#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ²³
ویو اِلا___
شلوغ بود.
بیش از حد.
نورها…
صداها…
آدمها…
همه چیز داشت روی اعصابم راه میرفت.
کنار بار نشسته بودم.
یه لیوان شراب تو دستم…
که فقط باهاش بازی میکردم.
نه میخوردم…
نه میذاشتمش زمین.
فقط—
میچرخوندمش.
جونکوک—
رفته بود.
وسط جمعیت…
برای یه «کار».
همونطور که همیشه.
بدون توضیح.
بدون اینکه بگه برمیگرده کی.
اخم کردم.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
لعنتی…
چرا دنبالش میگشتم؟
یه جرعه کوچیک خوردم.
تلخ بود.
یا شاید—
حال من تلخ بود.
یه حس عجیب—
باعث شد بدنم سفت بشه.
حضور یه نفر…
کنارم.
خیلی نزدیک.
سرمو آروم چرخوندم—
و وقتی دیدمش…
اخم روی صورتم نشست.
الا: الکس؟
لبخند زد.
همون لبخند همیشگیش…
نیمهمست…
نیمهواقعی.
الکس: فکر نمیکردم دوباره ببینمت...دختر قمار باز...
نگاهش از صورتم پایینتر رفت…
و برگشت.
همون نگاه آشنا.
که هیچوقت دوستش نداشتم.
یه لحظه سکوت کردم…
بعد خیلی خشک گفتم:
الا: دنیا کوچیکه.
خندید.
الکس: مخصوصاً وقتی پای قمار وسط باشه.
چشمهام باریک شد.
خاطرهها—
سریع رد شدن.
بارهای مختلف…
میزهای قمار…
و همیشه—
اون که میباخت.
اخم کردم.
الا: هنوزم میبازی؟
لبخندش یه کم کج شد.
الکس: اگه تو باشی… آره.
حوصله نداشتم.
اصلاً.
نگاهم ازش رد شد…
رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
هیچ اثری از جونکوک نبود.
لعنتی…
الکس یه کم نزدیکتر شد.
بیش از حد راحت.
الکس: میتونیم یه دست بازی کنیم… مثل قبل؟
بدون نگاه کردن گفتم:
الا: نه.
مکث نکرد.
باز ادامه داد:
الکس: یا حداقل حرف بزنیم؟
نفس عمیقی کشیدم.
حس بد—
داشت بیشتر میشد.
الا: حالشو ندارم.
اما انگار__
اصلاً نمیفهمید.
یا نمیخواست بفهمه.
الکس خم شد یه کم سمت من.
صداش پایینتر شد:
الکس: هنوزم همونقدری سردی…
مکث.
الکس: یا فقط با من اینجوریای؟
چشمهام تیز شد.
اما قبل از اینکه جواب بدم—
یه حس بدتر اومد سراغم.
یه جور…
خالی بودن.
نگاهم دوباره رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
دنبال…
یه چیز آشنا.
یه تکیهگاه.
لعنتی.
کی شد که—
اون تکیهگاه شد؟
قلبم یه کم تندتر زد.
هیچجا نبود.
نمیدیدمش.
و این—
اصلاً حس خوبی نداشت.
الکس هنوز داشت حرف میزد.
چیزی درباره گذشته…
بازیها…
خندهها…
اما من—
هیچی نمیشنیدم.
فقط—
کلافهتر میشدم.
لیوانو محکم گذاشتم روی بار.
بلند شدم.
الکس مکث کرد.
الکس: کجا میری؟
بدون نگاه کردن گفتم:
الا: هوا.
از بین جمعیت رد شدم.
سریع…
بیحوصله…
فقط میخواستم دور شم.
از صداها…
از نگاهها…
از اون حس لعنتی.
در کلابو باز کردم—
و زدم بیرون.
هوای شب—
خورد تو صورتم.
سرد…
آروم…
ساکت.
یه نفس عمیق کشیدم.
و چند قدم رفتم جلوتر.
دورتر از در.
ایستادم.
چشمهامو بستم.
بالاخره—
سکوت.
اما اون حس…
هنوز بود.
اون خلا.
اون بیقراری.
که نمیخواستم اسمشو بدونم.
چشمهامو باز کردم.
به خیابون نگاه کردم.
خالی…
آروم…
درست برعکس داخل.
زیر لب گفتم:
الا: مسخرهست…
اما حقیقت—
واضح بود.
خیلی واضح.
من…
داشتم دنبالش میگشتم.
و این—
بیشتر از هر چیزی…
اعصابمو خرد میکرد.
ادامه دارد......
نظر بدینننننن🔪🔪🔪لایک کنیددددد🔪🔪🔪
بچه ها چون حمایت پایین مجبورم شرط بزارم شرمنده...
شرط:👇
لایک: ۲۵ تا
کامنت: ۳ تا
بازنشر : ۲ تا
Season : ¹
Part : ²³
ویو اِلا___
شلوغ بود.
بیش از حد.
نورها…
صداها…
آدمها…
همه چیز داشت روی اعصابم راه میرفت.
کنار بار نشسته بودم.
یه لیوان شراب تو دستم…
که فقط باهاش بازی میکردم.
نه میخوردم…
نه میذاشتمش زمین.
فقط—
میچرخوندمش.
جونکوک—
رفته بود.
وسط جمعیت…
برای یه «کار».
همونطور که همیشه.
بدون توضیح.
بدون اینکه بگه برمیگرده کی.
اخم کردم.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
لعنتی…
چرا دنبالش میگشتم؟
یه جرعه کوچیک خوردم.
تلخ بود.
یا شاید—
حال من تلخ بود.
یه حس عجیب—
باعث شد بدنم سفت بشه.
حضور یه نفر…
کنارم.
خیلی نزدیک.
سرمو آروم چرخوندم—
و وقتی دیدمش…
اخم روی صورتم نشست.
الا: الکس؟
لبخند زد.
همون لبخند همیشگیش…
نیمهمست…
نیمهواقعی.
الکس: فکر نمیکردم دوباره ببینمت...دختر قمار باز...
نگاهش از صورتم پایینتر رفت…
و برگشت.
همون نگاه آشنا.
که هیچوقت دوستش نداشتم.
یه لحظه سکوت کردم…
بعد خیلی خشک گفتم:
الا: دنیا کوچیکه.
خندید.
الکس: مخصوصاً وقتی پای قمار وسط باشه.
چشمهام باریک شد.
خاطرهها—
سریع رد شدن.
بارهای مختلف…
میزهای قمار…
و همیشه—
اون که میباخت.
اخم کردم.
الا: هنوزم میبازی؟
لبخندش یه کم کج شد.
الکس: اگه تو باشی… آره.
حوصله نداشتم.
اصلاً.
نگاهم ازش رد شد…
رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
هیچ اثری از جونکوک نبود.
لعنتی…
الکس یه کم نزدیکتر شد.
بیش از حد راحت.
الکس: میتونیم یه دست بازی کنیم… مثل قبل؟
بدون نگاه کردن گفتم:
الا: نه.
مکث نکرد.
باز ادامه داد:
الکس: یا حداقل حرف بزنیم؟
نفس عمیقی کشیدم.
حس بد—
داشت بیشتر میشد.
الا: حالشو ندارم.
اما انگار__
اصلاً نمیفهمید.
یا نمیخواست بفهمه.
الکس خم شد یه کم سمت من.
صداش پایینتر شد:
الکس: هنوزم همونقدری سردی…
مکث.
الکس: یا فقط با من اینجوریای؟
چشمهام تیز شد.
اما قبل از اینکه جواب بدم—
یه حس بدتر اومد سراغم.
یه جور…
خالی بودن.
نگاهم دوباره رفت سمت جمعیت.
دنبالش.
دنبال…
یه چیز آشنا.
یه تکیهگاه.
لعنتی.
کی شد که—
اون تکیهگاه شد؟
قلبم یه کم تندتر زد.
هیچجا نبود.
نمیدیدمش.
و این—
اصلاً حس خوبی نداشت.
الکس هنوز داشت حرف میزد.
چیزی درباره گذشته…
بازیها…
خندهها…
اما من—
هیچی نمیشنیدم.
فقط—
کلافهتر میشدم.
لیوانو محکم گذاشتم روی بار.
بلند شدم.
الکس مکث کرد.
الکس: کجا میری؟
بدون نگاه کردن گفتم:
الا: هوا.
از بین جمعیت رد شدم.
سریع…
بیحوصله…
فقط میخواستم دور شم.
از صداها…
از نگاهها…
از اون حس لعنتی.
در کلابو باز کردم—
و زدم بیرون.
هوای شب—
خورد تو صورتم.
سرد…
آروم…
ساکت.
یه نفس عمیق کشیدم.
و چند قدم رفتم جلوتر.
دورتر از در.
ایستادم.
چشمهامو بستم.
بالاخره—
سکوت.
اما اون حس…
هنوز بود.
اون خلا.
اون بیقراری.
که نمیخواستم اسمشو بدونم.
چشمهامو باز کردم.
به خیابون نگاه کردم.
خالی…
آروم…
درست برعکس داخل.
زیر لب گفتم:
الا: مسخرهست…
اما حقیقت—
واضح بود.
خیلی واضح.
من…
داشتم دنبالش میگشتم.
و این—
بیشتر از هر چیزی…
اعصابمو خرد میکرد.
ادامه دارد......
نظر بدینننننن🔪🔪🔪لایک کنیددددد🔪🔪🔪
بچه ها چون حمایت پایین مجبورم شرط بزارم شرمنده...
شرط:👇
لایک: ۲۵ تا
کامنت: ۳ تا
بازنشر : ۲ تا
- ۲.۱k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط