بهمنزدیکنشو
#بهم_نزدیک_نشو.
مرد سرش را کمی پایین آورد و با چشمانی تار و مرموز، به مقابل فلیکس نگاه کرد. صدای قدمهایش آرام و سنگین در فضا پیچید، پسرک دلی پر از اضطراب در دل فلیکس رخنه میکرد. پسرک، که حالا سختتر از قبل ترسیده بود، با صدایی لرزان پرسید:
«میخوای چیکار کنی؟»
مرد بدون پاسخ، فقط سرش را کمی خم کرد و در حالی که نگاهش همچنان سرسخت و مرموز بود، دستش را آرام روی شانه فلیکس گذاشت. سپس، به آرامی اما محکم، فلیکس را به طرف تخت هول داد، انگار که میخواهد چیزی مهم و ناگفته را بگوید:
«الان متوجه میشی...»
در کنار آنها، باد شبانه در حال وزیدن بود و سایههای مرموز روی دیوارها لرزیدند. آن صداها، آن سکوت سنگین، دیالوگهایش را در فضای تاریک و وهمآمیز پیچید، و هر صدای کوچک، رازهای تاریک و خاموشیهایی را برمیانگیخت که در دل تاریکی نهان مانده بودند...
...
کاپل: هیونلیکس
مرد سرش را کمی پایین آورد و با چشمانی تار و مرموز، به مقابل فلیکس نگاه کرد. صدای قدمهایش آرام و سنگین در فضا پیچید، پسرک دلی پر از اضطراب در دل فلیکس رخنه میکرد. پسرک، که حالا سختتر از قبل ترسیده بود، با صدایی لرزان پرسید:
«میخوای چیکار کنی؟»
مرد بدون پاسخ، فقط سرش را کمی خم کرد و در حالی که نگاهش همچنان سرسخت و مرموز بود، دستش را آرام روی شانه فلیکس گذاشت. سپس، به آرامی اما محکم، فلیکس را به طرف تخت هول داد، انگار که میخواهد چیزی مهم و ناگفته را بگوید:
«الان متوجه میشی...»
در کنار آنها، باد شبانه در حال وزیدن بود و سایههای مرموز روی دیوارها لرزیدند. آن صداها، آن سکوت سنگین، دیالوگهایش را در فضای تاریک و وهمآمیز پیچید، و هر صدای کوچک، رازهای تاریک و خاموشیهایی را برمیانگیخت که در دل تاریکی نهان مانده بودند...
...
کاپل: هیونلیکس
- ۹۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط