عشق من part 14
عشق من part 14
هیسونگ درو باز کرد و رفت پیش لیا نشست.
دست لیا رو تو دستش گرفت
و نوازشش میکردکه خوابش گرفت و سرش رو گذاشت رو دست لیا و خوابید.
لیا یک ساعت بعد بهوش اومد و هیسونگو کنارش
دید که خوابیده. دستش رو بلند کرد و گذاشت روی سر
هیسونگ و موهاشو نوازش میکرد
البته نوازش بهش
نمیشد گفت بیشتر داشت بهمشدن میریخت ولی
از اینکه موهاش انقدر نرم بود لذت میبرد
و بعد از چند
دقیقه دید هیسونگ بیدار شده و داره دست لیا رو که روی موهاش به حرکت در میاد رو نگاه میکنه
+عا...بیدار شدی..ببخشید بیدارت کردم..
_نه اشکالی نداره حس خوبی داشت😊😊
_ ببینم حالت خوبه؟؟
+ اره خوبم نگران نباش...
_مگه میشه نگرانت نباشم؟؟دکترت گفته مشکل قلبی داری و هرچی زودتر باید درمانت رو شروع کنن
+مهم نیس...من خوبم به هیچی نیاز ندارم
_بس کن لیا نمیتونم اینجوری ببینمت
_فقط یه سوال ازت دارم..؟
+بله؟؟بپرس؟
_قول میدی راستشو بهم بگی؟؟
+قول قول!!
_لیا...بدنت ...چیشده چرا انقدر کبود شدی.. کجا بودی چرا نگفتی نمیری خونه ؟؟چه اتفاقی برات افتاده نکنه یکی بهت تج_
لیا انگشتشو گذاشت رو لبای هیسونگ و نذاشت بیشتر بگه
+هیشششش...اروم باش. اون جیزی که فک میکنی نیس
_پس چیشده چرا انقد بدنت زخمیه..
+میشه جواب این سوالتو ندم؟؟
_نه تو قول دادی که بهم بگی
+...اهه باشه..😞😞خب اینا کار بابامه...واس همین وقتس منو دیدی خونه نبودم
_چی ..؟؟ بابات؟؟؟ چرا اینکارو باهات کرده
+وقتی بچه بودم مامانم سر یه قضیه ای مرد...بعد اون بابام هروقت مست میکنه یا از چیزی عصبیه رو من خالیش میکنه ....چون دوروز خونه نبودم هم منو کتک زد.. ولی فرار کردم و توی پارک بودم که نمیدونم چی شد بیهوش شدم ولی ایجوری که تو میگی ...ینی قلبم مشکل داره؟؟
_وای نه...بابت مامانت متاسفم ولی بابات خیلی احمقه البته ببخش که اینو میگم ولی باید یه درس درست حسابی بهش بدم
+میخای چیکار کنی هیسونگ ؟؟؟ لطفا به هرچی که داری فکر میکنی و ارز سرت بنداز بیرون اون ...اون مافیاعه....خیلی خطرناکه ازش هرکاری برمیاد
_خب؟؟؟منم پسر یه مافیام اینم به اون در که بابات هیچ غلطی نمیتونه بکنه. تو نگران نباش به بابام میگم هنهچیو درست کنه.
که مامان هیسونگ اومد داخل
=اخیی این دو تا مرغ عاشقو نگا کن😍😍
=وای خدای من لیا تویی ؟؟؟ وای عزیزم چقدر تو خوشگلی . پسرم عجب سلیقه ای داره😁😁
لیا که تعجب کرده بود گفت : شما؟؟
=اوه ببخشید که خودمو معرفی نکردم من مامان هیسونگم هیسونگ خیلی ازت تعریف میکرد ولی فک نمیکردم انقد خوشگل باشی
از اون طرف هیسونگ داشت از خجالت اب میشد گفت: مامان بسه دیگه (ویییی بچم خجالتیه)
سلام بچه ها من دوباره اومدم با یه پارت دیگه 😁😁خواستم بگم که امشب چند تا پارت میزارم و اینکه ببخشید که فعالیت نداشتم نتم تموم شده بود و حالمم خوب نبود میدونم که مهم نیس ولی ببخشید
شرمنده😞😞😞
هیسونگ درو باز کرد و رفت پیش لیا نشست.
دست لیا رو تو دستش گرفت
و نوازشش میکردکه خوابش گرفت و سرش رو گذاشت رو دست لیا و خوابید.
لیا یک ساعت بعد بهوش اومد و هیسونگو کنارش
دید که خوابیده. دستش رو بلند کرد و گذاشت روی سر
هیسونگ و موهاشو نوازش میکرد
البته نوازش بهش
نمیشد گفت بیشتر داشت بهمشدن میریخت ولی
از اینکه موهاش انقدر نرم بود لذت میبرد
و بعد از چند
دقیقه دید هیسونگ بیدار شده و داره دست لیا رو که روی موهاش به حرکت در میاد رو نگاه میکنه
+عا...بیدار شدی..ببخشید بیدارت کردم..
_نه اشکالی نداره حس خوبی داشت😊😊
_ ببینم حالت خوبه؟؟
+ اره خوبم نگران نباش...
_مگه میشه نگرانت نباشم؟؟دکترت گفته مشکل قلبی داری و هرچی زودتر باید درمانت رو شروع کنن
+مهم نیس...من خوبم به هیچی نیاز ندارم
_بس کن لیا نمیتونم اینجوری ببینمت
_فقط یه سوال ازت دارم..؟
+بله؟؟بپرس؟
_قول میدی راستشو بهم بگی؟؟
+قول قول!!
_لیا...بدنت ...چیشده چرا انقدر کبود شدی.. کجا بودی چرا نگفتی نمیری خونه ؟؟چه اتفاقی برات افتاده نکنه یکی بهت تج_
لیا انگشتشو گذاشت رو لبای هیسونگ و نذاشت بیشتر بگه
+هیشششش...اروم باش. اون جیزی که فک میکنی نیس
_پس چیشده چرا انقد بدنت زخمیه..
+میشه جواب این سوالتو ندم؟؟
_نه تو قول دادی که بهم بگی
+...اهه باشه..😞😞خب اینا کار بابامه...واس همین وقتس منو دیدی خونه نبودم
_چی ..؟؟ بابات؟؟؟ چرا اینکارو باهات کرده
+وقتی بچه بودم مامانم سر یه قضیه ای مرد...بعد اون بابام هروقت مست میکنه یا از چیزی عصبیه رو من خالیش میکنه ....چون دوروز خونه نبودم هم منو کتک زد.. ولی فرار کردم و توی پارک بودم که نمیدونم چی شد بیهوش شدم ولی ایجوری که تو میگی ...ینی قلبم مشکل داره؟؟
_وای نه...بابت مامانت متاسفم ولی بابات خیلی احمقه البته ببخش که اینو میگم ولی باید یه درس درست حسابی بهش بدم
+میخای چیکار کنی هیسونگ ؟؟؟ لطفا به هرچی که داری فکر میکنی و ارز سرت بنداز بیرون اون ...اون مافیاعه....خیلی خطرناکه ازش هرکاری برمیاد
_خب؟؟؟منم پسر یه مافیام اینم به اون در که بابات هیچ غلطی نمیتونه بکنه. تو نگران نباش به بابام میگم هنهچیو درست کنه.
که مامان هیسونگ اومد داخل
=اخیی این دو تا مرغ عاشقو نگا کن😍😍
=وای خدای من لیا تویی ؟؟؟ وای عزیزم چقدر تو خوشگلی . پسرم عجب سلیقه ای داره😁😁
لیا که تعجب کرده بود گفت : شما؟؟
=اوه ببخشید که خودمو معرفی نکردم من مامان هیسونگم هیسونگ خیلی ازت تعریف میکرد ولی فک نمیکردم انقد خوشگل باشی
از اون طرف هیسونگ داشت از خجالت اب میشد گفت: مامان بسه دیگه (ویییی بچم خجالتیه)
سلام بچه ها من دوباره اومدم با یه پارت دیگه 😁😁خواستم بگم که امشب چند تا پارت میزارم و اینکه ببخشید که فعالیت نداشتم نتم تموم شده بود و حالمم خوب نبود میدونم که مهم نیس ولی ببخشید
شرمنده😞😞😞
- ۲۳۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط