{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیرینکمتومالمنی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۲۲
از زبان ات
امروز روز عروسی بود
لباسام رو برای امشب به چوب لباسی زدم والریا رفته بود آرایشگاه
الان ساعت ۳ بود و منم به اسرار مامانم که می گفت امروز روز عروسیه خواهرته باید همه خیلی خوب باشیم نوبت آرایشگاه گرفتم و ساعت چهار نوبت داشتم پس رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و یه لباس راحت پوشیدم و لباس و وسایلمو برداشتم و به بابا گفتم که منو برسونه سالن
وقتی که رسیدم قرار شد که اول میکاپ بشم و بعد موهام رو درست کنن
ازشون خواستم که یه میکاپ عروسکی برام بزنن و اون ها هم شروع کردن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان والریا
امروز روز عروسیم بود
لباس عروسمو وسایل دیگه رو برداشتم و رفتم سالن
ازشون خواستم که یه میکاپ اسموکی برام بزنن
بعد از میکاپ موهامو شینیون بالا زدم و لباس عروسم و کفشام رو پوشیدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
بعد از میکاپ نگاهی به آینه انداختم
خیلی خوب شده بودم و دقیقا مثل عروسکا شده بودم
یه میکاپ صورتی و عروسکی ناز
دیگه رفتم برای شینیون
هرکاری کردن نتونستن موهامو بالا ببندن
پس موهامو حالت دار کردن و بعد لباسامو کفشم رو پوشیدم
دیگه آماده بودم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان والریا
جونگ کوک نیومده بود سراغم
از اولش هم معلوم بود که نمیاد
زنگ زدم به بابا و بهش گفتم که جونگ کوک نیومده
بابام هم می دونست که ازدواج ما اجباریه و جونگ کوک علاقه ای به من نداره پس گفت که الان میاد دنبالم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان ات
به بابا زنگ زدم که بیاد سراغم اما بابا گفت که رفته سراغ والریا و داره اونو می بره و نمی تونه
تعجب کردم مگه نباید جونگ کوک بره سراغ والریا
اصلا اینا رو ول کن من الان چیکار کنمممممم
+خب بابا من الان چیکار کنم
☆زنگ بزن تاکسی دخترم شرمنده واقعا نمی تونم بیام
+باشه می بینمت بابا
☆مراقب خودت باش خدافظ
از بابا خداحافظی کردم و زنگ زدم تاکسی و بهش آدرس دادم و اون گفت تا ۱۰ دقیقه دیگه می رسه
گوشی رو قطع کردم و منتظر وایسادم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبان جونگ کوک
هرچی پدرم گفت که برم سراغ اون بی شر..م قبول نکردم
امروز ممکنه بدترین روزه زندگیم باشه
راستش چرا نباشه چی از این بدتر که یه هر..زه زنت بشه
کت و شلوار و کفش مشکیم رو پوشیدم و ساعتم رو انداختم و موهام و درست کردم
و در اخر عطرمو زدم و سوئیچ ماشینم رو برداشتم و حرکت کردم
مامانمم با پدرم بعدا میاد
تا سالن راه زیادی نبود و سریع رسیدم
دم در بابای ات رو دیدم و ازش پرسیدم چرا اینجا وایساده
گفت منتظر اته
یعنی چی که منتظر اته مگه اون اینجا نیست
بهش گفتم مگه اون اینجا نیست
گفت نه رفته بود آرایشگاه که من رفتم سراغ والریا و نتونستم برم دنبال اون پس بهش گفتم که زنگ بزنه تاکسی
آخه این مرد چقدر احمقه چرا ات رو ول کرده به امون خدا بعد رفته سراغ این بی شر..م
بهش گفتم ادرسش رو بده و ادرس رو دادو من هم سوار ماشین شدم و سمت ادرس حرکت کردم


شرط: ۱۵٠ لایک❤۴۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۵)

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۳از زبان ات منتظر تاکسی بودم که ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۴از زبان ات جونگ کوک ماشینو تو ح...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۱از زبان جونگ کوک وقتی رسیدم بهش...

پارت هدیه😘❤#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۰از زبان جونگ کوک لبا...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۹از زبان جونگ کوک ساعت ۵ بود از ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط