{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز




Season : ¹



Part : ²¹




ویو اِلا___



صبح—
خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم.
بدون دلیل.
یا شاید…
با یه دلیل خیلی واضح—
که نمی‌خواستم قبولش کنم.
چشم‌هامو بستم…
اما تصویر دیشب—
ولم نمی‌کرد.
درِ باز.
حرفش.



"پس برو."



اخم کردم.



الا: مسخره‌ست…خیلی مسخره....خیلی خیلی مسخرههههههه...


بلند شدم.
دیگه نمی‌تونستم تو اتاق بمونم.
لباس پوشیدم و زدم بیرون.
عمارت…
آروم بود.
بیش از حد.
قدم‌هام ناخودآگاه رفت سمت پایین.
و بعد—



حیاط.
هوای صبح—
خنک بود…
اما ذهنم—
نه.
داشتم بی‌هدف راه می‌رفتم…
که صداش اومد:




جونکوک: بیداری؟




ایستادم.
لعنتی…
برگشتم سمت صدا.
اونجا بود.
کنار ستون…
دست‌هاش تو جیب…
انگار از قبل می‌دونست میام.
اخم کردم.





الا: تو همیشه اینجایی؟




یه کم سرشو کج کرد.



جونکوک: وقتی لازم باشه.




جوابش…

مثل خودش بود.
مبهم.
خواستم رد شم…
اما—
نشد.
قدم‌هام ایستاد.
بدون اینکه بخوام.
لعنتی.
جونکوک چند قدم نزدیک‌تر شد.
فاصله‌مون…
کم شد.
خیلی.
نگاهش مستقیم روی چشم‌هام قفل شد.





جونکوک: نرفتی.






قلبم—
یه ضرب زد.
اما سریع خودمو جمع کردم.




الا: حوصله نداشتم.




دروغ.

واضح.

اما مهم نبود.
یه لحظه سکوت کرد…
بعد—
آروم‌تر گفت:




جونکوک: یا شاید…




مکث کرد.
چشم‌هاش تیزتر شد.




جونکوک: نمی‌خواستی بری.



نفسم گیر کرد.
اما این بار—
فرار نکردم.
نگاهش کردم.
مستقیم.



الا: خیلی به خودت مطمئنی.





لبش یه کم بالا رفت.
اون لبخند خیلی کمرنگ—
که خطرناک‌تر از هر چیز دیگه‌ای بود.



جونکوک: تو هم.




چند ثانیه…
هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
اما این سکوت—
سنگین‌تر از هر دیالوگی بود.
یه قدم عقب رفتم.
باید فاصله می‌گرفتم.
اما—
اون جلو اومد.

دوباره همون فاصله نزدیک.
بیش از حد نزدیک.
نفسش…
خیلی واضح حس می‌شد.




جونکوک: از من می‌ترسی؟




سوالش—
مستقیم خورد وسط سینه‌م.
اما بدون مکث گفتم:



الا: نه....بنظرت.دختر قمار بازی مثل من که با این همه مافیا بازی کرده میترسه چه برسه به تو...



یه ثانیه سکوت…
بعد—
آروم گفت:



جونکوک: خوبه....ولی اینم بدون من مافیا معلومی نیستم که باهاش بازی کردی الا...




الا:میدونم...ولی بازی من هنوز تموم نشده جئون...


و قبل از اینکه بفهمم—
دستش اومد بالا.
و—
یه تار مو که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد.
خشکم زد.
کاملاً.
بدنم…

یه لحظه واکنش نشون نداد.
فقط—
قلبم.

که بدجوری کوبید.
چشم‌هام ناخودآگاه رفت تو چشم‌هاش.
خیلی نزدیک بود.
خیلی.


باید عقب می‌رفتم.
باید دستشو کنار می‌زدم.
باید یه کاری می‌کردم.
اما—
هیچ کاری نکردم.


لعنتی.
چرا هیچ کاری نکردم؟ (بزار من بگم چون کصخلییییییییی)




صداش خیلی آروم شد:




جونکوک: پس چرا تکون نخوردی؟




جواب نداشتم. (من دارم چون تو کصخلیییییی)

اصلاً…
هیچی نداشتم.
دستش هنوز نزدیک صورتم بود…
اما این بار—
آروم عقب کشیدش.
بدون عجله.
بدون فشار.
انگار—
می‌خواست خودم انتخاب کنم.
و این—
بدتر بود.
سریع چند قدم عقب رفتم.
این بار واقعاً.
نفس عمیق کشیدم.




الا: داری بازی می‌کنی.



چشم‌هاش برق زد.



جونکوک: نه.



مکث کرد.



جونکوک: دارم صبر می‌کنم.




قلبم—
دوباره.
محکم.
دیگه نایستادم.
برگشتم و راه افتادم.
سریع‌تر از حد معمول.



اما قبل از اینکه کامل دور شم—
صداش اومد:




جونکوک: الا...


ایستادم.
بدون اینکه برگردم.



جونکوک: امشب_


مکث.



جونکوک: با من میای بیرون.



چشم‌هام تنگ شد.




الا: دستور میدی؟



جوابش سریع اومد:



جونکوک: پیشنهاد.



لبمو گاز گرفتم.
چند ثانیه فکر کردم…
بعد—
خیلی سرد گفتم:




الا: نه.



و راه افتادم.
اما—
یه لبخند خیلی کمرنگ…
روی لبم نشست.
که خودمم نفهمیدم چرا.
شب—

هنوز نیومده بود.

اما یه چیز رو می‌دونستم.

این بازی—

دیگه فقط مال اون نبود.
و این—
می‌تونست خیلی خطرناک باشه....



ادامه دارد.....


بچه ها بخدا یه لایک کنید و کامنت بزارید چیزی نمیشه هاااااا...ایشششش🎀👈👉
ولی جدی من که نه شرط می زارم نه چیز دیگه ای و زود می زارم....پس چرا لایک پایینننننننن چرا کامنت نمیزاریدددددد🔪🔪🔪🔪🔪
دیدگاه ها (۵)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁰ویو اِلا___خواب…نیومد.با ای...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁹ویو اِلا___*فردا شب *از صبح...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁶ویو اِلا___در که پشت سرم بست...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁴ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط