نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁴⁰
باید باهاش حرف بزنم.
درست فکر میکردم،داشت کیک درست میکرد.
کنارش وایسادم و گفتم:به به،نونا(خواهر)جونم چه کرده
چشم غره ای بهم رفت و گفت:مگه الان نباید پیش مهمونا باشی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:دلم میخواد پیش تو باشم
کلافه نفس عمیقی کشید.
لبخند فیکی زدم و گفتم:بـــورام،من یه فکری دارم که بیشتر همو بتونیم ببینیم
خامه رو گذاشت روی میز و گفت:چه فکری؟
سرمو انداختم پایین،همینطور که داشتم با انگشتام بازی میکردم گفتم:اگه با لئو ازدواج کنی،بیشتر همو میتونیم ببینیم تازه..
_اوهوم،فکر خوبیه
سرمو آوردم بالا و پرسیدم:هوم؟
آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:خب خودش در موردش باهام صحبت کرد،منم گفتم باید فکرامو کنم
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:خیلی خوشحال شــــدم
سرشو تکون داد و گفت:حالا دیگه برو پیش بقیه
با همون لبخندی که روی لبام بود از آشپز خونه اومدم بیرون و به طرف تهیونگ رفتم.
کنارش وایسادم و یواش زیر لب گفتم:آقای کیم انگار دوستت دلو زده به دریا و به بورام درخواست داده
ابرو هاشو انداخت بالا و لبخندی زد.
دستشو دور کمرم پیچید و منو چسبوند به خودش.
خم شد و در گوشم گفت:دوستت دارم
توی چشماش خیره شدم و گفتم:منم دوستت دارم
تهیونگ به من یاد داد امید داشتن یعنی چی،امیدی که مثل نور توی تاریکیه،مثل یه گل رز سرخ که توی برف پنهان شده..
فهمیدم عاشق شدن اونقدرام سخت نیست،یه جورایی انگار قبل اینکه معشوقتو ببینی از قبل عاشقشی.
همینطور که من نقطه ضعف تهیونگم اونم از این به بعد نقطه ضعف منه..
پــایــان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف⁴⁰
باید باهاش حرف بزنم.
درست فکر میکردم،داشت کیک درست میکرد.
کنارش وایسادم و گفتم:به به،نونا(خواهر)جونم چه کرده
چشم غره ای بهم رفت و گفت:مگه الان نباید پیش مهمونا باشی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:دلم میخواد پیش تو باشم
کلافه نفس عمیقی کشید.
لبخند فیکی زدم و گفتم:بـــورام،من یه فکری دارم که بیشتر همو بتونیم ببینیم
خامه رو گذاشت روی میز و گفت:چه فکری؟
سرمو انداختم پایین،همینطور که داشتم با انگشتام بازی میکردم گفتم:اگه با لئو ازدواج کنی،بیشتر همو میتونیم ببینیم تازه..
_اوهوم،فکر خوبیه
سرمو آوردم بالا و پرسیدم:هوم؟
آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:خب خودش در موردش باهام صحبت کرد،منم گفتم باید فکرامو کنم
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:خیلی خوشحال شــــدم
سرشو تکون داد و گفت:حالا دیگه برو پیش بقیه
با همون لبخندی که روی لبام بود از آشپز خونه اومدم بیرون و به طرف تهیونگ رفتم.
کنارش وایسادم و یواش زیر لب گفتم:آقای کیم انگار دوستت دلو زده به دریا و به بورام درخواست داده
ابرو هاشو انداخت بالا و لبخندی زد.
دستشو دور کمرم پیچید و منو چسبوند به خودش.
خم شد و در گوشم گفت:دوستت دارم
توی چشماش خیره شدم و گفتم:منم دوستت دارم
تهیونگ به من یاد داد امید داشتن یعنی چی،امیدی که مثل نور توی تاریکیه،مثل یه گل رز سرخ که توی برف پنهان شده..
فهمیدم عاشق شدن اونقدرام سخت نیست،یه جورایی انگار قبل اینکه معشوقتو ببینی از قبل عاشقشی.
همینطور که من نقطه ضعف تهیونگم اونم از این به بعد نقطه ضعف منه..
پــایــان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۵.۶k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط