{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۱۸


*۳‌ ساعت بعد*

[ویو ات]
(توی‌ بالکن اتاقش که ویو ان رو به حیاط بزرگ و زیبای عمارت بود، نشسته بود؛ هوا تاریک شده بود و گویی نگاه دلتنگش ، بغضی که گلویش را پاره میکرد، اجازه ی لذت از ان ویو را به او نمیداد. سرش را پایین انداخت و اشک هایش را پاک کرد...اشکهایی که نه بخاطر زندانی شدن در ان عمارت بود، نه بخاطر خانواده اش...زیرا هیچ یک را دوست نداشت...غمش بخاطر این بی تکلیفی و تنهایی بود...چیزی که همیشه ازارش میداد. در همان لحظات بود که صدای باز شدن در بزرگ عمارت، نظرش را جلب کرد. جونگ کوک بود که از شرکت برگشته بود، اما اینبار با راننده ی شخصی اش)


+(از ماشین پیاده شد و کراواتش را کشید و ازاد کرد تا کمی ازادانه نفس بکشد.)


-(به او خیره شده بود...چیزی نسبت به ان مرد ، او را تحت تاثیر میگذاشت؛ حسی عجیب که بین نفرت ولی از نوع بی فایدش، که گویای حال خرابش بود)


+(چیزی نگذشت که نگاهش به ات افتاد، با چشمان تیله ایش که خیلی هم خسته بود به ات برای چند ثانیه خیره شد)


-(تازه به خودش امد و نگاهش را دزدید...بلند شد و از بالکن خارج شد)
هروقت نگام میکنی خود به خود لرز میگیرم-...*زمزمه*


(چیزی نگذشت که در به صدا در امد و جونگ کوک بدون مکث وارد شد)


-(به او خیره شد)


+(دگمه های پیرهنش را باز کرد)
توی بالکن نچرخ انقد.


-(نگاهش را از بدن جونگ کوک دزدید و سرش را برگرداند)
حوصلم سر میره-...


+همونطور که گفتم، تو بالکن نَچَر-..


-(سرش را به سمت جونگ کوک کرد و حرفش را قطع کرد)
منم گفتم حوصلم سر میره...


+(کمی مکث کرد و بعد به ارامی سرش را به سمت ات برگرداند، حالت سرد بودن را از چهره اش میشد خواند)
حوصلت سر میره بیا اتاقم یه دلیل بدم دیگه سر نره ...
(لبخند سردی زد)
نظرت چیه؟


-(تعجب نکرد...حتی به جونگ کوک نگاهش نکرد، فقط سرش را به سمت پنجره چرخاند و به بیرون خیره شد)


+(استین هایش را باز کرد)
میرم دوش بگیرم...
(از اتاق خارج شد)



-خوب به من چه-...*زمزمه*



+یه ربع دیگه بیا اتاقم کارت دارم


-(سرش را سریع چرخاند تا صدای او را شنید از راهرو...)
بره چی-....

(اما جوابی نشنید)



-(هوفی کشید و حرصی غرید)
اخر روانیم میکنه!...


*یک ربع بعد*

-(رفت به سمت اتاق جونگ کوک و به ارامی در زد اما جوابی نشنید، صدای شر شر اب نشان دهنده ی این بود که او هنوز در حال استحمام است...به ارامی وارد اتاق شد و گوشه ای نشست، حدالامکان پشتش به در حمام بود که دوباره اتفاق عجیبی نیفتد، چشمش اتاق را انالیز میکرد)


+(جونگ کوک که صدای بسته شدن در را شنیده بود، از امدن ات مطمئن شد. بعد از چند ثانیه او را از داخل حمام، با ان صدای مردانه اش صدا زد)
ات-...یه حوله بده


+(خنده ی مسخره ی کوتاهی از سر تمسخر سر داد و بلند شد)
بخاطر این منو کشیده اینجا-...
(حوله را برداشت و سمت در حمام رفت و در زد، سرش را در جهت مخالف چرخاند تا به او نگاه نکرده باشد)
بیا بگیرش-
(دستش را که حوله در ان بود دراز کرد)


+(در را به ارامی گشود و بجای حوله، ناگهان دست ات را گرفت)


-(چشمانش گشاد شد و سرش را برگرداند، اما دگر دیر شده بود)


+(ات را داخل کشید و به دیوار‌ چسباند)


-(بهت زده و با تعجب به صورتش زل زده بود)


لذت ببرین♤♡
(اصلنم فک نکنین از قصد تو جاهای حساس تموم میکنم!)
دیدگاه ها (۲۴)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط