{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌وهشتم | چند ساعت تا مقصد

پارت بیست‌وهشتم | چند ساعت تا مقصد

غذاها کم‌کم تموم شد و هرکس مشغول جمع کردن وسایل خودش شد.

بعد از شام، چراغ‌های کابین کمی کم‌نورتر شدن.

جلوی هر صندلی، یه نمایشگر کوچیک به پشتی صندلی جلویی وصل بود.

میچا با ذوق هدفونش رو برداشت.

ـ بچه‌هااا! اینا فیلم هم دارن!

جی‌هان گفت:

ـ بالاخره یه کاری پیدا کردی که ساکتت کنه.

ـ خیلی بامزه‌ای!

چند دقیقه بعد، میچا و جی‌هان مشغول دیدن یه فیلم شدن.

رُزا و لیام هم هدفون گذاشته بودن و هرکدوم سرگرم گوشی خودشون بودن.

من نگاهی به اطراف انداختم.

جانسو اما اصلاً حالش خوب نبود.

ساکت نشسته بود و با اخم به صفحه‌ی روبه‌روش نگاه می‌کرد.

هر چند دقیقه یه نفس عمیق می‌کشید و دوباره گوشی‌اش رو چک می‌کرد.

جونگ‌کوک متوجهش شد، اما چیزی نگفت.

خودش گوشی‌اش رو از جیبش درآورد و کمی باهاش مشغول شد.

من هم داشتم از پنجره به تاریکی بیرون نگاه می‌کردم که صدای جونگ‌کوک رو شنیدم.

ـ لارا.

برگشتم سمتش.

ـ جان؟

گوشی‌اش رو کمی بالا آورد.

ـ بیا اینجا.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ برای چی؟

ـ یه چیزی پیدا کردم. با هم ببینیم.

ـ چی پیدا کردی؟

ـ نمی‌گم. بیا ببین.

کمی مکث کردم و بعد صندلی‌ام رو به سمتش نزدیک‌تر کردم.

ـ خب؟

جونگ‌کوک صفحه‌ی گوشی رو بینمون گرفت.

ـ حالا ببین.

نگاهم روی صفحه افتاد.
با خنده گفتم
ـ اووو فیلم های نسبتا عاشقانه میبینیی

لبخند کمرنگی زد.

ـ گاهی.

خندیدم.

ـ اصلاً فکر نمی‌کردم این فبلم هارو بپسندی.

ـ خیلی چیزا هست که فکر نمی‌کنی.

ـ مثلاً؟

نگاهش برای لحظه‌ای سمت من برگشت.

ـ مثلاً اینکه شاید از این فیلم خوشت بیاد.

ـ شاید؟

ـ اگه خوشت نیومد، خودت انتخاب کن.

گوشی رو کمی به سمت من گرفت.

ـ باشه، ببینیم چی داری.

و وسط صدای آرام موتور هواپیما و نور کم‌رنگ کابین، دو نفری شروع کردیم به دیدن فیلمی که حتی نمی‌دونستم اسمش چیه.

از چند ردیف آن‌طرف‌تر، میچا یک نگاه به ما انداخت و خیلی آرام به جی‌هان اشاره کرد.

جی‌هان هم نگاهی انداخت و لبخند محوی زد.

انگار این سفر، قبل از رسیدن به مقصد، داشت داستان خودش رو شروع می‌کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حمایتااا کمهه بچها خیلی کمه میخونید حمایت کنید خب..
دیدگاه ها (۱)

پارت بیست‌ونهم | فرودپارک لارانور کم‌رنگ صبح از پنجره‌ی هواپ...

پارت سی‌ام | ورود به انگلیسپارک لاراچرخ‌های هواپیما بالاخره ...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

قشنگم فالوشه.. 🎀@rrmyrrmyy

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شبهواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط