم اومد بیرون
اشک هاشو پاک کرد و لبخند بی روحی زد و گفت:او..ببخشید یادم رفته بود..تو الان منو نمیشناسی
نفسشو کلافه داد بیرون و ادامه داد:هانی هستم..دختر عموت،قبل از اینکه این اتفاقا بیوفته ما مثل خواهر بودیم
دلم برای اون چشمهای اشکیش سوخت..
بنظر میاد قبلا خیلی باهم صمیمی بودیم.
لبخند ملیحی زدم و گفتم:هنوزم مثل خواهریم،چیزی تغییر نکرده
چشمهاش برق زد و دوباره محکم بغلم کرد.
بعد از لحظه ای از بغلم اومد بیرون و گفت:تا وقتی کامل خوب شی کنارتم،راستی..بابا گفت اگه حالت خوبه فردا بری شرکت،بعد از فوت عمو اوضاع شرکت به هم ریخته،فکر کنم وقتشه درباره سهمت صحبت کنی
سهام؟
یعنی حالا من باید جای پدرم تصمیم بگیرم؟
باید با جونگ کوک حرف بزنم..
روبه هانی گفتم:جونگ کوک کجاست؟
سرشو کج کرد و گفت:جونگ کوک؟،اون کیه؟
جواب دادم:بادیگاردم
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:آها،اون توی اتاق کناریه
لبخند زدم و گفتم:ممنون،برو استراحت کن
و بعد به سمت اتاق کناری رفتم.
در زدم..اما صدایی نیومد.
آروم درو باز کردم.
صدای شر شر آب از سمت حموم میومد.
رفته دوش بگیره..
چشمم افتاد به پرونده و کاغذ هایی که روی میزش بود.
کنجکاوانه به سمتمون رفتم،یکی از پرونده ها رو برداشتم و بازش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۴۸
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط