{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراولمنمیکنی

#چرا_ولم_نمیکنی


#part1


صدای نفس‌های عمیق و منظم فلیکس، تنها صدایی بود که سکوت سنگین مطب را می‌شکست. عقربه‌های ساعت دیواری، با دقتی بی‌رحمانه، ثانیه‌ها را به جلو هل می‌دادند. انتظار برای بیمار جدید، حس کنجکاوی حرفه‌ای را در فلیکس برانگیخته بود؛ پرونده‌ای مختصر با نام "هوانگ هیونجین" که تنها چند کلمه‌ی مبهم مانند "علائم اضطراب"، "دوره‌های ناگهانی افسردگی"، و "مشکل در برقراری ارتباط" را در خود جای داده بود. اما فلیکس، با تجربه‌ی سال‌ها کار با لایه‌های پنهان روان انسان‌ها، حس می‌کرد پشت این کلمات، دنیایی پیچیده‌تر و تاریک‌تر نهفته است.

ناگهان، صدای زنگ در، سکوت را با ضربی قاطع شکست. فلیکس ایستاد. قلبش، برخلاف انتظار، آرام بود؛ گویی خود را برای مواجهه با هر چیزی آماده کرده بود. به سمت در رفت و قبل از باز کردن، نگاهی گذرا به آینه‌ی کنار در انداخت.

با باز شدن در، تصویری روبه‌روی فلیکس قرار گرفت که انتظارش را نداشت. هوانگ هیونجین، مردی حدوداً بیست‌وپنج ساله، با قامتی صاف و نگاهی یخ‌زده، آرام اما محکم وارد شد. موهای تیره‌اش مرتب اما کمی بی‌نظم بود، گویی بی‌توجهی عمدی‌اش به ظاهر، بخشی از شخصیت کنترل‌شده‌اش بود. صورتش آرام بود؛ آرامی‌ای که نه از صلح، بلکه از فاصله‌ی عمیقش با دنیای اطراف می‌آمد. در نگاهش خبری از آشفتگی یا اضطراب آشکار نبود، بلکه سردیِ عمیقی موج می‌زد؛ سردیِ کسی که عادت دارد احساساتش را پشت دیواری بلند پنهان کند و اجازه ندهد کسی به حریم خصوصیش نفوذ کند.

نه لبخند گرمی در کار بود، نه نشانی از اضطراب. فقط نگاهی دقیق، سنجش‌گر، و شاید کمی تحقیرآمیز؛ انگار او پیش از آن‌که وارد اتاق شود، هم فلیکس را ارزیابی کرده بود، هم این ملاقات را، و نتیجه‌ی ارزیابی‌اش، رضایت‌بخش نبود.

«دکتر فلیکس؟» صدایش پایین، کنترل‌شده و بی‌احساس به نظر می‌رسید، اما در عمق آن، نوعی غرور سرد و فاصله‌دار شنیده می‌شد که نشان می‌داد او انتظار ندارد کسی بتواند او را درک کند. «من اومدم.»

فلیکس برای لحظه‌ای مکث کرد. این مرد، شبیه بیمارانی که تا به حال دیده بود، نبود. نه ملتمس بود، نه فروپاشیده، و نه مضطرب. بیشتر شبیه کسی بود که فقط به اجبار و به دلایلی که هنوز مشخص نبود، اینجا حاضر شده بود و هنوز هم از این وضعیت خوشش نمی‌آمد و سعی می‌کرد این ناخوشایندی را پنهان کند.

«بفرمایید داخل، آقای هوانگ. خوش آمدید.» فلیکس با لحنی آرام و حرفه‌ای گفت، سعی داشت تا از این سرمای اولیه عبور کند.

هیونجین قدم به داخل گذاشت، اما هیچ‌چیز در حرکاتش نشانی از بی‌قراری یا اضطراب نداشت. او با وقاری خشک و حساب‌شده نشست؛ مثل کسی که حتی در لحظه‌ی ضعف و در موقعیت آسیب‌پذیر، نمی‌خواهد کنترلش را از دست بدهد. نگاهش آرام روی اتاق چرخید، از مبلمان گرفته تا قفسه‌ی کتاب‌ها، و برای لحظه‌ای کوتاه روی فلیکس ثابت ماند؛ نگاهی که بیشتر شبیه داوری بود تا درخواست کمک، و در آن ترسی ناپیدا از آسیب‌پذیری دیده می‌شد.

«فکر نمی‌کنم اینجا جای مناسبی برای وقت تلف کردن باشه.» کلماتش کوتاه، دقیق و سرد بودند، انگار هر کلمه را با دقت انتخاب کرده بود تا حداکثر فاصله را حفظ کند. اما درست زیر همین لایه‌ی یخ‌زده، چیزی ناپیدا پنهان بود؛ چیزی که فلیکس را وادار می‌کرد بیشتر دقت کند و به دنبال آن حفره‌های پنهان در این شخصیتِ به ظاهر مستحکم بگردد.

فلیکس، با حفظ آرامش، پشت میزش نشست. «نگران نباشید، آقای هوانگ. من اینجا هستم تا کمکتون کنم. وقت شما ارزشمنده و مطمئنم که برای پیدا کردن راه حل مناسب، ارزشش رو داره. از کجا شروع کنیم؟»

هیونجین سرش را به آرامی پایین انداخت، گویی در حال جمع‌آوری شجاعت لازم برای بیان اولین کلمات یا شاید فقط نشان دادن این بود که هنوز برای همکاری کامل آماده نیست. "از کجا شروع کنیم؟" سوالی بود که پاسخ آن، مسیری پر پیچ و خم و احتمالاً چالش‌برانگیز را برای هر دو رقم می‌زد، مسیری که در آن باید از دیوارهای غرور و سرمای هیونجین عبور می‌کردند.

---
دیدگاه ها (۰)

#بهم_نزدیک_نشو.مرد سرش را کمی پایین آورد و با چشمانی تار و م...

#چرا_ولم_نمیکنی #part2 سکوت سنگین بین فلیکس و هیونجین، دیگر ...

#چرا_ولم_نمی‌کنی. فلیکس، روانپزشکی که با اراده‌ای پولادین و ...

مافیایه عشق P:34فلیکس با تعجب نگاهش کردفلیکس: واقعا میتونم؟ه...

مافیایه عشق P:29فلیکس تقلا ای کرد ولی زورش در برابر هیونجین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط