عشق من part 15
عشق من part 15
_مامان بسه دیگه
= ببخشید پسرم ولی نمیشه ازش چشم برداشت
لیا از جاش بلند و خواست بشینه
تا به مامان هیسونگ احترام بزاره به عنوان بزرگتر ولی هیسونگ نذاشت و جلوشو گرفت
_لیا بشین نباید فعلا نتکون بخوری
+عا... خوشبختم..من لیا هستم
=اره عزیزم میدونم از هیسونگ خیلی تعریفتو شنیدم
+ممنون بابت تعریفتون..
=وای لیا تورو خدا انقد رسمی نباش به هر حال قراره عروسم بشی😁😁
لیا و هیسونگ همزمان:چیییی؟؟!!
+عام خانم لی (بچه ها نمیدونم اسم مامان هیسونگ واقعا چیه بخاطر همین لی گذاشتمش)ما فعلا فقط با هم دوستیم
=بعدا دوستیتون رو بیشتر به جلو
میبرین اینو خوب میدونم ولی جدا از اینا میشه بگی چه اتفاقی برات افتاده بود؟؟
هیسونگ وقتی بهم زنگ زد انگار حالت خیلی وخیم بوده
(لیا همه قضیه رو به مامان هیسونگ توضیح داد)
=وای...حتما خیلی برات سخت بوده میتونم درکت کنم
+ ...ممنون...
=عامم هیسونگ پسرم یه لحظه بیا بیرون کارت دارم
_مامان خب همینجا بگو دیگه
=بیا دیگه اه
_ایششش باشه
رفتن بیرون و مامان هیسونگ اونو یکم از اتاق لیا دور کرد
_خب مامان میشه حرفتو بزنی؟؟
=عامم هیسونگ من یه نظری دارم
_خب چیه زود بگو مامان باید برم پیش لیا تنهاس
= باشه باشه الان میگم...فقط میخواستم بگم اگه بخوای میتونیم لیا رو بیاریم
پیش خودمون زندگی کنه..ینی...خودت که فهمیدی منظورمو . اینجدری هم تو راحت تری و هم اون و هم من با عروسم آشنا میشم😊
_مامان واقن داری میگی
=اره اره ...اینجوری که لیا داره میگه حتما اگه برگرده خونشون باباش بدتر از اینا سرش میاره
ایتجوری منم خیالم راحت تره و آسیب هم نمیبینه
هیسونگ مامانشو محکم بغل کرد و از ته دلش خوشحال شد
_مامان ازت ممنونم!!
_فقط بابا چی میشه نکنه خوشش نیاد لیا رو بیارم
=نگران نباش خودم باهاش حرف میزنم
_ممنون مامان😍😍
=خیل خب بریم به لیا بگیم شاید اصن اون نخواست که بیاد
_نه نه مطمئن باش که میاد...ینی اگه نیاد خودم بزور میارمش
بعد از اینکه حرفاشونو زدن رفتن تو اتاق لیا(ادمینتون گشاده حوصله نداره با جزئیات توضیح بده😂😂)
=لیا دخترم میخوام باهات یه صحبتی بکنم
+بفرمایید گوش میدم.....
سلاااااممم دوباره به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه
اینم از پارت ۱۵ الانم پارت ۱۶ رو اپ میکنم براتون
حمایتا یادتون نره 😊😊
_مامان بسه دیگه
= ببخشید پسرم ولی نمیشه ازش چشم برداشت
لیا از جاش بلند و خواست بشینه
تا به مامان هیسونگ احترام بزاره به عنوان بزرگتر ولی هیسونگ نذاشت و جلوشو گرفت
_لیا بشین نباید فعلا نتکون بخوری
+عا... خوشبختم..من لیا هستم
=اره عزیزم میدونم از هیسونگ خیلی تعریفتو شنیدم
+ممنون بابت تعریفتون..
=وای لیا تورو خدا انقد رسمی نباش به هر حال قراره عروسم بشی😁😁
لیا و هیسونگ همزمان:چیییی؟؟!!
+عام خانم لی (بچه ها نمیدونم اسم مامان هیسونگ واقعا چیه بخاطر همین لی گذاشتمش)ما فعلا فقط با هم دوستیم
=بعدا دوستیتون رو بیشتر به جلو
میبرین اینو خوب میدونم ولی جدا از اینا میشه بگی چه اتفاقی برات افتاده بود؟؟
هیسونگ وقتی بهم زنگ زد انگار حالت خیلی وخیم بوده
(لیا همه قضیه رو به مامان هیسونگ توضیح داد)
=وای...حتما خیلی برات سخت بوده میتونم درکت کنم
+ ...ممنون...
=عامم هیسونگ پسرم یه لحظه بیا بیرون کارت دارم
_مامان خب همینجا بگو دیگه
=بیا دیگه اه
_ایششش باشه
رفتن بیرون و مامان هیسونگ اونو یکم از اتاق لیا دور کرد
_خب مامان میشه حرفتو بزنی؟؟
=عامم هیسونگ من یه نظری دارم
_خب چیه زود بگو مامان باید برم پیش لیا تنهاس
= باشه باشه الان میگم...فقط میخواستم بگم اگه بخوای میتونیم لیا رو بیاریم
پیش خودمون زندگی کنه..ینی...خودت که فهمیدی منظورمو . اینجدری هم تو راحت تری و هم اون و هم من با عروسم آشنا میشم😊
_مامان واقن داری میگی
=اره اره ...اینجوری که لیا داره میگه حتما اگه برگرده خونشون باباش بدتر از اینا سرش میاره
ایتجوری منم خیالم راحت تره و آسیب هم نمیبینه
هیسونگ مامانشو محکم بغل کرد و از ته دلش خوشحال شد
_مامان ازت ممنونم!!
_فقط بابا چی میشه نکنه خوشش نیاد لیا رو بیارم
=نگران نباش خودم باهاش حرف میزنم
_ممنون مامان😍😍
=خیل خب بریم به لیا بگیم شاید اصن اون نخواست که بیاد
_نه نه مطمئن باش که میاد...ینی اگه نیاد خودم بزور میارمش
بعد از اینکه حرفاشونو زدن رفتن تو اتاق لیا(ادمینتون گشاده حوصله نداره با جزئیات توضیح بده😂😂)
=لیا دخترم میخوام باهات یه صحبتی بکنم
+بفرمایید گوش میدم.....
سلاااااممم دوباره به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه
اینم از پارت ۱۵ الانم پارت ۱۶ رو اپ میکنم براتون
حمایتا یادتون نره 😊😊
- ۴۸
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط