فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت28 ﴾
آنیا :گشنمه بریم رستوان
باربد:باشه
نمیا:یک رستوان میشناسم که غذا هاش فوقالعاده هستند.
آنیا:بریم.
هر سه تا شون رفتند سمت رستورانی که نیما میشناخت آنیا یک مشت غذاهای مختلف سفارش داد ولی از هرکدام خیلی کم که اسراف نشه همگی خوردن ولی آنیا از همه غذا ها است کرد. خیلی خوشمزه بودن ولی بازم حدود دو تا دیس غذا اضافه آمد آنیا از صاحب مغازه خواست بهش باکس بده که غذا ها را با خودش ببرد حدوداً 10 تا باکس شد .
نمیا: میخواهی با غذا ها چکار کنی؟
باربد :راست میگه.
آنیا :حیف هستند بریم به بچه های یتیم بدیم.
باربد و نیما: باشه.
سر حساب کردن نیما و باربد دعواشون شد آنیا خندید بلاخره باربد حساب کرد بعدش رفتند یتیم خونه. آنیا در زد یک خانم پیری در و باز کرد آنیا هفت تا از غذا ها را داد بهش و گفت:بهتر بچه ها غذای خوشمزه بخورند .
خانم پیر:دست درد نکنه خانم جوان خیر ببینی (با صدای لرزون)
آنیا رفت وقتی رسید به نیما و باربد باربد پرسید:چرا این سه تا را بهش ندادی؟
آنیا :چون این مال بچه های یکی دیگست.
همینجوری داشتند میرفتند که یهو یک بچه آمد سمت آنیا ازش پرسید: آنیا میشه برام غذا بخری خواهر و بردارم گشنه هستند فقط یکم (با گریه)
آنیا:بیا عزیزم (سه تا ظرف را بهش داد )زیاد غذا نخورید مثل دفعه قبل .
پسر بچه: باشه.
......
آنیا :گشنمه بریم رستوان
باربد:باشه
نمیا:یک رستوان میشناسم که غذا هاش فوقالعاده هستند.
آنیا:بریم.
هر سه تا شون رفتند سمت رستورانی که نیما میشناخت آنیا یک مشت غذاهای مختلف سفارش داد ولی از هرکدام خیلی کم که اسراف نشه همگی خوردن ولی آنیا از همه غذا ها است کرد. خیلی خوشمزه بودن ولی بازم حدود دو تا دیس غذا اضافه آمد آنیا از صاحب مغازه خواست بهش باکس بده که غذا ها را با خودش ببرد حدوداً 10 تا باکس شد .
نمیا: میخواهی با غذا ها چکار کنی؟
باربد :راست میگه.
آنیا :حیف هستند بریم به بچه های یتیم بدیم.
باربد و نیما: باشه.
سر حساب کردن نیما و باربد دعواشون شد آنیا خندید بلاخره باربد حساب کرد بعدش رفتند یتیم خونه. آنیا در زد یک خانم پیری در و باز کرد آنیا هفت تا از غذا ها را داد بهش و گفت:بهتر بچه ها غذای خوشمزه بخورند .
خانم پیر:دست درد نکنه خانم جوان خیر ببینی (با صدای لرزون)
آنیا رفت وقتی رسید به نیما و باربد باربد پرسید:چرا این سه تا را بهش ندادی؟
آنیا :چون این مال بچه های یکی دیگست.
همینجوری داشتند میرفتند که یهو یک بچه آمد سمت آنیا ازش پرسید: آنیا میشه برام غذا بخری خواهر و بردارم گشنه هستند فقط یکم (با گریه)
آنیا:بیا عزیزم (سه تا ظرف را بهش داد )زیاد غذا نخورید مثل دفعه قبل .
پسر بچه: باشه.
......
- ۳۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط