{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنجکاویp

کنجکاوی"p⁷"
-'شاید چشمانم را باز کنم و شاهد کابوس بودن تمامیه این اتفاقات شوم... شاید چشمانم را باز کنم و فقط با فهمیدن اینکه خواب بوده‌ام، نفس عمیقی از سر آسودگی بکشم.'
با حس ریختن آب سرد بر روی تن زخمی‌اش، جیغ میکشد و چشمانش را باز میکند. با فهمیدن اینکه خواب ندیده بود، بغض در چشمانش حلقه زد و بدون هیچ صدایی اشک ریخت.
"کاری بهت نداشتم، چرا خوابیدی؟؟نکنه به اندازه کافی بهت سخت نگرفتم؟؟؟":kook
دختر سرش را به معنای مخالفت تکان میدهد، جلوی پای مرد زانو میزند و دست هایش را به حالت التماس میگیرد.
"معذرت میخوام.... متاسفام... لطفا ولم کنید هر کاری بگید انجام میدم":Eliza
مرد کمی سکوت میکند... بعد مکث کوتاهی چانه دختر را میگیرد و صورتش را بالا میاورد
"هرکاری؟":kook
"دختر با چشمان بغض آلود به معنای تایید سرش را به سمت بالا و پایین تکان میدهد
"خودت خواستی... بدون پیشنهاد خودت بود... نه من":kook
"دختر با صدایی که به زور شنیده میشد همراه با لکنت گفت:
"م..میدو..نم... هر..هرکاری.. بگید.. ا..انجام.. م..میدم":Eliza
مرد لبخند ترسناکی بر لبهانش مینشیند. چانه دختر را ول میکند و می‌گوید:
"باشه... از فردا کارت شروع میشه... امروز استراحت میکنی.. میگم برات غذا بیارن":kook
دختر بیشتر خم شد و گفت:
"خیلی ازتون ممنونم... قول میدم کارم رو درست انجام بدم":Eliza
مرد پوزخندی بر از شیطنت زد و گفت:
"امروز برو حموم. خوشم نمیاد کسی که تو عمارت من راه میره کثیف باشه":kook
دختر"چشم"گفت و مرد از اتاق خارج شد که دختر با خودش اندیشید.
-'چه کاری میتواند باشد؟ هرچه که هست، بدتر از این نیست.'
با چنین حرفی از خیالاتش بیرون آمد.
البته... نمیتوانست بدتر از این باشد.
مگر اینکه.....؟
دیدگاه ها (۴)

"حالا، فقط متعلق منی...."در خونه رو باز کرد... همه جا غرقه س...

کنجکاوی"p⁸"از حمام خارج شد، لباس هایی که برایش گذاشته بودند ...

کنجکاوی"p⁶"چشمانش را باز کرد. دست‌وپاهای بسته شده به صندلی، ...

کنجکاوی"p⁵""مامان... بابا..":Eliza"سلام دخترم...""د..دلم.. خ...

صحنه پارت چهاردهم

Blue Butterfly..Julie and tehyung Part 1ویو نویسندهبا‌صدای ع...

اهوی ریز پا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط