فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت 26﴾
این صدای نیما (پسر خاله) آنیا بود اونها قبلاً باهم دوست بودن دوست های صمیمی ولی بعد از مرگ مادر آنیا دیگه همو ندیدن نمیا عاشق آنیا بود.
آنیا:اینجا چکار میکنی ؟
نیما: تولدته آمدم ببینمت .
آنیا نیما را بغل کرد نیما چرخوندش تو هوا
نیما: پیش بزرگت ترین و مهم ترین باند مافیا خوب میگذره یا گردنشون را بزنم.
جیسون:دخترم اونجا که آسیب بهت نزدن.
آنیا:تنها کسی که به من آسیب زد شما بودید جیسون.
جیسون رفت نیما و آنیا دوتایی شب رفتن بیرون مثل همیشه بستنی گرفتند.
نمیا:دیر وقت شده کجا زندگی میکنی ؟
آنیا: ساختمان کمیل.
نمیا:فکر نمیکردم باربد ملکشو توی بدترین ساختمان نگه داره.
آنیا:من ملکش نیستم خیلی وقته پیشش زندگی نمیکنم.
نیما :چی؟
آنیا: اون باعث شد بمیرم من ازش حدود یک هفته جدا شدم خودم اینجا زندگی میکنم نمیخواهم بفهمه کجام.
همون لحظه باربد جلوی آنیا و نیما ظاهر شد و گفت : ملکه من این کیه ؟
آنیا : نمیخواهم ببینمت.
همون لحظه باربد جلوی آنیا زانو زد و حلقه ای در اورد و ازش خواستگاری کرد. نیما چون عاشق آنیا بود چشم های آنیا را گرفت و گفت:تو بهش آسیب زدی حق نداری اینکارو کنی.
باربد:شما کی باشید؟
نیما:من خانوادهاش هستم و تو هیچ نقشی توی زندگیش نداری اگر هم داشتی دیگر نداری.
آنیا: دست های نیما را ورداشت گفت: یک بار بهم آسیب زدی قبل عروسی یکی هم زدی بعد بیمارستان من کنار تو زنده نمی مونم پس بهت جواب رد میدم.
آنیا و نیما رفتند باربد همون جوری روی زانو نشته بود. باربد جدی عاشق آنیا شده بود پس بلند گفت:بری میریم.
آنیا برگشت یهو رفت توی بغل باربد یهو باربد بغلش کرد و توی هوا چرخوند آنیا شکه شده بود باربد گفت:دفعه دیگه بهت آسیب زدم منو بکش. فقط یک فرصت دیگه.
آنیا:آخرین فرصت است.
.......
جاهای خوب داره میرسههه
این صدای نیما (پسر خاله) آنیا بود اونها قبلاً باهم دوست بودن دوست های صمیمی ولی بعد از مرگ مادر آنیا دیگه همو ندیدن نمیا عاشق آنیا بود.
آنیا:اینجا چکار میکنی ؟
نیما: تولدته آمدم ببینمت .
آنیا نیما را بغل کرد نیما چرخوندش تو هوا
نیما: پیش بزرگت ترین و مهم ترین باند مافیا خوب میگذره یا گردنشون را بزنم.
جیسون:دخترم اونجا که آسیب بهت نزدن.
آنیا:تنها کسی که به من آسیب زد شما بودید جیسون.
جیسون رفت نیما و آنیا دوتایی شب رفتن بیرون مثل همیشه بستنی گرفتند.
نمیا:دیر وقت شده کجا زندگی میکنی ؟
آنیا: ساختمان کمیل.
نمیا:فکر نمیکردم باربد ملکشو توی بدترین ساختمان نگه داره.
آنیا:من ملکش نیستم خیلی وقته پیشش زندگی نمیکنم.
نیما :چی؟
آنیا: اون باعث شد بمیرم من ازش حدود یک هفته جدا شدم خودم اینجا زندگی میکنم نمیخواهم بفهمه کجام.
همون لحظه باربد جلوی آنیا و نیما ظاهر شد و گفت : ملکه من این کیه ؟
آنیا : نمیخواهم ببینمت.
همون لحظه باربد جلوی آنیا زانو زد و حلقه ای در اورد و ازش خواستگاری کرد. نیما چون عاشق آنیا بود چشم های آنیا را گرفت و گفت:تو بهش آسیب زدی حق نداری اینکارو کنی.
باربد:شما کی باشید؟
نیما:من خانوادهاش هستم و تو هیچ نقشی توی زندگیش نداری اگر هم داشتی دیگر نداری.
آنیا: دست های نیما را ورداشت گفت: یک بار بهم آسیب زدی قبل عروسی یکی هم زدی بعد بیمارستان من کنار تو زنده نمی مونم پس بهت جواب رد میدم.
آنیا و نیما رفتند باربد همون جوری روی زانو نشته بود. باربد جدی عاشق آنیا شده بود پس بلند گفت:بری میریم.
آنیا برگشت یهو رفت توی بغل باربد یهو باربد بغلش کرد و توی هوا چرخوند آنیا شکه شده بود باربد گفت:دفعه دیگه بهت آسیب زدم منو بکش. فقط یک فرصت دیگه.
آنیا:آخرین فرصت است.
.......
جاهای خوب داره میرسههه
- ۳۶۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط